「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 5
✦.................................

فرمانده کیم تهیونگ با اون لباس نظامی اتوکشیده و پوتین‌های تای مشکی، آروم ولی محکم به سمتشون قدم برداشت.
قدم‌هاش اون‌قدر با صلابت بود که انگار زمین هم زیر وزن حضورش تکون می‌خورد.
هیچ عجله‌ای توی حرکتش نبود، چون لازم نداشت.
همین‌که می‌اومد، کافی بود همه بفهمن کی رسیده.

سربازا تا تهیونگ رو دیدن، فوری تا کمر خم شدن.
حتی کای هم، با اینکه دلش نمی‌خواست، مجبور شد سرش رو پایین بیاره و تعظیم کنه.
هیچ‌کس توی اون لحظه جرئت نداشت مستقیم توی چشم‌های تهیونگ نگاه کنه.

تهیونگ فقط یه نگاه کوتاه و سرد بهشون انداخت.
بعد با اون دست مردونه و استخونیش، یه بار موهای مشکی و صافش رو عقب زد و با صدایی که از جنس دستور بود گفت:

ــ ببرینش بازداشتگاه اصلی.

رئیس سربازا که از ابهت تهیونگ رنگ به رو نداشت، کمی سرش رو بالا آورد و با صدایی لرزون پرسید:

👮🏻‍♂️: ق..قربان میشه بپرسم چ..چرا؟

تهیونگ یه لحظه نگاهش رو ازش گرفت و به ساعت مچیش انداخت.
همون‌قدر خونسرد، همون‌قدر مسلط.
انگار حتی جواب دادن به این سؤال هم زیادی براش کوچیک بود.
خواست دهن باز کنه که صدای توقف موتور، فضا رو شکست.

آیلین کنار ماشین پلیس وایساد.

همه‌چی برای یه لحظه ساکت شد.
نگاه‌ها رفت سمتش.
آیلین کلاهش رو برداشت، موهاش ریخت توی صورتش، بعد آروم کنار زدشون و از موتور پیاده شد.
و به سمتشون قدم برداشت


کنار کای وایساد و گفت:

+مشکلی پیش اومده؟

تهیونگ خیلی آهسته سرش رو بلند کرد.
نگاهش مستقیم نشست روی آیلین؛ نگاهی که هم سنگین بود هم جدی، طوری که انگار داشت اندازه‌اش می‌گرفت.
بعد با همون صدای قاطع و بی‌تعارف گفت:

ــ اینجا جای بچه نیست.

کای از این حرف مشت‌هاش رو گره کرد، اما قبل از اینکه بخواد چیزی بگه، آیلین دستش رو گرفت و آروم گفت:

+الان وقتش نیست.

رئیس سربازا که هنوز از هیبت تهیونگ دست و پای خودش رو گم کرده بود، دوباره خواست حرف بزنه:

👮🏻‍♂️: فرمانده ک-

اما تهیونگ این‌بار اصلاً نذاشت حرفش تموم بشه.

ــ کار های مهم‌تری دارم
خودتون اوضاع رو مدیریت کنید!

صداش نه بلند بود، نه عصبی.
بدتر از اون بود؛
آروم، محکم و قطعی.
همون لحن کافی بود که بفهمن فرمانده کیم تهیونگ لازم نیست صداشو بالا ببره تا همه ساکت بشن.

قبل از رفتن، یه نگاه کوتاه به آیلین انداخت.
فقط یه نگاه.
ولی همون یه لحظه کافی بود تا بین‌شون چیزی رد و بدل بشه که هیچ‌کس نفهمید.

بعد، بدون اینکه حتی ذره‌ای از هیبتش کم بشه، به سمت بازداشتگاه قدم برداشت.
چند تا از سربازاش هم سریع پشت سرش راه افتادن، چون وقتی تهیونگ حرکت می‌کرد، کسی عقب نمی‌موند؛
همه فقط دنبالش می‌رفتن.

ــ ــ ــ

هوای بازداشتگاه سنگین بود؛ بوی بتن نم‌دار، عرق و شاید هم کمی ترس، مشام را آزار می‌داد. تهیونگ، بی‌توجه به محیط اطراف، با قدم‌هایی که هر کدامش وزنی از اقتدار داشت، وارد سلول ملاقات شد.

پشت میز فلزی سردی نشست و انگشتانش را به آرامی روی سطح آن کشید. سکوت اتاق، جز صدای نفس‌های عمیق و گاه‌وپگاهِ خودش، چیز دیگری نداشت.

لحظاتی بعد، در فلزی با صدای گوش‌خراشی باز شد و دو نفر را با دستبند، به داخل هدایت کردند. هر دو مرد، چهره‌هایی زمخت و چشمانی بی‌حیا داشتند؛ کسانی که زندگی‌شان با قانون‌شکنی گره خورده بود. آن‌ها را مقابل تهیونگ نشاندند.

تهیونگ نگاهی طولانی به هر دو انداخت. چشم‌هایش، چون دو تکه یخِ سرد، در چهره‌ی آن‌ها خیره ماند. هیچ عجله‌ای در کار نبود. اجازه داد سکوت، بارِ سنگینِ حضورش را بر دوش آن‌ها بیندازد.

ــ بفرمایید بشینید

صدایش، بم و آرام بود، اما هر کلمه‌اش در اتاق طنین‌انداز شد و لرزشی ناخودآگاه در وجودشان انداخت. یکی از مردان، با چهره‌ای خشمگین، لب باز کرد:

مرد اول:ما اینجا چیکار می‌کنیم؟
ما که کاری نکردیم!

تهیونگ لبخند محوی زد؛ لبخندی که به چشم‌هایش نمی‌رسید.

ــ در واقع، شماها خیلی کار کردید. کارهایی که باعث شده هم من اینجا باشم هم شما

مکثی کرد و ادامه داد:

ــ صحبت از اژدها‌ست.

با شنیدن این لقب، رنگ از چهره‌ی هر دو مرد پرید. مرد دوم، که تا آن لحظه ساکت بود، با صدایی لرزان گفت:

مرد دوم:ما... ما اژدها رو نمی‌شناسیم قربان.
دیدگاه ها (۹)

بانو فالوشه : @989363_1923

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 4✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 3✦.....

chapter 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط