وانشات خدای مرگ و گل خجالتی ادامه
## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی (ادامه)
### ۴. در آغوش سردِ دفتر کار
بعد از چند هفتهی ثابت کتابخوانی شبانه، کتابخانه تبدیل شده بود به صحنهی نمایش ضعف و قدرت هر دو. ا.ت دیگر کاملاً وحشتزده نبود؛ حالا بیشتر آشفته بود، یک جور آشفتگی شیرین که با نزدیک شدن یونگی بیشتر میشد.
شبی که ا.ت داشت یک فصل سخت تاریخی رو میخوند، ناگهان یونگی از پشت میز بلند شد. این بار، کتاب رو از دستش نگرفت، بلکه به آرامی دفتر کارش رو که پر از نقشهها بود، کنار زد و به ا.ت اشاره کرد که بیاد کنارش بایسته.
"کافیه، ا.ت. دیگه نیازی نیست بخونی. امروز، باید یک کار دیگه انجام بدی."
یونگی به یکی از نقشههای بزرگ روی میز اشاره کرد. این نقشه، طرح کلی یک قلعهی نظامی بود. "اینجا رو میبینی؟ بخش دفاعی جنوب. باید به نظرم در مورد این قسمت، یه چیزهایی رو اشتباه متوجه شدم. نظرت چیه؟"
ا.ت شوکه شد. اون حتی بلد نبود یک نامهی ساده رو بدون غلط بنویسه، حالا باید در مورد استراتژی نظامی نظر میداد؟
"من... من که چیزی بلد نیستم عالیجناب. من فقط یه دخترم."
یونگی نزدیکتر اومد و دستش رو روی نقشهی قلعه گذاشت، دقیقاً روی همان نقطهای که میخواست ا.ت نگاه کنه. "بلد نیستی؟ پس چرا وقتی چشمهات رو بستی، اونقدر آروم بودی؟ اون خجالت فقط یه نقابه، ا.ت. من میدونم تو ذهنت چی میگذره."
یونگی به آرامی دست ا.ت رو گرفت و انگشتان سردش رو دور مچ دست ظریف دختر پیچید. این بار، لمس طولانیتر بود و حالت تهدیدآمیز کمتری داشت؛ بیشتر شبیه **مالکیت نرم** بود.
"بذار دستت رو راهنماییت کنم."
یونگی دست ا.ت رو روی نقشه برد و انگشت اون رو روی یک برجک خاص قرار داد. "اگه تو اینجا بودی، به جای این برج دفاعی، یه دیوار بلندتر میکشیدی. چرا؟ حرف بزن."
ا.ت که انگشتش روی کاغذ سرد بود و دستش توی دست اون خدای مرگ، حس میکرد تمام دنیا از حرکت ایستاده. حرفهای یونگی مثل یک دستور برای رها کردن ترسهاش بود.
"چون... چون اگر دشمن اینجا رو هدف بگیره، دیوار بلندتر، زاویهی دید تیراندازها رو محدود میکنه. اما... اما این باعث میشه که اونجا تبدیل به یک نقطه کور بشه..." ا.ت کلمات رو خودش پیدا میکرد، کلماتی که انگار همیشه در وجودش بودن و فقط منتظر حضور یونگی برای بیرون اومدن بودن.
یونگی نگاهش رو از نقشه به چشمهای ا.ت چرخوند. لبخند کوچکی گوشهی لبش نشست. "دقیقاً. درسته. تو واقعاً باهوشی، ا.ت. چرا همیشه سعی میکنی این هوش رو پنهان کنی؟"
و این لحظه، اوج تضاد بود. یونگی در حال تحسین هوش ا.ت بود، اما در حالی که اون رو مثل یک شیء قیمتی در دست خودش نگه داشته بود.
"من... من فقط میخواستم شما رو ناراحت نکنم..." ا.ت زمزمه کرد.
یونگی دستش رو از روی مچ ا.ت برداشت، اما بلافاصله اون دست رو پشت گردن دختر گذاشت و به آرامی سرش رو مجبور کرد به سمت خودش برگردونه. "ناراحت کردن من؟ تنها چیزی که من رو ناراحت میکنه، اینه که تو فکر کنی باید ازم دوری کنی."
یونگی به آرامی سرش رو پایین آورد، نه برای بوسه، بلکه برای اینکه پیشانیاش دقیقاً مماس با پیشانی ا.ت قرار بگیره. نفسهای گرم اون برخلاف سرمای وجودش بود.
"بدون من نمیتونی دووم بیاری، ا.ت. و منم... بدون اون سکوت آرومت، اینجا دیوونه میشم."
### ۴. در آغوش سردِ دفتر کار
بعد از چند هفتهی ثابت کتابخوانی شبانه، کتابخانه تبدیل شده بود به صحنهی نمایش ضعف و قدرت هر دو. ا.ت دیگر کاملاً وحشتزده نبود؛ حالا بیشتر آشفته بود، یک جور آشفتگی شیرین که با نزدیک شدن یونگی بیشتر میشد.
شبی که ا.ت داشت یک فصل سخت تاریخی رو میخوند، ناگهان یونگی از پشت میز بلند شد. این بار، کتاب رو از دستش نگرفت، بلکه به آرامی دفتر کارش رو که پر از نقشهها بود، کنار زد و به ا.ت اشاره کرد که بیاد کنارش بایسته.
"کافیه، ا.ت. دیگه نیازی نیست بخونی. امروز، باید یک کار دیگه انجام بدی."
یونگی به یکی از نقشههای بزرگ روی میز اشاره کرد. این نقشه، طرح کلی یک قلعهی نظامی بود. "اینجا رو میبینی؟ بخش دفاعی جنوب. باید به نظرم در مورد این قسمت، یه چیزهایی رو اشتباه متوجه شدم. نظرت چیه؟"
ا.ت شوکه شد. اون حتی بلد نبود یک نامهی ساده رو بدون غلط بنویسه، حالا باید در مورد استراتژی نظامی نظر میداد؟
"من... من که چیزی بلد نیستم عالیجناب. من فقط یه دخترم."
یونگی نزدیکتر اومد و دستش رو روی نقشهی قلعه گذاشت، دقیقاً روی همان نقطهای که میخواست ا.ت نگاه کنه. "بلد نیستی؟ پس چرا وقتی چشمهات رو بستی، اونقدر آروم بودی؟ اون خجالت فقط یه نقابه، ا.ت. من میدونم تو ذهنت چی میگذره."
یونگی به آرامی دست ا.ت رو گرفت و انگشتان سردش رو دور مچ دست ظریف دختر پیچید. این بار، لمس طولانیتر بود و حالت تهدیدآمیز کمتری داشت؛ بیشتر شبیه **مالکیت نرم** بود.
"بذار دستت رو راهنماییت کنم."
یونگی دست ا.ت رو روی نقشه برد و انگشت اون رو روی یک برجک خاص قرار داد. "اگه تو اینجا بودی، به جای این برج دفاعی، یه دیوار بلندتر میکشیدی. چرا؟ حرف بزن."
ا.ت که انگشتش روی کاغذ سرد بود و دستش توی دست اون خدای مرگ، حس میکرد تمام دنیا از حرکت ایستاده. حرفهای یونگی مثل یک دستور برای رها کردن ترسهاش بود.
"چون... چون اگر دشمن اینجا رو هدف بگیره، دیوار بلندتر، زاویهی دید تیراندازها رو محدود میکنه. اما... اما این باعث میشه که اونجا تبدیل به یک نقطه کور بشه..." ا.ت کلمات رو خودش پیدا میکرد، کلماتی که انگار همیشه در وجودش بودن و فقط منتظر حضور یونگی برای بیرون اومدن بودن.
یونگی نگاهش رو از نقشه به چشمهای ا.ت چرخوند. لبخند کوچکی گوشهی لبش نشست. "دقیقاً. درسته. تو واقعاً باهوشی، ا.ت. چرا همیشه سعی میکنی این هوش رو پنهان کنی؟"
و این لحظه، اوج تضاد بود. یونگی در حال تحسین هوش ا.ت بود، اما در حالی که اون رو مثل یک شیء قیمتی در دست خودش نگه داشته بود.
"من... من فقط میخواستم شما رو ناراحت نکنم..." ا.ت زمزمه کرد.
یونگی دستش رو از روی مچ ا.ت برداشت، اما بلافاصله اون دست رو پشت گردن دختر گذاشت و به آرامی سرش رو مجبور کرد به سمت خودش برگردونه. "ناراحت کردن من؟ تنها چیزی که من رو ناراحت میکنه، اینه که تو فکر کنی باید ازم دوری کنی."
یونگی به آرامی سرش رو پایین آورد، نه برای بوسه، بلکه برای اینکه پیشانیاش دقیقاً مماس با پیشانی ا.ت قرار بگیره. نفسهای گرم اون برخلاف سرمای وجودش بود.
"بدون من نمیتونی دووم بیاری، ا.ت. و منم... بدون اون سکوت آرومت، اینجا دیوونه میشم."
- ۴.۴k
- ۲۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط