پارت یک :

پارت یک :


تهیونگ و اعضا به رستوران رفته بودن و نامجون یک پیک تو دست گرفته و با دوبار ضربه زدن با قاشق بر لیوان ،نظر بقیه رو به خودش جلب کرد...

نامجون با خوشحال گفت :《از اینکه تونستیم مثل قبل دور هم جمع بشیم خوشحالم ،پس به سلامتیه خودمون این سوجوها رو میخوریم.》

تهیونگ کمی ناراحت به نظر می‌رسید، سرش رو پایین گرفته بود و هیچ حرفی با بقیه نمیزد ...

کوک دستش را بر روی شانه تهیونگ گذاشت و گفت :《دلیلت چیه برای نگرانی ؟همه که الان پیش همیم ...》

تهیونگ به آرامی دست کوک رو از شانه هاش کنار زد و گفت :《من دیگه خسته شدم !!!از همه اتفاقاتی که برامون افتاد ،از آدمها ،از کارم ،از زندگیم و مهم تر از همه از خودم خستم .》


جیهوپ که داشت سوجو برای خودش می‌ریخت ،کمی لیوانشو تکون داد و گفت :《همیشه در دل نا امیدی ،امید واری نهفته است. 》

تهیونگ آروم گفت :《امید مثل تو برای آرمیااا؟》

جیهوپ بلند خندید و گفت :《امید ،مثل نور تو دل تاریکی .》

شوگا کمی نگران شد ولی با لحن طعنه آمیزی شروع به حرف زدن کرد :《تهیونگ شی ،یه وقت افسرده مفسورده نشی !!!》

بقیه اعضا خندیدند ...

ناگهان دختری وارد رستوران شد....
دیدگاه ها (۸)

پارت ۲ :اما دختر از عطر استفاده نکرده بود ،چشمانش نمیدرخشید،...

شرط:سی تا لایک۱۵ کامنت

#از_غمه_چشمانتپارت هفتم 7️⃣ته مین: اهه قرار نبود انقدر زود ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط