سایه های بارانی
سایـه های بارانـی
"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕"
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
ظهر بود که تلفن لوکاس دوباره به صدا درآمد. صدای یکی از محافظانش از بلندگو شنیده میشد
✓رئیس، عمارت جدید در گانگنام کاملاً آماده است. میتوانید انتقال را آغاز کنید.
لوکای با نگاهی سنگین به هایون که در آن سوی اتاق ایستاده بود، نگاه کرد._خوب. من میروم... اما این دختر را هم با خودم میبرم.
هایون چشمهایش از تعجب گرد شد.
+دیوانه شدی؟ من با تو نمیآیم! اینجا خانه من است!
لوکاس بدون هیچ واکنشی به حرفهایش، با گامهای بلند به سمت او رفت. هایون سعی کرد فرار کند، اما پیش از اینکه حتی بتواند حرکتی کند، لوکاس او را به راحتی در آغوش گرفت. بدن هایون در مقابل او مانند یک پر سبک بود
+رهایم کن!
هایون فریاد زد و شروع به تقلا کرد.
+من نمیخواهم با تو بیایم!
اما بازوهای لوکاس مانند زنجیرهای فولادی دور او بسته شده بودند. هر چه هایون بیشتر تقلا میکرد، لوکاس محکمتر او را در آغوش میفشرد. بوی عطر تلخ و مردانه لوکاس بینی هایون را پر کرده بود، و گرمای بدن او از طریق لباسهای نازک به هایون نفوذ میکرد.
لوکاس بدون توجه به اعتراضهای هایون، او را از ویلا خارج کرد و به سمت ماشین سیاه و براقی که منتظرشان بود برد. هایون همچنان دست و پا میزد و اعتراض میکرد، اما وقتی لوکاس او را روی صندلی عقب ماشین نشاند، ناگهان تمام انرژی اش را از دست داد.
با حرکت ماشین، هایون که از شدت تقلا و استرس خسته شده بود، کمکم چشمانش سنگین شد. سرش به شانه لوکاس افتاد که کنارش نشسته بود. لوکاس برای لحظهای سفت شد، اما سپس اجازه داد هایون در همان حالت بماند.
وقتی هایون به خواب عمیقی فرو رفت، لوکاس به آرامی دستش را بلند کرد و رشتهای از موهای او را از روی صورتش کنار زد. چهرهاش در خواب، آرام و بیگناه بود.
_خانم کوچولو احمق!
لوکاس زیر لب زمزمه کرد، اما این بار صدایش فاقد آن خشونت همیشگی بود._تو تنها کسی هستی که جرات کردی به من نه بگی.
سپس به راننده اشاره کرد
_آهستهتر بران. او خواب است.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕"
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
ظهر بود که تلفن لوکاس دوباره به صدا درآمد. صدای یکی از محافظانش از بلندگو شنیده میشد
✓رئیس، عمارت جدید در گانگنام کاملاً آماده است. میتوانید انتقال را آغاز کنید.
لوکای با نگاهی سنگین به هایون که در آن سوی اتاق ایستاده بود، نگاه کرد._خوب. من میروم... اما این دختر را هم با خودم میبرم.
هایون چشمهایش از تعجب گرد شد.
+دیوانه شدی؟ من با تو نمیآیم! اینجا خانه من است!
لوکاس بدون هیچ واکنشی به حرفهایش، با گامهای بلند به سمت او رفت. هایون سعی کرد فرار کند، اما پیش از اینکه حتی بتواند حرکتی کند، لوکاس او را به راحتی در آغوش گرفت. بدن هایون در مقابل او مانند یک پر سبک بود
+رهایم کن!
هایون فریاد زد و شروع به تقلا کرد.
+من نمیخواهم با تو بیایم!
اما بازوهای لوکاس مانند زنجیرهای فولادی دور او بسته شده بودند. هر چه هایون بیشتر تقلا میکرد، لوکاس محکمتر او را در آغوش میفشرد. بوی عطر تلخ و مردانه لوکاس بینی هایون را پر کرده بود، و گرمای بدن او از طریق لباسهای نازک به هایون نفوذ میکرد.
لوکاس بدون توجه به اعتراضهای هایون، او را از ویلا خارج کرد و به سمت ماشین سیاه و براقی که منتظرشان بود برد. هایون همچنان دست و پا میزد و اعتراض میکرد، اما وقتی لوکاس او را روی صندلی عقب ماشین نشاند، ناگهان تمام انرژی اش را از دست داد.
با حرکت ماشین، هایون که از شدت تقلا و استرس خسته شده بود، کمکم چشمانش سنگین شد. سرش به شانه لوکاس افتاد که کنارش نشسته بود. لوکاس برای لحظهای سفت شد، اما سپس اجازه داد هایون در همان حالت بماند.
وقتی هایون به خواب عمیقی فرو رفت، لوکاس به آرامی دستش را بلند کرد و رشتهای از موهای او را از روی صورتش کنار زد. چهرهاش در خواب، آرام و بیگناه بود.
_خانم کوچولو احمق!
لوکاس زیر لب زمزمه کرد، اما این بار صدایش فاقد آن خشونت همیشگی بود._تو تنها کسی هستی که جرات کردی به من نه بگی.
سپس به راننده اشاره کرد
_آهستهتر بران. او خواب است.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
- ۹۰
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط