پارت ۳
پارت ۳
#پشت غرورت
قشنگای من با لایک کامنت هاتون رمان رو قشنگتر کنید
فردای اون روز، اِما زودتر از لیام وارد کلاس شد.
دفتر پروژه رو گذاشت روی میز و منتظر موند.
پنج دقیقه گذشت.
لیام نیومد.
ده دقیقه.
بازم خبری نشد.
اِما با حرص به ساعت نگاه کرد.
ـ یعنی حتی نمیتونه سر وقت بیاد؟
همون لحظه در کلاس باز شد.
لیام وارد شد.
اِما سریع گفت:
ـ بالاخره اومدی؟
لیام بدون اینکه نگاهش کنه، کیفش رو روی صندلی گذاشت.
ـ سلام به تو هم.
ـ ده دقیقه دیر کردی.
ـ خب؟
اِما اخم کرد.
ـ «خب؟» ما پروژه داریم!
لیام نشست و دفترش رو باز کرد.
ـ موضوعش چیه؟
اِما چند لحظه ساکت موند.
ـ هنوز انتخاب نکردیم.
ـ پس انتخاب کن.
ـ من تنها انتخاب نمیکنم.
لیام نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ چرا؟
ـ چون دونفریم.
لیام چند ثانیه نگاهش کرد، بعد گفت:
ـ باشه.
اِما چند موضوع پیشنهاد داد.
لیام هر کدوم رو رد کرد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ خوب نیست.
ـ این یکی؟
ـ نه.
ـ این؟
ـ حوصلهش رو ندارم.
اِما با حرص دفتر رو بست.
ـ پس خودت یه موضوع بگو!
لیام برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ تأثیر شبکههای اجتماعی روی نوجوانها.
اِما مکث کرد.
ـ این خوبه.
ـ پس همینه.
اِما دفترش رو دوباره باز کرد.
ـ تقسیمش کنیم؟
ـ لازم نیست.
ـ چرا؟
ـ من بیشترش رو انجام میدم.
اِما سریع سرش رو بلند کرد.
ـ فکر کردی من نمیتونم؟
لیام ابروش رو بالا داد.
ـ همچین چیزی گفتم؟
ـ از حرفت معلومه.
ـ برداشت خودته.
اِما چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد لیام آروم گفت:
ـ تو قسمت تحقیق رو انجام بده.
ـ باشه.
ـ فردا بیارش.
ـ حتماً.
لیام وسایلش رو جمع کرد و بلند شد.
اِما گفت:
ـ یه چیزی.
لیام برگشت.
ـ چیه؟
ـ تو همیشه همینقدر مغروری؟
لیام چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ تو همیشه همینقدر سؤال میپرسی؟
اِما لبخند کوچیکی زد.
ـ آره.
لیام بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون رفت.
اِما به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ عجب آدمی...
اما چیزی که خودش نمیخواست قبول کنه این بود که...
از وقتی لیام وارد زندگیش شده بود، مدرسه دیگه مثل قبل خستهکننده نبود.
#پشت غرورت
قشنگای من با لایک کامنت هاتون رمان رو قشنگتر کنید
فردای اون روز، اِما زودتر از لیام وارد کلاس شد.
دفتر پروژه رو گذاشت روی میز و منتظر موند.
پنج دقیقه گذشت.
لیام نیومد.
ده دقیقه.
بازم خبری نشد.
اِما با حرص به ساعت نگاه کرد.
ـ یعنی حتی نمیتونه سر وقت بیاد؟
همون لحظه در کلاس باز شد.
لیام وارد شد.
اِما سریع گفت:
ـ بالاخره اومدی؟
لیام بدون اینکه نگاهش کنه، کیفش رو روی صندلی گذاشت.
ـ سلام به تو هم.
ـ ده دقیقه دیر کردی.
ـ خب؟
اِما اخم کرد.
ـ «خب؟» ما پروژه داریم!
لیام نشست و دفترش رو باز کرد.
ـ موضوعش چیه؟
اِما چند لحظه ساکت موند.
ـ هنوز انتخاب نکردیم.
ـ پس انتخاب کن.
ـ من تنها انتخاب نمیکنم.
لیام نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ چرا؟
ـ چون دونفریم.
لیام چند ثانیه نگاهش کرد، بعد گفت:
ـ باشه.
اِما چند موضوع پیشنهاد داد.
لیام هر کدوم رو رد کرد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ خوب نیست.
ـ این یکی؟
ـ نه.
ـ این؟
ـ حوصلهش رو ندارم.
اِما با حرص دفتر رو بست.
ـ پس خودت یه موضوع بگو!
لیام برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ تأثیر شبکههای اجتماعی روی نوجوانها.
اِما مکث کرد.
ـ این خوبه.
ـ پس همینه.
اِما دفترش رو دوباره باز کرد.
ـ تقسیمش کنیم؟
ـ لازم نیست.
ـ چرا؟
ـ من بیشترش رو انجام میدم.
اِما سریع سرش رو بلند کرد.
ـ فکر کردی من نمیتونم؟
لیام ابروش رو بالا داد.
ـ همچین چیزی گفتم؟
ـ از حرفت معلومه.
ـ برداشت خودته.
اِما چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد لیام آروم گفت:
ـ تو قسمت تحقیق رو انجام بده.
ـ باشه.
ـ فردا بیارش.
ـ حتماً.
لیام وسایلش رو جمع کرد و بلند شد.
اِما گفت:
ـ یه چیزی.
لیام برگشت.
ـ چیه؟
ـ تو همیشه همینقدر مغروری؟
لیام چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ تو همیشه همینقدر سؤال میپرسی؟
اِما لبخند کوچیکی زد.
ـ آره.
لیام بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون رفت.
اِما به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ عجب آدمی...
اما چیزی که خودش نمیخواست قبول کنه این بود که...
از وقتی لیام وارد زندگیش شده بود، مدرسه دیگه مثل قبل خستهکننده نبود.
- ۳۲۹
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط