رمان سوم

رمان سوم
پارت دوزدهم * بخش هنتای *
دوست نداری نخون گلم 🔪
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
>> داخل اتاق
) اتاق یه تخت بزرگ داره خیلی خیلی بزرگ 😅)
ویو راوی
دازای : فئودور اول کدوممون بکنیمشون
چویا : ولمممممم کننننننننننننننننننننننننن
و دازای یه نگاهه برزخی به چویا کرد که چویا لال شد .
فئودور : چرا باهم انجامش ندیم
دازای : فکر عالیی هست ( داش خری )
فئودور در اتاق رو باز کرد و نیکولای رو سر تخت پرت کرد نیکولای کاملا ساکت بود چون از اون چیزی که در انتظارش بود به شدت میترسید ‌.
نیکولای * با صدای ضعیف *: میشه اروم انجامش بدی
فئودور هم دلش سوخت ( از غیر ممکنات میباشد ولی من ذهن مریض دارم دیگه 😁)
دازای : اوه مثل اینکه فئو خیلی وحشیه
فئودور : تو خوبی
دازای : میبینی که ، چویا مگه من اروم انجامش نمیدم
چویا : نه (🤣)
دازای : 😐
فئودور : 😏
نیکولای : 🥺
دازای : فئو شما اتاق مهمان ندارین 😊
فئودور : داریم ، ته راه رو
دازای : من چویا رو انجا به فاک میدم
فئودور : باشه برو ( هم اکنون ما دوتا الفای وحشی رو داریم 😑)
>> داخل اتاق مهمان
دازای : چرا گفتی نه
چویا : چون تو منو تو خواب به فاک دادی
دازای : من هر کاری بخوام میکنم
و وحشیانه گردن چویا رو گاز گرفت
چویا: اههههههههههه.......غلط ..‌‌...اههههههه.کردم..........لطفااااااااا.اییییییییییییی..........‌دازای.......................
دازای دندوناشو اورد بیرون و بدون هشدار لباس چویا رو تو تنش پاره کرد .
دازای : خب ببینم چقدر سوراخت میتونه تنگ باشه .
دازای یکی از انگشتاشو وارد کرد
چویا : اههههههههههههههههههههه
دازای دومین انگشت رو که وارد کرد چویا جیغ بلندی کشید
دازای : هعی هویج خیلی تنگی ها
ویو دازای
واقعا تنگ بود خیلی خیلی تنگ . وقتی دیدم داره عادت میکنه با انگشتام توش قیچی زدم که دادش رفت تو هوا
چویا : اه........دازای......امممممم.بسههههههه........لطفااااااااااا
دازای :اَه چویا تازه شروع کردیم
و سومین انگشتمو واردش کردم همین طوری داد میزد و منم انگشتامو تکون میدادم وقتی دیدم کم کم داره اروم میشه .انگشتامو اوردم بیرون و بدون هشدار کل دستم رو واردش کردم .
چویا : دا..........
بیهوش شد ، چییییییییییی انقدر سریع
......
رفتم و داخل کیفش رو نگاه کردم چند دست لباس اورده بود یکی رو برداشتم تنش کردم و بغلش کردم و رفتم سمت اتاق فئودور اینا
در زدم و از داخل صدا اومد
فئودور : چیه ؟
دازای : ما داریم میریم
فئودور : انقدر زود
دازای : چویا بیهوش شده
فئودور : باشه بای
که نیکولای داد زد
نیکولای : اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
دازای : 😐بای
و از خونه بیرون اومدیم وار. ماشین شدیم و چویا رو صندلی عقب خابوندم و رفتیم خونه
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
دازایییییییییییییییییییییییییییییییییی ببین دیگه ویسگونی ها رو نمیکشم فقط انلاین شووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
دیدگاه ها (۶)

رمان سوم پارت دوزدهم بسی زیاد هنتای 👿࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚...

ویسگون مطلب من را نیز پسندید ( ゚A゚ )

رمان سوم پارت یازدهم ادامش بسی هنتای 😈࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط