بهمنزدیکنشو
#بهم_نزدیک_نشو.
#part1
هیونگ هیونجین استاد دبیرستان بود… از آن استادهایی که وقتی وارد کلاس میشد، انگار نور هم احترام میگذاشت.
چهرهاش آنقدر زیبا بود که حتی بچههای درسگریز هم بیاختیار نگاهشان میماند—نه از سر ادب… بیشتر از جنس یک وسوسه آرام.
لبخند میزد، و دنیا برای چند ثانیه سادهتر میشد.
صدایش را پایین میآورد، و حتی اذیتکردنِ معلم هم تبدیل میشد به “حواسمون به استاد باشه که بد نشه”.
اما حقیقت، زیر همان زیبایی قایم شده بود.
هیونگ هیونجین… استاد دبیرستان نبود.
او *شکارچی* بود.
و شبها، وقتی مدرسه خالی میشد و راهروها نفس میکشیدند، هیونجین زنده میشد.
نه با سروصدا… با حسِ دقیقِ چیزی که آدمها از آن بیخبرند:
طعم ترس، ضربان قلب، و دعوتِ شیرینِ “نزدیکتر بیا”.
---
یک روز، یک دانشآموز جدید آمد.
فلیکس.
همه فقط دیدند که وارد مدرسه شد و از همان قدم اول، آرام بود—نه ترسیده، نه مغرور؛ فقط… مثل کسی که هنوز نمیداند چرا همه نگاهش میکنند.
لباسش مرتب بود. موهایش مرتبتر از اعتمادبهنفسش به نظر میرسید. و چشمهایش آنقدر روشن بود که آدم فکر میکرد “این یکی دردسر نمیشود”.
اما هیونجین از همان لحظه، فهمید.
نه با فکر… با بدن.
نگاهش روی فلیکس گیر کرد، انگار ساعتِ قلبش را یک ثانیه جلوتر برده باشند.
هیونجین لبخند زد—همان لبخند همیشگی.
فقط این بار… کمی عمیقتر.
به قدری زیبا بود که اگر کسی نمیدانست، عاشقش میشد.
و اگر کسی میدانست، ازش فرار میکرد.
هیونجین آرام کنار دفتر ایستاد و منتظر شد فلیکس نزدیک شود.
وقتی رسید، گفت:
«فلیکس… خوش اومدی.»
فلیکس با صدای مؤدب جواب داد:
«ممنونم استاد.»
و هیونجین، خیلی کوتاه نگاهش را پایین آورد؛ انگار دارد خودش را کنترل میکند.
بعد دوباره بالا آورد و طوری ادامه داد که انگار بحث کلاس است:
«اگه چیزی خواستی… بگو. من هستم.»
کلمه “من هستم” از دهان او که بیرون آمد، بوی وعده میداد.
نه وعدهی معمولی… وعدهای که آدم را نزدیکتر میکشد.
فلیکس نفهمید چرا، اما یک لحظه حس کرد:
این آدم، خیلی بیشتر از “استاد” ازش چیز میخواهد.
---
زنگ اول که شروع شد، هیونجین مثل همیشه درس داد.
اما حقیقت این بود که حواسش روی تخته نبود.
روی فلیکس بود.
هر بار که فلیکس سرش را برمیگرداند، هیونجین نگاهش را به اندازهای ثابت نگه میداشت که کسی شک نکند…
ولی همان نگاهِ کنترلشده، زیادی معنیدار بود.
دانشآموزها فکر میکردند هیونجین فقط “مهربان” است.
نه… هیونجین مهربان نبود.
هیونجین فقط یاد گرفته بود چطور مهربانی را *مثل پوشش* بپوشد.
و وقتی زنگ خورد و کلاس خالی شد، هیونجین با آرامش نزدیک شد.
کنار میز فلیکس ایستاد—نه آنقدر که ترسناک باشد… آنقدر که اختیار را بگیرد.
گفت:
«از فردا… بیشتر میبینمت.»
فلیکس با تعجب پرسید:
«یعنی… توی برنامهمون چیزی تغییر میکنه؟»
هیونجین لبخند زد، اما این بار لبخندش مثلِ همیشه نبود.
مثل کسی بود که جواب را دارد… فقط نمیخواهد حقیقت را بگوید.
«نه… برنامه هیچچیز عوض نمیشه.»
کمی مکث کرد.
بعد، خیلی آرام اضافه کرد:
«فقط من… عوض میشم.»
---
#part1
هیونگ هیونجین استاد دبیرستان بود… از آن استادهایی که وقتی وارد کلاس میشد، انگار نور هم احترام میگذاشت.
چهرهاش آنقدر زیبا بود که حتی بچههای درسگریز هم بیاختیار نگاهشان میماند—نه از سر ادب… بیشتر از جنس یک وسوسه آرام.
لبخند میزد، و دنیا برای چند ثانیه سادهتر میشد.
صدایش را پایین میآورد، و حتی اذیتکردنِ معلم هم تبدیل میشد به “حواسمون به استاد باشه که بد نشه”.
اما حقیقت، زیر همان زیبایی قایم شده بود.
هیونگ هیونجین… استاد دبیرستان نبود.
او *شکارچی* بود.
و شبها، وقتی مدرسه خالی میشد و راهروها نفس میکشیدند، هیونجین زنده میشد.
نه با سروصدا… با حسِ دقیقِ چیزی که آدمها از آن بیخبرند:
طعم ترس، ضربان قلب، و دعوتِ شیرینِ “نزدیکتر بیا”.
---
یک روز، یک دانشآموز جدید آمد.
فلیکس.
همه فقط دیدند که وارد مدرسه شد و از همان قدم اول، آرام بود—نه ترسیده، نه مغرور؛ فقط… مثل کسی که هنوز نمیداند چرا همه نگاهش میکنند.
لباسش مرتب بود. موهایش مرتبتر از اعتمادبهنفسش به نظر میرسید. و چشمهایش آنقدر روشن بود که آدم فکر میکرد “این یکی دردسر نمیشود”.
اما هیونجین از همان لحظه، فهمید.
نه با فکر… با بدن.
نگاهش روی فلیکس گیر کرد، انگار ساعتِ قلبش را یک ثانیه جلوتر برده باشند.
هیونجین لبخند زد—همان لبخند همیشگی.
فقط این بار… کمی عمیقتر.
به قدری زیبا بود که اگر کسی نمیدانست، عاشقش میشد.
و اگر کسی میدانست، ازش فرار میکرد.
هیونجین آرام کنار دفتر ایستاد و منتظر شد فلیکس نزدیک شود.
وقتی رسید، گفت:
«فلیکس… خوش اومدی.»
فلیکس با صدای مؤدب جواب داد:
«ممنونم استاد.»
و هیونجین، خیلی کوتاه نگاهش را پایین آورد؛ انگار دارد خودش را کنترل میکند.
بعد دوباره بالا آورد و طوری ادامه داد که انگار بحث کلاس است:
«اگه چیزی خواستی… بگو. من هستم.»
کلمه “من هستم” از دهان او که بیرون آمد، بوی وعده میداد.
نه وعدهی معمولی… وعدهای که آدم را نزدیکتر میکشد.
فلیکس نفهمید چرا، اما یک لحظه حس کرد:
این آدم، خیلی بیشتر از “استاد” ازش چیز میخواهد.
---
زنگ اول که شروع شد، هیونجین مثل همیشه درس داد.
اما حقیقت این بود که حواسش روی تخته نبود.
روی فلیکس بود.
هر بار که فلیکس سرش را برمیگرداند، هیونجین نگاهش را به اندازهای ثابت نگه میداشت که کسی شک نکند…
ولی همان نگاهِ کنترلشده، زیادی معنیدار بود.
دانشآموزها فکر میکردند هیونجین فقط “مهربان” است.
نه… هیونجین مهربان نبود.
هیونجین فقط یاد گرفته بود چطور مهربانی را *مثل پوشش* بپوشد.
و وقتی زنگ خورد و کلاس خالی شد، هیونجین با آرامش نزدیک شد.
کنار میز فلیکس ایستاد—نه آنقدر که ترسناک باشد… آنقدر که اختیار را بگیرد.
گفت:
«از فردا… بیشتر میبینمت.»
فلیکس با تعجب پرسید:
«یعنی… توی برنامهمون چیزی تغییر میکنه؟»
هیونجین لبخند زد، اما این بار لبخندش مثلِ همیشه نبود.
مثل کسی بود که جواب را دارد… فقط نمیخواهد حقیقت را بگوید.
«نه… برنامه هیچچیز عوض نمیشه.»
کمی مکث کرد.
بعد، خیلی آرام اضافه کرد:
«فقط من… عوض میشم.»
---
- ۶۳
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط