دخترک آهسته نفس کشید تا جای که ریه هایش پر از آن هوا سرد

دخترک آهسته نفس کشید تا جای که ریه هایش پر از آن هوا سرد مانند شود سپس همراه با ریتم صدا بغض آلوده اش حاصل از درد و گفت : ..
        شب‌های بی‌قرار
   🥀     باز این سکوت شب، همخانه شد با من
   🥀           این تیره سقف غم، کاشانه شد با من
            🥀     دردی نشسته بر جان و روان من
    🥀         🥀   گویی که شب رفیق دیوانه شد با من
                   🥀        فریادها نهان، در سینه خاموشند
    🥀      🥀     🥀               این بغض لعنتی، مستانه شد با من
                        🥀     🥀        هر گوشه‌ای از این تاریک بی‌رحمت
     🥀        🥀   🥀               یاد تو و غمت، افسانه شد با من
           🥀                مهتاب سرد تو، مرهم نمی‌گردد
    🥀                زخمی عمیق دل، بیخانه شد با من
            تا کی کشم نفس، در این هوای درد؟
      این زندگیِ تلخ، بیگانه شد با من

با گام های آرامش به سمت دیوار سفید مانند هجوم برد .. دستش را دراز کرد سپس به آرامی آن لیوان سفید و بزرگ را ریز دستگاه قهوه ساز برد سپس دکمه مشکی را فشار داد ثانیه ای نگذشت و صدا ریخته شدن مایع سیاه رنگ در لیوان گنده میداد ...
صدا منشی جوان به گوشش خورد سپس سمت صدا چرخید
جونگ کی : آقای دکتر اومدم پرونده خانم شین رو بدم ..
جونگکوک لیوان سفیدش را برداشت سپس نگاهی به منشی جوان دوخت
جونگکوک: بسیار خوب بزارش رو میز کارم ..
جونگ کی لبخند زد و پرونده را روی میز گذاشت با کمال میل و چشم های درست گفت : دکتر یه آقای اومده ..
دکتر جوان کمی جدی بر راویی صندلی اش نشست سپس جرعی از لیوان را نوشید و مایه تلخ مانند در دهانش چرخید کمی باعث اخم های نرمش شد و چشم به پسرک جوان دوخت با لحن جدی ولی آرام گفت
جونگکوک: کدوم همونی که دیروز اومد ؟
پسرک جوان تند سری تکون داد و با هیجان گفت : یکی از مرد بزرگ و پول دار کشوره البته اسم شرکتشو نمی‌دونم ولی می‌دونم کله گنده است
جونگکوک آهسته به پشت صندلی تکیه داد و در افکارش تنها یک جمله آمد: جونگ کی بیمار هوانگ دیروز امروز مرخص میشه درست میگم
جونگ کی لبخند ای زد سپس با اراده گفت : خیلی خوب میشه مگه که جاشو همین کرد بگیره چی میشه خوب ..




جونگکوک بخاطر این ذوق پسر ۱۸ ساله خندید سپس تکیه به صندلی و با لبخند گفت : خوب میشه معلومه که خوب میشه ولی ما نمی‌دونم این مرد اصلا برای چی اومده .. برو بهش بگو .. وقت ناهارم بیاد باشه
پسرک با لبخند سر پایین کرد و با گام های سریع از اتاق خارج شد
جونگکوک ماند و افکارش لبخندش محو شد و با تیک صدا گوشی تند برداشت سپس روی صفحه شماره مادرش را دید با لبخند پیامک را جواب داد
" باشه مادر ناهار میخورم "
مادرش بلافاصله جواب داد " برای غذا درست کردم بیارم ؟ "
جونگکوک اخم کرد و تند نوشت " نه مادر خودتو اذیت نکن وگرنه ناراحت میشم" ... مادرش به شکلک قلب جواب داد .. جونگکوک لبخند زد سپس قلب صورتی را فرستاد تقی به در زده شد و گوشیش را روی میز گذاشت جونگ کی سرش را وارد اتاق کرد و آروم گفت : آقای کیم اینجا هستند میخواهن با شما حرف بزنند
جونگکوک اخم کرد : مگه نگفتم وقت ناهارم .. بگذریم بگو چه میشه کرد
جونگ کی سری تکون داد و از راه دور تند گفت : بهش میگم وقت ندارین تا قدر شما رو بدونن
دیدگاه ها (۵)

جونگکوک جدی اخم کرد : آقای کیم میشه راحت تر حرفتون رو بگید ....

سئوجون : خواهر گوش کن .. من کاری نداشتم و خواستم اینجا پیشت ...

خلاصه گذشته تلخ و درهم‌تنیده خانواده جئوناین گذشته‌ی پیچیده،...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۹ پارت پایانی سه تايي از پسش...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۸جونگکوک سرفه‌ای کرد.دیار به پدرش ...

مهرو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط