پدرش برای جنگ و محافظت از کشورش سرباز شد و مادرش هم که دک
پدرش برای جنگ و محافظت از کشورش سرباز شد و مادرش هم که دکتر بود برای درمان سربازان به جنگ رفت.دختر هر دو را از دست داد و مجبور شد به قصر بیاید تا بتواند زندگی اش را با هر چقدر غمی که داشت ادامه دهد.
دختر موهای طلایی اش را که تا پایین باسنش میرسید را باز کرد.چشمان ابی رنگش مثل اقیانوس در افتاب میدرخشید.ارام با اهنگی که در ذهنش بود پاهایش را حرکت داد.ظریف و باشکوه.موهایش با هر حرکت همراه با دختر میرقصیدند و لباس خوابش که پیراهنی تقریبا بلند مشکی بود که کمر باریکش را به نمایش میگذاشت،بر روی زمین کشیده میشد.
حرکاتش با ارامش و با دقت بود.پدرش سالها زمان برای یاد دادنش گذاشته بود.وقتی اخرین قدم را گذاشت و دستانش پایین امدند کمی نفس نفس میزد اما با صدایی که شنید باعث شد از ترس کمی بلرزد.
صدای پاهایی را شنید که از پشت سرش میآمد؛از همان پله ای که به طبقه ی بالا مانند تراسی بود که پایین دید داشت.دختر ارام چرخید و با دیدن فردی که انجا ایستاده است بیشتر ترسید.
کیم تهیونگ،شاهزآده ی کشور فرانسه که مادرش کره ای و پدرش فرانسوی بود.او جذاب بود و همه ی دخترا ارزو داشتند برای یک بار هم که شده او را از نزدیک ببینند.مو های قهوه ای اش در نور میدرخشید و لباس گران قیمتش جذابیتش را چند برابر کرده بود.
خدمتکاران اجازه ی رقص نداشتند مخصوصا در قصر پادشاهی.الان که شاهزاده او را دیده بود،معلوم نبود چه مجازاتی پیش رویش است.ولی بر عکس تصوراتش شاهزاده لبخندی بر لب داشت.
ارام ارام پایین آمد و بالاخره رو به روی دخترک رسید.به دخترک که سرش از شرم و خجالت پایین بود نگاهی انداخت.
دختر موهای طلایی اش را که تا پایین باسنش میرسید را باز کرد.چشمان ابی رنگش مثل اقیانوس در افتاب میدرخشید.ارام با اهنگی که در ذهنش بود پاهایش را حرکت داد.ظریف و باشکوه.موهایش با هر حرکت همراه با دختر میرقصیدند و لباس خوابش که پیراهنی تقریبا بلند مشکی بود که کمر باریکش را به نمایش میگذاشت،بر روی زمین کشیده میشد.
حرکاتش با ارامش و با دقت بود.پدرش سالها زمان برای یاد دادنش گذاشته بود.وقتی اخرین قدم را گذاشت و دستانش پایین امدند کمی نفس نفس میزد اما با صدایی که شنید باعث شد از ترس کمی بلرزد.
صدای پاهایی را شنید که از پشت سرش میآمد؛از همان پله ای که به طبقه ی بالا مانند تراسی بود که پایین دید داشت.دختر ارام چرخید و با دیدن فردی که انجا ایستاده است بیشتر ترسید.
کیم تهیونگ،شاهزآده ی کشور فرانسه که مادرش کره ای و پدرش فرانسوی بود.او جذاب بود و همه ی دخترا ارزو داشتند برای یک بار هم که شده او را از نزدیک ببینند.مو های قهوه ای اش در نور میدرخشید و لباس گران قیمتش جذابیتش را چند برابر کرده بود.
خدمتکاران اجازه ی رقص نداشتند مخصوصا در قصر پادشاهی.الان که شاهزاده او را دیده بود،معلوم نبود چه مجازاتی پیش رویش است.ولی بر عکس تصوراتش شاهزاده لبخندی بر لب داشت.
ارام ارام پایین آمد و بالاخره رو به روی دخترک رسید.به دخترک که سرش از شرم و خجالت پایین بود نگاهی انداخت.
- ۱۶۵
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط