𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:³²
ویو: ات
از وقتی برگشته بودیم...
تقریباً هیچچیز بین من و جونگکوک بهتر نشده بود.
اتاقم رو دوست داشتم.
عمارت رو کمکم میشناختم.
اما خودش؟
نه.
اصلاً.
صبح وقتی از پلهها پایین اومدم، جونگکوک کنار میز ایستاده بود و با سهاون صحبت میکرد.
همین که منو دید، حرفش رو قطع کرد.
_ امروز تنها از عمارت خارج نمیشی.
اخم کردم.
+ چرا؟
_ چون من گفتم.
+ منم گفتم نمیخوام.
نگاهش سرد شد.
_ ات.
+ چی؟
_ با من بحث نکن.
+ چرا نکنم؟
چند قدم جلو رفتم.
+ تو زندگیمو خراب کردی.
سهاون ساکت شد.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگام کرد.
_ من نجاتت دادم.
+ من ازت نخواستم نجاتم بدی!
صدام لرزید.
+ من ازت خواستم ولم کنی!
جونگکوک چیزی نگفت.
اشک توی چشمهام جمع شد.
+ از وقتی وارد زندگی من شدی، هیچچیز مثل قبل نیست.
+ بابام رو ازم گرفتی...
مکث کردم.
+ مجبورم کردی باهات ازدواج کنم...
اشکم پایین افتاد.
+ بعدم انتظار داری بشینم و هرچی میگی گوش کنم؟
جونگکوک فکش رو محکم کرد.
_ منم نگفتم باید دوستم داشته باشی.
با عصبانیت جواب دادم:
+ خیالت راحت.
+ من ازت متنفرم.
برای چند ثانیه سکوت مطلق شد.
جونگکوک نگاهش رو ازم گرفت.
_ برو اتاقت.
+ نه.
_ ات.
+ گفتم نه!
چرخیدم و از کنارش رد شدم.
اما قبل از اینکه از سالن خارج بشم، صدای سردش پشت سرم اومد:
_ یه روز میفهمی چرا این کارها رو کردم.
ایستادم.
برنگشتم.
+ اون روزی که بفهمم...
اشکهام رو پاک کردم.
+ شاید دیگه برام مهم نباشی.
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، از سالن بیرون رفتم.
جونگکوک همونجا موند.
سهاون چند ثانیه سکوت کرد.
سهاون: ارباب...
_ چی؟
سهاون مکث کرد.
سهاون: فکر کنم ازتون واقعاً متنفره.
جونگکوک پوزخند سردی زد.
_ میدونم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرامتر گفت:
_ مشکل اینه که...
نگاهش به راهرویی افتاد که ات از آن رفته بود.
_ من دیگه مطمئن نیستم بتونم همینقدر راحت ازش متنفر بمونم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:³²
ویو: ات
از وقتی برگشته بودیم...
تقریباً هیچچیز بین من و جونگکوک بهتر نشده بود.
اتاقم رو دوست داشتم.
عمارت رو کمکم میشناختم.
اما خودش؟
نه.
اصلاً.
صبح وقتی از پلهها پایین اومدم، جونگکوک کنار میز ایستاده بود و با سهاون صحبت میکرد.
همین که منو دید، حرفش رو قطع کرد.
_ امروز تنها از عمارت خارج نمیشی.
اخم کردم.
+ چرا؟
_ چون من گفتم.
+ منم گفتم نمیخوام.
نگاهش سرد شد.
_ ات.
+ چی؟
_ با من بحث نکن.
+ چرا نکنم؟
چند قدم جلو رفتم.
+ تو زندگیمو خراب کردی.
سهاون ساکت شد.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگام کرد.
_ من نجاتت دادم.
+ من ازت نخواستم نجاتم بدی!
صدام لرزید.
+ من ازت خواستم ولم کنی!
جونگکوک چیزی نگفت.
اشک توی چشمهام جمع شد.
+ از وقتی وارد زندگی من شدی، هیچچیز مثل قبل نیست.
+ بابام رو ازم گرفتی...
مکث کردم.
+ مجبورم کردی باهات ازدواج کنم...
اشکم پایین افتاد.
+ بعدم انتظار داری بشینم و هرچی میگی گوش کنم؟
جونگکوک فکش رو محکم کرد.
_ منم نگفتم باید دوستم داشته باشی.
با عصبانیت جواب دادم:
+ خیالت راحت.
+ من ازت متنفرم.
برای چند ثانیه سکوت مطلق شد.
جونگکوک نگاهش رو ازم گرفت.
_ برو اتاقت.
+ نه.
_ ات.
+ گفتم نه!
چرخیدم و از کنارش رد شدم.
اما قبل از اینکه از سالن خارج بشم، صدای سردش پشت سرم اومد:
_ یه روز میفهمی چرا این کارها رو کردم.
ایستادم.
برنگشتم.
+ اون روزی که بفهمم...
اشکهام رو پاک کردم.
+ شاید دیگه برام مهم نباشی.
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، از سالن بیرون رفتم.
جونگکوک همونجا موند.
سهاون چند ثانیه سکوت کرد.
سهاون: ارباب...
_ چی؟
سهاون مکث کرد.
سهاون: فکر کنم ازتون واقعاً متنفره.
جونگکوک پوزخند سردی زد.
_ میدونم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرامتر گفت:
_ مشکل اینه که...
نگاهش به راهرویی افتاد که ات از آن رفته بود.
_ من دیگه مطمئن نیستم بتونم همینقدر راحت ازش متنفر بمونم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۱۵۶
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط