پارت
پارت ۲۲
صبح اول صبح، اوبیتو حس کرد بیش تر از این نمیتواند تابش نور خورشید را تحمل کند که صاف روی پلک هایش بود. یک نفس عمیق کشید و چشم هایش را که باز کرد با کاکاشی در دوسانتی صورتش روبرو شد، که هنوز خوابیده بود.
دست هایش هنوز دور کاکاشی بودند و بخاطر وول خوردن زیاد کل تخت را به هم ریخته بودند و سرم دستش هم کنده شده بود.
وقتی فهمید در چه موقعیتی هستند، حس کرد صورتش از خجالت گر گرفته، اهسته بازو هایش را از دور کاکاشی باز کرد و سعی کرد بدون اینکه او را بیدار کند برود پایین.
اهسته کفش هایش را پوشید و کمی خودش را کش داد، بعد تصمیم گرفت برود دستشویی. در را یواش باز کرد. یک نگاه اخر به کاکاشی انداخت تا مطمئن شود بیدار نشده، بعد راه افتاد طرف دستشویی.
○
بعد از اینکه از دستشویی استفاده کرد، جلوی اینه ی سینک ایستاد تا خودش را نگاه کند. خوب به چشم هایش نگاه کرد، به رگ های داخل چشمش که از بیدار کردن تازه ی شارینگان کمی خون مردگی داشتند. شانه بالا انداخت و صورتش را شست.
وقتی میخواست برگردد به اتاق، بین راهرو رین را دید. لبخند زد و براش دست تکان داد.
"صبح بخیر رین، میری دستشویی؟"
رین متقابلا لبخند اوبیتو را تحویل داد.
"صبحت بخیر، اره. میخواستم یچیزی بگم، پدر کاکاشی جلوی در بیمارستان داره گل میخره. میخواست بیاد دیدنتون."
اوبیتو سر تکان داد، تعجبی نکرد. بالاخره هر پدری نگران بچه اش میشد. از رین خداحافظی کرد و راه افتاد سمت در بیمارستان.
"سلام ساکومو سان. ام...چه خبر؟"
اوبیتو صدا کرد، با انرژی دستش را بالا اورد تا با پدر کاکاشی دست بدهد.
"اوه سلام، تو باید هم تیمی کاکاشی باشی. اوبیتو بودی، اره؟"
O:"اوهوم. کاکاشی داخل هنوز خوابه، میخواید ببرمتون پیشش؟"
S:"چه پسر گلی، اگه میبری که دستت درد نکنه."
اوبیتو با همان اشتیاق شروع کرد ساکومو را راهنمایی کردن. در اتاق را باز کرد، حدس میزد کاکاشی خواب باشد. ولی بر خلاف انتظارش، بنظر میرسید که بیدار شده و از پنجره زل زده بود بیرون.
"هی کاکا، ببین کی اومده دیدنت."
کاکاشی با شنیدن صدای اوبیتو سرش را چرخاند، و او را با پدرش جلوی در اتاق دید. ساکومو با لبخند رفت جلو، نگرانی از چشم هایش معلوم بود. یکی از دست های کاکاشی را گرفت.
S:"پسرم، خوشحالم اونقدرا اسیب ندیدی. واقعا نگرانت شده بودم، ولی دیشب تو بیمارستان راهم ندادن. الان اومدم دیدنت."
K:"سلام بابا. نگران نباش، خوبم چیز خاصی نشده."
کاکاشی اطمینان داد. اوبیتو هنوز جلوی در ایستاده بود و به مکالمه انها گوش میداد. نمیخواست به چنین چیزی فکر کند، ولی احساس دلتنگی خاصی توی سینه اش شکل گرفت.
'یعنی کسی نگران منم شده؟'
او از خودش پرسید، سوالی که به جوابش شک داشت.
"اره خلاصه، اینجوری شد. یجورایی میشه گفت که اوبیتو تا اینجا منو اورد، مگه نه اوبی-"
کاکاشی وسط تعریف کردنش برگشت تا به اوبیتو نگاه کند، ولی حرفش نیمه تمام ماند چون اوبیتو از اتاق خارج شده بود.
صبح اول صبح، اوبیتو حس کرد بیش تر از این نمیتواند تابش نور خورشید را تحمل کند که صاف روی پلک هایش بود. یک نفس عمیق کشید و چشم هایش را که باز کرد با کاکاشی در دوسانتی صورتش روبرو شد، که هنوز خوابیده بود.
دست هایش هنوز دور کاکاشی بودند و بخاطر وول خوردن زیاد کل تخت را به هم ریخته بودند و سرم دستش هم کنده شده بود.
وقتی فهمید در چه موقعیتی هستند، حس کرد صورتش از خجالت گر گرفته، اهسته بازو هایش را از دور کاکاشی باز کرد و سعی کرد بدون اینکه او را بیدار کند برود پایین.
اهسته کفش هایش را پوشید و کمی خودش را کش داد، بعد تصمیم گرفت برود دستشویی. در را یواش باز کرد. یک نگاه اخر به کاکاشی انداخت تا مطمئن شود بیدار نشده، بعد راه افتاد طرف دستشویی.
○
بعد از اینکه از دستشویی استفاده کرد، جلوی اینه ی سینک ایستاد تا خودش را نگاه کند. خوب به چشم هایش نگاه کرد، به رگ های داخل چشمش که از بیدار کردن تازه ی شارینگان کمی خون مردگی داشتند. شانه بالا انداخت و صورتش را شست.
وقتی میخواست برگردد به اتاق، بین راهرو رین را دید. لبخند زد و براش دست تکان داد.
"صبح بخیر رین، میری دستشویی؟"
رین متقابلا لبخند اوبیتو را تحویل داد.
"صبحت بخیر، اره. میخواستم یچیزی بگم، پدر کاکاشی جلوی در بیمارستان داره گل میخره. میخواست بیاد دیدنتون."
اوبیتو سر تکان داد، تعجبی نکرد. بالاخره هر پدری نگران بچه اش میشد. از رین خداحافظی کرد و راه افتاد سمت در بیمارستان.
"سلام ساکومو سان. ام...چه خبر؟"
اوبیتو صدا کرد، با انرژی دستش را بالا اورد تا با پدر کاکاشی دست بدهد.
"اوه سلام، تو باید هم تیمی کاکاشی باشی. اوبیتو بودی، اره؟"
O:"اوهوم. کاکاشی داخل هنوز خوابه، میخواید ببرمتون پیشش؟"
S:"چه پسر گلی، اگه میبری که دستت درد نکنه."
اوبیتو با همان اشتیاق شروع کرد ساکومو را راهنمایی کردن. در اتاق را باز کرد، حدس میزد کاکاشی خواب باشد. ولی بر خلاف انتظارش، بنظر میرسید که بیدار شده و از پنجره زل زده بود بیرون.
"هی کاکا، ببین کی اومده دیدنت."
کاکاشی با شنیدن صدای اوبیتو سرش را چرخاند، و او را با پدرش جلوی در اتاق دید. ساکومو با لبخند رفت جلو، نگرانی از چشم هایش معلوم بود. یکی از دست های کاکاشی را گرفت.
S:"پسرم، خوشحالم اونقدرا اسیب ندیدی. واقعا نگرانت شده بودم، ولی دیشب تو بیمارستان راهم ندادن. الان اومدم دیدنت."
K:"سلام بابا. نگران نباش، خوبم چیز خاصی نشده."
کاکاشی اطمینان داد. اوبیتو هنوز جلوی در ایستاده بود و به مکالمه انها گوش میداد. نمیخواست به چنین چیزی فکر کند، ولی احساس دلتنگی خاصی توی سینه اش شکل گرفت.
'یعنی کسی نگران منم شده؟'
او از خودش پرسید، سوالی که به جوابش شک داشت.
"اره خلاصه، اینجوری شد. یجورایی میشه گفت که اوبیتو تا اینجا منو اورد، مگه نه اوبی-"
کاکاشی وسط تعریف کردنش برگشت تا به اوبیتو نگاه کند، ولی حرفش نیمه تمام ماند چون اوبیتو از اتاق خارج شده بود.
- ۳.۶k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط