.

.
‌میخواهم رویِ شانه هایت یک خانه درست کنم
یک خانه یِ کوچک
یک جایِ امن و مطمئن برایِ خستگی هایَم
برای همه یِ روزهایی که هیچ پناهی جز شانه هایت ندارم
میخواهم رویِ شانه هایت
درست زیرِ گوشت یک جایِ دنجِ راحت درست کنم که فقط مالِ من باشد
برایِ من باشد....
وترسِ ویران شدنِ خانه امُ با خاک یکسان شدنِ آبادی که از تو ساختم وجودم و به لرزه در نیاورد.
میخواهم درخانه ام باتو حرف ها بزنم.
از ترسهایم بگویَم که چطور روحَم را به طورِ وحشیانه ای میتواند خراش بدهد و دیگر ترمیم نکند تمامَم را..
که به وقتِ خواب و بیداری تورا فقط تو را کنارِ خودم داشته باشَم.
تا برایت بگویَم وسعتِ ترس هایِ من همیشه از نرسیدن هایم نشات میگیرد.
و تنها افتخارِ بزرگ زندگی ام این باشد که به هرچیزی و کسی که خواستم نرسیده ام.
به جایَش از همه یِ این دنیا فقط به داشتنِ تو رسیده باشم.
پس بگو دلبر جان وسعت شانه هایت زیرِ سرم چند؟؟
‌.
‌فرگل_مشتاقی ‌
دیدگاه ها (۳)

مثلا منمثل دختران فیلم های ایران قدیمهمیشه موهایم رو میبافمس...

امشب از دفتر عمرم صفحــاتی خوانــدم چـون به نـام تـو رسید...

با آدمها جوری غریبه نشوید که انگار آنها بهترین های بدترین رو...

می‌گویند مردها گریه نمی‌کنند...کاش یک‌بار جای من بودند؛جای پ...

یـاد گـرفـتـه ام کـه چـگـونـه بــی صـدا بــگـریـم؛یـاد گـرفـ...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط