Part

Part⁵⁵
ا.ت ویو
با دستاش موهامو نوازش میکرد..بو*سه ای روی موهام زد زیر لب گفت
کوک:زیبارویم همراه من پیر شو چون بهترین ها هنوز اتفاق نیافتاده اند
خنده ریزی کردم که دوباره بو*سه ای روی موهام زد..دستشو پشت کمرم برد و اروم بالا پایین میکرد..با این حرکتش کم کم چشمام سنگین شدن و خوابم برد..
با بو*سه های متداوم روی صورتم چشمامو باز کردم..جونگ کوک با خنده کنارم نشسته بود تا دید چشمامو باز کردم گفت
کوک:بلاخره بیدار شدی بانوی زیبایم
توی جام نشستم و خوابالود گفتم
ا.ت:مگه چقدر خوابیدم
کوک:الان دیگه نزدیک عصره
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت حمام تا ابی به صورتم بزنم..دستامو بردم زیر شیر اب و پر از اب کردم و زدم به صورتم...صورتم رو خشک کردم و رفتم بیرون جونگ کوک هنوز روی تخت نشسته بود و داشت کتاب میخوند سمت چمدونم رفتم و بازش کردم..لباسی از بین لباس ها انتخاب کردم و پوشیدم..در حال بستن زیپ پشت لباسم بودم که دست جونگ کوک دستم قرار گرفت و دستمو کنار زد و زیپ لباسمو بست و بوسه ای روی کتفم زد که کمی لرزیدم جونگ کوک منو سمت خودش چرخوند و دستشو دور کمرم حلقه کرد و بهم گفت
کوک:هر لحظه ممکنه بلایی به سرت بیارم به خاطر زیباییت
ا.ت:تمام تلاشتو کن تا بلایی سرم نیاری
جونگ کوک خندید و دستمو گرفت بو*سه ای روش زد گفت
کوک:هر چی بانوم امر کنن
خندیدم گفتم
ا.ت:بهتره که بری اماده بشی
دستش رو از دور کمرم باز کرد و کامل از جدا شد..روی صندلی میز روبروییم نشستم و مشغول ارایش صورتم شدم..نصفی از موهامو بستم و نصف دیگش رو روی سر شونه هام انداختم..از جام بلند شدم و کامل خودمو توی اینه برانداز کردم که جونگ کوک از پشت سرم گفت
کوک:خیلی زیبا شدی
سمتش چرخیدم پیراهنی همرنگ لباس من با شلواری پارچه ای قهوه‌ای پوشیده بود..لبخندی روی لباش بود که کمتر ازش دیده بودم..سمتم اومد و دستمو گرفت و گذاشت روی بازوش وبا هم دیگه سمت در رفتیم..به پله اخر رسیدیم که با جمعیت زیادی روبرو شدم نگاهم رو دادم به جونگ کوک گفتم
ا.ت:این همه ادم برای چی اینجان
کوک:برای جشنی که هانول و شوهرش بر پا کردند
ادامه دادم
ا.ت:به چه مناسبت
کوک:نمیدونم
با جونگ کوک دور میزی بزرگ نشسته بودیم که سروکله هاری پیداش شد و اومد کنار جونگ کوک ایستاد..با غیض نگاه بهم انداخت و به جونگ کوک گفت
هاری:نمیدونستم قراره با عشقتون بیاید اقای جئون
جونگ کوک گفت
کوک:فکر کردم زود تر از اینا متوجه این عشق میشی
هاری با خشم از جاش بلند شد و اومد پشت سرم و در گوشم گفت
هاری:میدونستم که اینجوری میشه ولی نمیزارم بدتر از این بشه..بشین و تماشا کن ببین چه میکنم..
و از اونجا رفت..توی دلم دلشوره ای راه افتاد میدونستم که قرار اتفاق بدی به دست هاری برام بیوفته...
ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

Part⁵⁶ا.ت ویو:میدونستم که قرار اتفاق بدی به دست هاری برام بی...

Part⁵⁷ا.ت ویو: نقطه ضعفم رو فهمیده بود..یادمه وقتی بچه بودم ...

Part ⁵⁴ا.ت ویو:ا.ت:ببینمشعکس رو نشونم داد لبخندی زدم نگاهش ک...

Part⁵³ا.ت ویو:جونگ کوک دستشو دورم برد و گره زد و بو*سه ای رو...

"سرنوشت "p,48...هیون : بسه دیگهه ( داد ) تا کی میخای بخاطر ا...

از زبان ا/توقتی رسیدم...بازم دیر کرده بودم...بازم رفته بود.....

part 8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط