از فڪر من بگذر، خیالت تخت باشد

از فڪر من بگذر، خیالت تخت باشد
"من" می‌تواند بے تو هم خوشبخت باشد
این "من" ڪه با هر ضربه‌اے از پا درآمد
تصمیم دارد بعد از این سرسخت باشد
تصمیم دارد با خودش، با ڪم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد هم بسازد
هرچند دشوار است باید پا بگیرم
تا انتقامم را از این دنیا بگیرم
من خسته‌ام، دیوانه‌ام، آزار ڪافی‌ست
راهے ندارم پیش رو، دیوار ڪافی‌ست
جـــز دردها سهمم نبود از باتو بودن
لطفن برو، دست از سرم بردار، ڪافی‌ست
لج می‌ڪند جسمت بگوید زنده هستی
وقتے برایم مرده‌اے انڪار ڪافــی‌ست
با ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم
حرفے ندارم چون برایم دار ڪافی‌ست
من خسته‌ام، دیوانـه‌ام، دلگیـــرم از تو
خود را همین امروز پس می‌گیرم از تو
از فڪر من بگــذر، خیالت تخت باشد
"من" می‌تواند بی‌تو هم خوشبخت باشد..
دیدگاه ها (۱۵)

وقتی که دلتنگم، کم و بسیار می گریمابرم ولی ابری که خونین بار...

چه درد آور شده موضوع برای قلب شاعرکه اشعار خصوصی را دهد در ...

شعر از من و شاعرانه هایش باتوعشق از من و عاشقانه هایش با توم...

چه دلگیر است دنیا چونکه هر فصلت خزان باشد به هر شعری که خوان...

ص ۶۹پریسا متوجه پریشانیم بود ولی همه انهارا به بیماری پدرم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط