چکمه به چکمه، از میان شهر سوخته گذشتم...

چکمه به چکمه، از میان شهر سوخته گذشتم...
تمام شهر در آتش بود؛ خانه‌ها در دود می‌رقصیدند و آسمان، رنگ غم گرفته بود.
فتح کردم، اما چه فایده؟
وقتی صدای موشک‌ها بر دل سوخته‌ام فرود می‌آمد و از هر طرف، مرگ به سراغمان می‌آمد.
روزها می‌گذشتند و شب‌ها به صبح

💔🥀
دیدگاه ها (۱)

شب دویستم در محراب عشق!شب دویستم است. دویست شب از آن روز سیا...

سال‌ها پیش، در روستای ساحلی زنور، دختری ناشناس با زیبایی خیر...

اسم: آوایِ عشق در پسِ سکوتپارت سوم«پایانی» شش ماه بعد. خانه‌...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²¹صبح، آرام‌تر از همیشه از راه رسید....

『 #Dark Fantasy Romance 』 The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پ...

پادشاهی شب''مجازات روز''رستگاری سپیده دمشهر ها داستان های زی...

The Joke That Broke Us

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط