شعر میگفتیم و خوش بودیم اما ناگهان

شعر می‌گفتیم و خوش بودیم اما ناگهان ،
چشم‌های یک نفر دسته گُلی بر آب داد .

💫تو را آنقدر می‌خواهم که یادم می‌رود گاهی ،
زمانی شاعری بودم که سوزاندی جهانش را 💫

#دلنوشته_های_ناب_گل_یاس
#بانوی_احساس
#عکسنوشته
#حس_خوب_آرامش
#ویسگون
دیدگاه ها (۲)

خواب می‌بینم که می‌بوسم تو را با هر غزل ،صبح می‌فهمم که ای‌ب...

امیدوارم یه روز برسه خستگی راه از تنت در بره...🌱لبخندت بی‌دل...

دلتنگم...دلتنگ گذشتهدلتنگ خونه مادربزرگدلتنگ روزهایی که همه ...

یک سرِ موی تو می‌ارزد به زلفِ عالمی مصرعی کوتاه گاهی بهتر اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط