پارت

پارت ۶

یونجون گفت : فقط بومگیو یه سوال دارم ازت
بومگیو : چیه ؟
یونجون : تو هم منو دوست داری ؟
بومگیو با کمی خجالت گفت : اره
یونجون داشت از خوشحالی میمیرد ولی نشون نداد
یونجون یه بوسه ی چند ثانیه ای رو لب بومگیو گذاشت و از اونجا رفت
یونجون همینطور که داشت تو راهرو راه میرفت زنگ زد به کای
یونجون : کای منشی رو برام گیر‌ بیار‌‌ و بنداز تو همون انبار همیشگی
کای : چشم رئیس
چند ساعت بعد
یونجون : بومگیو بیا بریم خونه من و تو خونه ی خودم پیادت میکنم و میرم چون کار دارم ولی حتما یه یکی ، دوساعت دیگه میام
بومیگو : باشه
بومگیو رفت خونه ی یونجون و یونجون به سمت همون انباری که به کار‌گفته بود رفت
از ماشین پیاده شد و رفت داخل انبار و منشی رو دید که به صندلی بسته شده و زخمی شده و کای حسابی بهش رسیده (‌ منظورم شکنجه داده بد فکرنکنید ها )
یونجون و گفت ازش فیلم بگیر منشی
گفت: رئیس تو رو خدا غلط کردم بزار‌برم تو رو خدا بزار برم
یونجون: میزارم بری ولی‌زنده نه و یه گلوله تومغزش خالی کرد
و رفت خونه و در باز‌کرد دید بومگیو خیلی ناز رو مبل خوابیده و رفت یه پتو انداخت روش
و خودش دوش گرفت و خوابید
فردا صبح
یونجون : وای بومگیو تو چقدر مریض میشی اخه این دفعه ی سومه توی یک ماه سه بار سرما میخوری چیکار‌میکنی تو اخه ببین تبت رو ۴۰ درجس
بومگیو : اون قدر بی حال بود که حتی توان حرف زدن نداشت
سه روز بعد
یونجون خب امروز که بومگیو نیست خونس میخوام برم گی‌بار
و راه افتاد سمت گی بار و رفت و یه مشروب ۹۰ درصد سفارش داد و واقعا خیلی مست کرده بود
و یه پسر تو گی بار برداشت و رفت شرکت
ک
و توی دفترش اون پسر و تا هر چقدر دلش میخواست میبوسید
ویوی بومگیو
چرا یونجون انقدر دیر کرده نگران شدم ساعت ۳شبه میدونم حالم هنوز خوب نشده ولی بزار برم شرکت شاید اونجا باشه
۲۰ دقیقه بعد شرکت
رفتم داخل شرکت و رفتم سراغ دفتر یونجون که در رو باز کردم و با یه صحنه ی خیلی افتضاح رو به رو شدم و تو بغل یونجون یه پسر دیدم که دارن هم رو میبوسن اونقدر حالم بد که نفهمیدم کی فراد کردم و رسیدم خونه و داشتم عین چی گریه میکردم و تصمیم گرفتم فراموشش کنم برای‌ همیشه و هیچوقت نمبینمش
پایان فلش بک

دوستان ببخشید انقدر طول کشید تا فلش بک تموم شه 🙏🙏🙏
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷ یونجون داشت بومگیو رو به خونه میرسوند و یه سوال ذهنش ...

دوستان برای جبران اون چند روزی که نبودم ۷ پارت امروز گذاشتم ...

پارت ۵ بومگیو گفت : اولا بچه خودتی دومن من اینجا چیکار میکنم...

پارت ۴ (دوستان نکته بومگیو و یونجون هر دو تو تصادف حافظشون ر...

پارت ۲وقتی بومگیو چشماشو باز کرد یونجون رو دید و تعجب کرد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط