قمار عشق
« قمار عشق »
Part:14
سوکجین و نامجون بعد از رفتن یکی یدونشون ، با بغض سوار ماشین میشن .
سوکجین که کم مونده بود ، گریش بگیره نگاشو میده به جفتش، اسمشو صدا میزنه.
- ..نامجون
نامجون نیم نگاهی بهش میندازه و دستشو میزاره رو دست جفتش.
- جانم ...
جین دست ازادش و روی چشماش میزاره و بغضش میشکنه.
- هیقق ..دلم خیلی براش تنگ میشه..
نامجون نگاهشو به بیرون میده و به دانشجو ها که همسن برادرش بودن نگاه میکنه، بغضش و قورت میده .
- منم ..دلم برای یکی بدونم تنگ میشه...هیچوقت بابای عوضیم رو نمیبخشم.
سوکجین صورت خیس شده از اشکشاش رو پاک میکنه .
- .. بنظرت یروز برمیگرده پیشمون ..؟
- نمیدونم ...امیدوارم که برگرده..و اون عوضی زیاد اذیتش نکنه اون خیلی مظلومه.
- ..بدون اون من تو خونه تنها شدم نامجون..اون موقع هایی که تو نیستی برام خسته کننده میشه ، ...ایکاش بشه تو گوشی در ارتباط باشیم .
نامجون چیزی نمیگه و حرکت میکنه به سمت خونه.
« ساعت چهار ظهر»
رسیده بودن خونه...تهیونگ سرشو میاره بالا به خونه ای که روبروش وایستاده بودن نگاه میکنه.
جلوی در ورودی دوتا بادیگارد قول پیکر وایستاده بودن
در حیاط هم چندتا بودن .
اینجا فهمید که فرار کردن از اینجا خیلی سخته ...و اصلا ممکن نیست.
بادیگارد میاد سمت درو باز میکنه ، جونگکوک از ماشین پیاده میشه سمت در شاگرد میره و بازش میکنه .
مچ دستتو میگیره دنبال خودش میکشه ، بادیگاردا و خدمتکارا با دیدن جونگکوک سرشون و به نشونه احترام خم میکنند.
- اومدم پایین ناهار آماده باشه و چیده شده باشه
سر خدمتکارا چشمی میگه به بقیه میگه که برن دنبال کارشون .
یه سمت اتاق میره و درو باز میکنه وارد میشید در و میبنده و هولت میده رو تخت.
نگاهشو بهش میده .
- فهمیدی دیگه چی گفتم تو ماشین ؟( با لحن الفایی)
تهیونگ که ترسیده بود ..عقب میره و به تاج تخت تکیه میده.
-ا...اره ..ف.فهمیدم( حرفشو با لکنت میگه)
جونگکوک که آروم تر شده بود .
- خوبه ...لباسات و عوض کن بریم ناهار بخوریم باید قوانین رو بهت بگم
تهیونگ که دستشو گذاشته بود رو صورتش از بین انگشتاش به جونگکوک نگاه میکنه .
- ب..باشه
دستشو میاره پایین
- ..لباس دارم ؟
جونگکوک که داشت لباساش و عوض میکرد گوشه ای از اتاق بهش نگاه میکنه .که میون دستاش مثل گربه کوچولو ها قایم شده بود .
- اره تو کمد همچی داری
تهیونگ از رو تخت میاد پایین میره سمت کمد و بازش میکنه با لباس های رنگارنگ شیک مواجه میشه ..یکیشو برمیداره بهش نگاه میکنه که درست اندازش بود .
نیم نگاهی به الفایی که خیره شده بود بهش میندازه.
- میشه ...نگام نکنی ؟
جونگکوک پوزخندی در مقابل حرف پسر میزنه .
- گقتم که هرکاری دوست داشته باشم ، و به توام ربطی نداره امگا .
تهیونگ که نمیتونست مخالفتی کنه ..چون از اون الفا دوبرابر خودت میترسید که دوباره حرفی بزنه و روش دست بلند کنه .
شروع میکنه به درaوردن لباساش ، پشتت کرده بود به الفا که کمتر تو دیدش باشه ، لپای گندمیش حالا سرخ شده بود.
جونگ کوک به پشت پسر نگاه میکنه ، از پایین تا بالا پسر برانداز میکنه ..اnداmی که داشت ، باریkی kمرش و فرم زیبای بوتش که موجب شده بود gودی کمی به kمرش بده از همه امگا هایی که شb صبح کرده باهاش بهتر و خوشگل تر بود .
تهیونگ سریع لباس هاشو میپوشه ..دکمه های پیراهنشو سریع میبنده ..انگاری جت شده بود .
لباس های خودشو مرتب میکنه و آویز میکنه ، داخل کمد قرار میده و درش میبنده .
جونگکوک که به پسر نگاه میکرد بعد از تموم کردن بررسیش و کار پسر بهش اشاره میکنه که بیاد برن پایین .
- پشت من راه بیا
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده و دنبال آلفا میره پایین..تو این فکر غرق شده بود که میتونه با هیونگش و سوکجین ارتباط برقرار کنه یا نه ...گوشیش تو کوله پشتیش بود . و کوله پشتیش تو اتاق روی کاناپه گوشی اتاق پرت شده بود توسط جونگکوک .
امیدوار بود که گوشیش و ازش نگیره...و به این فکر میکرد که فردا که رفت دانشگاه با سوکجین هیونگش حرف بزنه ..شاید با کمک اون تونست نقشه فرار بچینه.
❗ادامه پارت در پست بعدی
Part:14
سوکجین و نامجون بعد از رفتن یکی یدونشون ، با بغض سوار ماشین میشن .
سوکجین که کم مونده بود ، گریش بگیره نگاشو میده به جفتش، اسمشو صدا میزنه.
- ..نامجون
نامجون نیم نگاهی بهش میندازه و دستشو میزاره رو دست جفتش.
- جانم ...
جین دست ازادش و روی چشماش میزاره و بغضش میشکنه.
- هیقق ..دلم خیلی براش تنگ میشه..
نامجون نگاهشو به بیرون میده و به دانشجو ها که همسن برادرش بودن نگاه میکنه، بغضش و قورت میده .
- منم ..دلم برای یکی بدونم تنگ میشه...هیچوقت بابای عوضیم رو نمیبخشم.
سوکجین صورت خیس شده از اشکشاش رو پاک میکنه .
- .. بنظرت یروز برمیگرده پیشمون ..؟
- نمیدونم ...امیدوارم که برگرده..و اون عوضی زیاد اذیتش نکنه اون خیلی مظلومه.
- ..بدون اون من تو خونه تنها شدم نامجون..اون موقع هایی که تو نیستی برام خسته کننده میشه ، ...ایکاش بشه تو گوشی در ارتباط باشیم .
نامجون چیزی نمیگه و حرکت میکنه به سمت خونه.
« ساعت چهار ظهر»
رسیده بودن خونه...تهیونگ سرشو میاره بالا به خونه ای که روبروش وایستاده بودن نگاه میکنه.
جلوی در ورودی دوتا بادیگارد قول پیکر وایستاده بودن
در حیاط هم چندتا بودن .
اینجا فهمید که فرار کردن از اینجا خیلی سخته ...و اصلا ممکن نیست.
بادیگارد میاد سمت درو باز میکنه ، جونگکوک از ماشین پیاده میشه سمت در شاگرد میره و بازش میکنه .
مچ دستتو میگیره دنبال خودش میکشه ، بادیگاردا و خدمتکارا با دیدن جونگکوک سرشون و به نشونه احترام خم میکنند.
- اومدم پایین ناهار آماده باشه و چیده شده باشه
سر خدمتکارا چشمی میگه به بقیه میگه که برن دنبال کارشون .
یه سمت اتاق میره و درو باز میکنه وارد میشید در و میبنده و هولت میده رو تخت.
نگاهشو بهش میده .
- فهمیدی دیگه چی گفتم تو ماشین ؟( با لحن الفایی)
تهیونگ که ترسیده بود ..عقب میره و به تاج تخت تکیه میده.
-ا...اره ..ف.فهمیدم( حرفشو با لکنت میگه)
جونگکوک که آروم تر شده بود .
- خوبه ...لباسات و عوض کن بریم ناهار بخوریم باید قوانین رو بهت بگم
تهیونگ که دستشو گذاشته بود رو صورتش از بین انگشتاش به جونگکوک نگاه میکنه .
- ب..باشه
دستشو میاره پایین
- ..لباس دارم ؟
جونگکوک که داشت لباساش و عوض میکرد گوشه ای از اتاق بهش نگاه میکنه .که میون دستاش مثل گربه کوچولو ها قایم شده بود .
- اره تو کمد همچی داری
تهیونگ از رو تخت میاد پایین میره سمت کمد و بازش میکنه با لباس های رنگارنگ شیک مواجه میشه ..یکیشو برمیداره بهش نگاه میکنه که درست اندازش بود .
نیم نگاهی به الفایی که خیره شده بود بهش میندازه.
- میشه ...نگام نکنی ؟
جونگکوک پوزخندی در مقابل حرف پسر میزنه .
- گقتم که هرکاری دوست داشته باشم ، و به توام ربطی نداره امگا .
تهیونگ که نمیتونست مخالفتی کنه ..چون از اون الفا دوبرابر خودت میترسید که دوباره حرفی بزنه و روش دست بلند کنه .
شروع میکنه به درaوردن لباساش ، پشتت کرده بود به الفا که کمتر تو دیدش باشه ، لپای گندمیش حالا سرخ شده بود.
جونگ کوک به پشت پسر نگاه میکنه ، از پایین تا بالا پسر برانداز میکنه ..اnداmی که داشت ، باریkی kمرش و فرم زیبای بوتش که موجب شده بود gودی کمی به kمرش بده از همه امگا هایی که شb صبح کرده باهاش بهتر و خوشگل تر بود .
تهیونگ سریع لباس هاشو میپوشه ..دکمه های پیراهنشو سریع میبنده ..انگاری جت شده بود .
لباس های خودشو مرتب میکنه و آویز میکنه ، داخل کمد قرار میده و درش میبنده .
جونگکوک که به پسر نگاه میکرد بعد از تموم کردن بررسیش و کار پسر بهش اشاره میکنه که بیاد برن پایین .
- پشت من راه بیا
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده و دنبال آلفا میره پایین..تو این فکر غرق شده بود که میتونه با هیونگش و سوکجین ارتباط برقرار کنه یا نه ...گوشیش تو کوله پشتیش بود . و کوله پشتیش تو اتاق روی کاناپه گوشی اتاق پرت شده بود توسط جونگکوک .
امیدوار بود که گوشیش و ازش نگیره...و به این فکر میکرد که فردا که رفت دانشگاه با سوکجین هیونگش حرف بزنه ..شاید با کمک اون تونست نقشه فرار بچینه.
❗ادامه پارت در پست بعدی
- ۱.۷k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط