پارت بیست هشتم
پارت بیست هشتم
🔥عشق ابدی ما🔥
سونیک: چییییییییی... به ساعتم نگاه کردم شدو تازه هفته... *برق رفت ای وای تا الان نزاشتم شدو از قدرت های جدیدم خبر دار بشه خوب شد چیزی نفهمید*
شدو: عه چرا برق رفت... ولش کن.. ولی ساعت نه...من بیرون رو نگاه میکنم اگه بچه ها نبودن یعنی خوابن... رفتم نگاه کردم دیدم کسی نیست و ساعت بیرون ساعت هفت رو نشون میده.... اخیشششش سونیک کسی نبود فکر کنم ساعت جلوعه.. من ساعت رو درست میکنم....*کنار سونیک نشستم*
سونیک: ترسیدم و باعث شدم برق بیاد وای نه گند زدم... شدو چیزه
شدو: سونیک کار تو بود😦
سونیک: ام... نه... چیزه..اره😭
شدو: سونیک چی شده چرا گریه میکنی..🥺
سونیک: شدو من کنترل قدرتم رو ندارم و من از قدرت خودم میترسم اون نزدیک بود بهت آسیب بزنم و دیگه پیشم نباشی😭🖤 * داره پارتی رو میگه که سونیک محدود کننده هاش رو در آورد *
شدو: سونیک میبینی که الان خوبم و کنارتم * بغلش کرد * سونیک اون قضیه تموم شده دیگه لازم نیست ناراحت باشی یا گریه کنی * از بغلش اومد بیرون *.. سونیک ما قراره باهم باشیم تو سختی،غم و شادی... من و تو باهم سعی میکنیم نیروت رو کنترل کنیم
سونیک: ... شدو ممنونم منم سعی میکنم که بتونم نیروم کنترل کنم.. خیلییی دوست دارم🥹🥹🩵🩵
شدو: منم دوست دارم🩵... بریم ادامه کلاس بشیم
آماده شدن ساعت ۷:۲۰^^
سونیک: من و شدو از اتاق اومدیم بیرون... ساعت ۸:۰۵ بود صبحانه رو خوردیم کلا فقط افراد کمی بودن رفتیم کلاس فقط ما دو نفر بودیم پس میز جلو رو اتنخاب کردیم و نشستیم... کلاس خالیه خالی بود تا جایی که فکر میکردم قرار نیست کسی بیاد داشتم کتاب میخوندم بودم که در باز شد
اسکروج: دوباره امسال تو مدرسه ثبت نام کرده بودم... ولی امسال یه فرقی داشت تو خوابگاه بودم و پول مدرسه رو قرار بود خودم بدم... تو همین فکر ها بودم که نفهمیدم کی رسیدم دم در کلاس در رو باز کردم که رفتم داخل که دیدم سونیک و شدو روی نیمکت اول کنار هم نشستن و امی هم اون طرف انگار هنوز سیلور نیومده.. امی به من نگاه کرد.. منم رفتم سمت میز سونیک
شدو: ... اسکروج از در اومد بازم این ای خدا دستش رو گذاشت رو میز دوباره میخواد قلدر بازی در بیاره..؟ اومد نزدیک تر کنار سونیک..، سونیک سرش رو بالا گرفت با خونسردی تمام..
کاتتتتتتتتتتت خماری تا پارت بعدی راستی پارت بعدی رو چند ساعت بعد میدم چون این کوتاه بود بایییی عشقام💝😘
🔥عشق ابدی ما🔥
سونیک: چییییییییی... به ساعتم نگاه کردم شدو تازه هفته... *برق رفت ای وای تا الان نزاشتم شدو از قدرت های جدیدم خبر دار بشه خوب شد چیزی نفهمید*
شدو: عه چرا برق رفت... ولش کن.. ولی ساعت نه...من بیرون رو نگاه میکنم اگه بچه ها نبودن یعنی خوابن... رفتم نگاه کردم دیدم کسی نیست و ساعت بیرون ساعت هفت رو نشون میده.... اخیشششش سونیک کسی نبود فکر کنم ساعت جلوعه.. من ساعت رو درست میکنم....*کنار سونیک نشستم*
سونیک: ترسیدم و باعث شدم برق بیاد وای نه گند زدم... شدو چیزه
شدو: سونیک کار تو بود😦
سونیک: ام... نه... چیزه..اره😭
شدو: سونیک چی شده چرا گریه میکنی..🥺
سونیک: شدو من کنترل قدرتم رو ندارم و من از قدرت خودم میترسم اون نزدیک بود بهت آسیب بزنم و دیگه پیشم نباشی😭🖤 * داره پارتی رو میگه که سونیک محدود کننده هاش رو در آورد *
شدو: سونیک میبینی که الان خوبم و کنارتم * بغلش کرد * سونیک اون قضیه تموم شده دیگه لازم نیست ناراحت باشی یا گریه کنی * از بغلش اومد بیرون *.. سونیک ما قراره باهم باشیم تو سختی،غم و شادی... من و تو باهم سعی میکنیم نیروت رو کنترل کنیم
سونیک: ... شدو ممنونم منم سعی میکنم که بتونم نیروم کنترل کنم.. خیلییی دوست دارم🥹🥹🩵🩵
شدو: منم دوست دارم🩵... بریم ادامه کلاس بشیم
آماده شدن ساعت ۷:۲۰^^
سونیک: من و شدو از اتاق اومدیم بیرون... ساعت ۸:۰۵ بود صبحانه رو خوردیم کلا فقط افراد کمی بودن رفتیم کلاس فقط ما دو نفر بودیم پس میز جلو رو اتنخاب کردیم و نشستیم... کلاس خالیه خالی بود تا جایی که فکر میکردم قرار نیست کسی بیاد داشتم کتاب میخوندم بودم که در باز شد
اسکروج: دوباره امسال تو مدرسه ثبت نام کرده بودم... ولی امسال یه فرقی داشت تو خوابگاه بودم و پول مدرسه رو قرار بود خودم بدم... تو همین فکر ها بودم که نفهمیدم کی رسیدم دم در کلاس در رو باز کردم که رفتم داخل که دیدم سونیک و شدو روی نیمکت اول کنار هم نشستن و امی هم اون طرف انگار هنوز سیلور نیومده.. امی به من نگاه کرد.. منم رفتم سمت میز سونیک
شدو: ... اسکروج از در اومد بازم این ای خدا دستش رو گذاشت رو میز دوباره میخواد قلدر بازی در بیاره..؟ اومد نزدیک تر کنار سونیک..، سونیک سرش رو بالا گرفت با خونسردی تمام..
کاتتتتتتتتتتت خماری تا پارت بعدی راستی پارت بعدی رو چند ساعت بعد میدم چون این کوتاه بود بایییی عشقام💝😘
- ۱.۱k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط