ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه ، تا دهنشو باز میکرد

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه ، تا دهنشو باز میکرد اب میرفت تو دهنش ، و نمیتونست بگه . دست کردم تو آکواریوم درش اوردم .
شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو
اینقدر بالا پایین پرید خسته شد خوابید .
دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب . ولی الان چند ساعته بیدار نشده ، ینی فک کنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب ...!
این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه . دوسشون داریم و دوستمون دارن ولی اونارو نمیفهمیم
فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتارو با اونا میکنیم .
دیدگاه ها (۶)

#سناریوموضوع:(عضو نهمیم یه بالشت داریم که هرشب موقع خواب بغل...

Which one part 13قشنگ معلوم بود که مست بود اومد سمتم و بدون ...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

رمان

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗شرطم ا...

KIM V

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط