راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۱۶
از آن روز، تهیونگ دیگر نمیتوانست با خیال راحت به جونگ کوک نگاه کند.
نه به خاطر ترس...
بلکه به خاطر حسی که هر روز بیشتر از قبل در دلش ریشه میدواند.
هر بار که جونگ کوک لبخند کوتاهی میزد، هر بار که بیصدا از او مراقبت میکرد، قلب تهیونگ بیاختیار تندتر میزد.
اما خودش را قانع میکرد که این فقط یک حس زودگذر است.
زنگ ورزش، معلم مسابقهی بسکتبال بین کلاسها را اعلام کرد.
همه با هیجان اسم تیمشان را مینوشتند.
جونگ کوک، جیمین، تهیونگ و یونگی هم در یک تیم قرار گرفتند.
بازی با هیجان شروع شد.
جونگ کوک مثل همیشه بهترین بازیکن زمین بود.
هر بار که توپ را در دست میگرفت، تشویق دانشآموزها بلند میشد.
در اواسط بازی، یکی از بازیکنان تیم مقابل عمداً تهیونگ را هل داد.
تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
سالن برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.
جونگ کوک که چند متر آنطرفتر بود، همان لحظه بازی را رها کرد و خودش را به تهیونگ رساند.
«حالت خوبه؟»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
«آره... چیزیم نشده.»
جونگ کوک اخم کرد و دستش را جلوی او گرفت.
«بلند شو.»
تهیونگ دستش را گرفت و از زمین بلند شد.
همه با تعجب آن دو را نگاه میکردند.
این اولین بار بود که جونگ کوک وسط مسابقه، همهچیز را رها میکرد تا حال یک نفر را بپرسد.
بازیکن تیم مقابل با تمسخر گفت:
«انگار پسر جدید برات خیلی مهمه.»
جونگ کوک بدون حتی یک لحظه مکث، مستقیم جلوی او ایستاد.
«یه بار دیگه عمداً بهش دست بزنی...»
جملهاش را نیمهکاره رها کرد.
اما همان نگاه سرد کافی بود تا پسر عقب برود.
بازی ادامه پیدا کرد.
تیمشان برنده شد، اما ذهن تهیونگ جای دیگری بود.
تمام مدت فقط به کاری که جونگ کوک کرده بود فکر میکرد.
بعد از مسابقه، وقتی همه در حال عوض کردن لباسهایشان بودند، تهیونگ روی نیمکت نشست.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
انگار دیگر نمیتوانست حقیقت را از خودش پنهان کند.
او...
کمکم داشت عاشق جئون جونگ کوک میشد.
و این، هم زیباترین اتفاق زندگیاش بود...
و هم ترسناکترینش. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۶
از آن روز، تهیونگ دیگر نمیتوانست با خیال راحت به جونگ کوک نگاه کند.
نه به خاطر ترس...
بلکه به خاطر حسی که هر روز بیشتر از قبل در دلش ریشه میدواند.
هر بار که جونگ کوک لبخند کوتاهی میزد، هر بار که بیصدا از او مراقبت میکرد، قلب تهیونگ بیاختیار تندتر میزد.
اما خودش را قانع میکرد که این فقط یک حس زودگذر است.
زنگ ورزش، معلم مسابقهی بسکتبال بین کلاسها را اعلام کرد.
همه با هیجان اسم تیمشان را مینوشتند.
جونگ کوک، جیمین، تهیونگ و یونگی هم در یک تیم قرار گرفتند.
بازی با هیجان شروع شد.
جونگ کوک مثل همیشه بهترین بازیکن زمین بود.
هر بار که توپ را در دست میگرفت، تشویق دانشآموزها بلند میشد.
در اواسط بازی، یکی از بازیکنان تیم مقابل عمداً تهیونگ را هل داد.
تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
سالن برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.
جونگ کوک که چند متر آنطرفتر بود، همان لحظه بازی را رها کرد و خودش را به تهیونگ رساند.
«حالت خوبه؟»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
«آره... چیزیم نشده.»
جونگ کوک اخم کرد و دستش را جلوی او گرفت.
«بلند شو.»
تهیونگ دستش را گرفت و از زمین بلند شد.
همه با تعجب آن دو را نگاه میکردند.
این اولین بار بود که جونگ کوک وسط مسابقه، همهچیز را رها میکرد تا حال یک نفر را بپرسد.
بازیکن تیم مقابل با تمسخر گفت:
«انگار پسر جدید برات خیلی مهمه.»
جونگ کوک بدون حتی یک لحظه مکث، مستقیم جلوی او ایستاد.
«یه بار دیگه عمداً بهش دست بزنی...»
جملهاش را نیمهکاره رها کرد.
اما همان نگاه سرد کافی بود تا پسر عقب برود.
بازی ادامه پیدا کرد.
تیمشان برنده شد، اما ذهن تهیونگ جای دیگری بود.
تمام مدت فقط به کاری که جونگ کوک کرده بود فکر میکرد.
بعد از مسابقه، وقتی همه در حال عوض کردن لباسهایشان بودند، تهیونگ روی نیمکت نشست.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
انگار دیگر نمیتوانست حقیقت را از خودش پنهان کند.
او...
کمکم داشت عاشق جئون جونگ کوک میشد.
و این، هم زیباترین اتفاق زندگیاش بود...
و هم ترسناکترینش. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱۵۵
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط