با تو شبی به دیدن مهتاب می روم

با تو شبی به دیدن مهتاب می روم
از چشم های کهنه ی یک قاب می روم
وقتی که بوسه زد نفس صبح بر جهان
یکسر به سوی دلهره ای ناب می روم
با یک امید تازه و یک حال بی نظیر
از این رکود خسته ی مرداب می روم
باید رها شد از همه ی قید و بندها
رودم که تا خلیج تو بی تاب می روم
گاهی به سنگ می خورم و گاه صخره ها
موجم که با خیال تو شاداب می روم
وقتی که پر شد از نفست آسمان من
با عطر خوب خاطره ات خواب می روم
دیدگاه ها (۱)

درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زندبه دشتِ پُرملال ما پرنده ...

خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدم ‌هاچه شادیها خورد بر هم چه ...

دیگر برای دلخوشی ات جان نمی دهمپای دو مشت خاطره تاوان نمی ده...

تو کجائی که من امروز نگرانت هستمتو به هر سو که بتابی به کران...

ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمه‌ی جان‌های بی‌قرار...کجای...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت ۱۶ : پیتزای چسبناک...

#اخرین_پیچ#پارت_30                          «شبی که همه‌چیز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط