لوسیا حسابی دلش برای اون پسر سوخت یهویی یاد خودش افتاد و اخمی عمیق ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁶.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا حسابی دلش برای اون پسر سوخت، یهویی یاد خودش افتاد، و اخمی عمیق چهرهاش رو در بر گرفت.
نگاهش ناگهان به زخم های روی دستِ اون پسره کشیده شد، با تعجب سریع دستای پسر رو توی دستش گرفت و نگاهشون کرد، سرخی خون، از زیر زخم های انگشتاش قابل دید بود، که حالا خشک شده بود.
پسر با چشم های باز تر از تعجب به لوسیا، بعد به دستاشون نگاه میکرد.
لوسیا نگاهی کوتاه در اطراف چرخاند، باز خوبه میران زود تر رفت..البته از راه رفتن های تند و صدای کوبش کفشش میشد فهمید که حسابی عصبانی بود.
لوسیا بار دیگه به پسر نگاهی انداخت و از روی دلسوزی، با لحن ملایمی پرسید:
_ میخوای بریم درمانگاه؟!
پسر که انگار کل بدنش گرم شده باشه به سرعت و با شدت دستش رو از دستای لوسیا جدا کرد و با خجالت نگاهش رو دزدید و گفت:
_ نمیخواد...خوبم
لوسیا اما نمیتونست بی تفاوت باشه، دست به کمر شد و با اخم گفت:
_ اگه زخمات ضد عفونی نشن بدتر میشه!
و تا پسر خواست چیزی بگه مچ دستش به سرعت توسط دختر گرفته شد، و بدون توجه به نگاه های تعجب آور، و پچ پچ های پشت سرش از میان جمعیت رد شد، و سمت درمانگاه رفت.
پسر تمام طول راه نتونست چیزی بگه، اما به شدت الان قلبش داشت به قفسه سینش میکوبید.
وقتی به نزدیکی راهرویی که به درمانگاه خطم میشد رسیدن، ناگهان با دیدنِ کسی سریع ایستادن..
جونگکوک !
ادامه دارد....
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا حسابی دلش برای اون پسر سوخت، یهویی یاد خودش افتاد، و اخمی عمیق چهرهاش رو در بر گرفت.
نگاهش ناگهان به زخم های روی دستِ اون پسره کشیده شد، با تعجب سریع دستای پسر رو توی دستش گرفت و نگاهشون کرد، سرخی خون، از زیر زخم های انگشتاش قابل دید بود، که حالا خشک شده بود.
پسر با چشم های باز تر از تعجب به لوسیا، بعد به دستاشون نگاه میکرد.
لوسیا نگاهی کوتاه در اطراف چرخاند، باز خوبه میران زود تر رفت..البته از راه رفتن های تند و صدای کوبش کفشش میشد فهمید که حسابی عصبانی بود.
لوسیا بار دیگه به پسر نگاهی انداخت و از روی دلسوزی، با لحن ملایمی پرسید:
_ میخوای بریم درمانگاه؟!
پسر که انگار کل بدنش گرم شده باشه به سرعت و با شدت دستش رو از دستای لوسیا جدا کرد و با خجالت نگاهش رو دزدید و گفت:
_ نمیخواد...خوبم
لوسیا اما نمیتونست بی تفاوت باشه، دست به کمر شد و با اخم گفت:
_ اگه زخمات ضد عفونی نشن بدتر میشه!
و تا پسر خواست چیزی بگه مچ دستش به سرعت توسط دختر گرفته شد، و بدون توجه به نگاه های تعجب آور، و پچ پچ های پشت سرش از میان جمعیت رد شد، و سمت درمانگاه رفت.
پسر تمام طول راه نتونست چیزی بگه، اما به شدت الان قلبش داشت به قفسه سینش میکوبید.
وقتی به نزدیکی راهرویی که به درمانگاه خطم میشد رسیدن، ناگهان با دیدنِ کسی سریع ایستادن..
جونگکوک !
ادامه دارد....
- ۵۳۰
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط