پارت ۲
پارت ۲
خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر میشد...سرعتم را بیشتر کردم و دوان دوان با اون لباس های خیس سنگین به سمت خانه جیمین دویدم
وقتی رسیدم برق های خونه جیمین روشن بودند لبخندی گرم زدم و جلو رفتم تقه ای به در زدم چند دقیقه بعد جیمین در خانه را باز کرد با تعجب به من نگاه کرد
«کوک..اینجا چکار میکنی؟...چقدر خیس شدی!!»
آروم با بغض لب زدم «جیمین داستانش مفصله میاری بیام تو؟»
از حالت شوک بیرون آمد گفت
«اره...اره...حتما بیا تو»
وارد خونه شدم نگاهم به تلویزیون افتاد جیمین داشت فیلم پو..رن میدید با تعجب لب زدم
«جیمین...تو...»
«نهههههه....اونجوری که فکر میکنی نیس»
سریع به سمت تلویزیون رفت و تلویزیون را خاموش کرد روی مبل نشستم
جیمین به سمت اتاق رفت چند دقیقه بعد با پتو و یک دست لباس ست بیرون اومد
«بیا برو اتاق و لباست رو عوض کن»
«باشه...مرسیی»
وارد اتاق شدم لباسی که جیمین داد را پوشیدم و پتو را دورم انداختم از اتاق خارج شدم
جیمین روی میز دوتا قهوه گذاشته بود
لبخندی زدم و روی مبل نشستم
«خب داستان چیه کوک؟!»
سرم رو پایین انداختم و شروع به حرف زدن کردم
«پدرم میخواد فردا با یه پسر برم سر قرار»
جیمین با تعجب گفت«پسر؟؟ ولی تو که میگی استریت هستی»
«اره اما پدرم گفت فردا برم سر قرار»
«اوه خب کوک تو چکار کردی؟»
«با پدرم بحثم شد و گفتم سر قرار نمیرم الآنم اومدم پیش خودت»
«خب اشکال ندارع یه مدت میگذره اینم مثل بقیه یادش میره»
«اره»
(ساعت ⁰⁰:³⁷ شب)
خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر میشد...سرعتم را بیشتر کردم و دوان دوان با اون لباس های خیس سنگین به سمت خانه جیمین دویدم
وقتی رسیدم برق های خونه جیمین روشن بودند لبخندی گرم زدم و جلو رفتم تقه ای به در زدم چند دقیقه بعد جیمین در خانه را باز کرد با تعجب به من نگاه کرد
«کوک..اینجا چکار میکنی؟...چقدر خیس شدی!!»
آروم با بغض لب زدم «جیمین داستانش مفصله میاری بیام تو؟»
از حالت شوک بیرون آمد گفت
«اره...اره...حتما بیا تو»
وارد خونه شدم نگاهم به تلویزیون افتاد جیمین داشت فیلم پو..رن میدید با تعجب لب زدم
«جیمین...تو...»
«نهههههه....اونجوری که فکر میکنی نیس»
سریع به سمت تلویزیون رفت و تلویزیون را خاموش کرد روی مبل نشستم
جیمین به سمت اتاق رفت چند دقیقه بعد با پتو و یک دست لباس ست بیرون اومد
«بیا برو اتاق و لباست رو عوض کن»
«باشه...مرسیی»
وارد اتاق شدم لباسی که جیمین داد را پوشیدم و پتو را دورم انداختم از اتاق خارج شدم
جیمین روی میز دوتا قهوه گذاشته بود
لبخندی زدم و روی مبل نشستم
«خب داستان چیه کوک؟!»
سرم رو پایین انداختم و شروع به حرف زدن کردم
«پدرم میخواد فردا با یه پسر برم سر قرار»
جیمین با تعجب گفت«پسر؟؟ ولی تو که میگی استریت هستی»
«اره اما پدرم گفت فردا برم سر قرار»
«اوه خب کوک تو چکار کردی؟»
«با پدرم بحثم شد و گفتم سر قرار نمیرم الآنم اومدم پیش خودت»
«خب اشکال ندارع یه مدت میگذره اینم مثل بقیه یادش میره»
«اره»
(ساعت ⁰⁰:³⁷ شب)
- ۲۴۹
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط