صدای آلارم مزخرف گوشیم به صدا در اومد

ℬ𝓇ℴ𝓀ℯ𝓃 𝒽𝒶𝓁ℴ ℊ𝒶𝓂ℯ
𝐏-𝟏
صدای آلارمِ مزخرفِ گوشیم به صدا در اومد.
بدون اینکه حتی تقلا کنم چشمامو باز کنم، آلارم رو خاموش کردم. یک نفس عمیق کشیدم، بلند شدم و تخت خوابمو مرتب کردم. چند دقیقه‌ای روی تخت نشستم و فقط در حین فکر کردن زل زده بودم به یک نقطه اونقدر طول کشید که اطرافم تیره شد.
سرگیجه‌ای گرفتم.
نفهمیدم چقدر توی فکر مونده بودم؛ تا اینکه بیخیالِ فکر کردن شدم. دستم رو روی چونه‌هام فشار دادم و تصمیم گرفتم از اتاق بیام بیرون.
همین که در رو باز کردم، بوی گندِ سیگار همه‌جا پیچید.

بابای عوضیم رو دیدم که روی صندلی نشسته بود. زیرسیگاری رو گذاشته بود روی میز ناهارخوری و داشت سیگار می‌کشید.

با لحنی عصبی زمزمه کردم: «می‌تونی کمتر سیگار بکشی؟ بوش حالمو بهم می‌زنه!»
هیچ نگفت. فقط به سیگار کشیدنش ادامه داد. دستش رو برد داخل پاکت سیگار… بعد یک لحظه سکوت کرد. انگار چیزی نبود.

حالت چهره‌ش ترسناک شد. پاکت رو روی زمین پرتاب کرد و با پاهاش لهش کرد. بعد با صدایی خشن گفت:
«ببینم… دلت می‌خواد بمیری بچه؟»
پوزخند کمرنگی زد، چشم‌هاش رو ریز کرد و ادامه داد:
«برو و برام سیگار بخر… همین الان.»

با چهره‌ای خنثی بهش خیره شدم و گفتم:
«اونوقت پولش رو کی می‌خواد بده؟ مامان‌جونت؟»

با لحنی طعنه‌آمیز گفته بودم
که مشتش رو محکم روی میز کوبید و فریاد زد:

«فکر کردی می‌تونی انقدر پرو و گستاخ باشی؟!»
به حرف‌هاش توجهی نکردم. وارد اتاقم شدم تا لباسم رو عوض کنم و برم بیرون. کمدم رو باز کردم؛ یک پیراهن سبز رنگ برداشتم و پوشیدم. کمی تردید داشتم… اما آخرش از کمد یک شلوار مشکی برداشتم و اون رو هم پوشیدم.
از خونه بیرون زدم، اما ذهنم هنوز همون‌جا مونده بود؛ پشت اون درِ بسته، بین بوی سیگار و نگاه سنگینش. نمی‌دونستم اون بیرون چه چیزی انتظارم رو میکشه، فقط می‌دونستم موندن، خیلی بدتر از رفتنه.

#سناریو #داستان #رمان #انیمه
دیدگاه ها (۴)

برای پارت بعد ۲0 لایک.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط