سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد
اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد

من و تو پنجره های قطار در سفریم
سفر مرا به تو نزدیک تر نخواهد کرد

ببر به بی هدفی دست بر کمان و ببین
کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

خبرترین خبر روزگار بی خبری ست
خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد

مرا به لفظ کهن عیب می کنند و رواست
که سینه سوخته از «می» حذر نخواهد کرد
دیدگاه ها (۱)

رفته ای از بر ما چشم به راهیم بیاحلقه در گوش در کعبه آهیم بی...

من از این پنجره ها سخت به تنگ آمده‌امردپایی ز تو در کوچه‌ی م...

دیگران رااگر از ما خبری نیست چه باک !نازنیناتو چرا بی خبر از...

چه حکمتی ست در آغازنگاه من به سرانجام است...

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ ...

---**عنوان: پژواک دل در سرزمین اژدها****[از دید نویسنده]**چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط