🦢 پارت پانزدهم | حسادت

🦢 پارت پانزدهم | حسادت

صبح، لیانا طبق معمول آماده‌ی رفتن به مهدکودک شد.

وقتی از پله‌ها پایین آمد، جنگکوک را دید که کنار در ایستاده بود.

— آماده‌ای؟

لیانا با تعجب گفت:

— تو قراره منو ببری؟

— آره.

— راننده که هست.

— امروز خودم می‌برمت.

لیانا شانه بالا انداخت.

— هر طور راحتی.

---

چند دقیقه بعد، ماشین جلوی مهدکودک توقف کرد.

لیانا کمربندش را باز کرد.

— ممنون.

جنگکوک فقط گفت:

— عصر خودم میام دنبالت.

لیانا پیاده شد.

جنگکوک چند ثانیه منتظر ماند تا مطمئن شود وارد ساختمان شده، بعد حرکت کرد.

اما هنوز چند خیابان دور نشده بود که گوشی‌اش زنگ خورد.

— بله؟

— رئیس، یه نفر اطراف مهدکودک دیده شده.

جنگکوک فوراً جدی شد.

— مشخصاتش؟

— هنوز نه.

— پیداش کنید.

تماس را قطع کرد.

---

عصر، لیانا از ساختمان بیرون آمد.

یکی از همکارانش کنارش راه می‌رفت.

پسری جوان که در همان ساختمان کار می‌کرد، لبخند زد.

— لیانا، امروز وقت داری بریم یه قهوه بخوریم؟

لیانا خندید.

— نه، امروز خیلی خسته‌ام.

— پس یه روز دیگه؟

— شاید.

همان لحظه ماشین جنگکوک جلویشان توقف کرد.

شیشه پایین آمد.

جنگکوک نگاهش را به پسر انداخت.

— لیانا.

لیانا به سمت ماشین رفت.

— سلام.

— سوار شو.

لیانا سوار شد.

وقتی ماشین حرکت کرد، چند ثانیه سکوت بود.

بعد لیانا گفت:

— چرا اون‌طوری نگاهش کردی؟

— چه‌طوری؟

— انگار می‌خواستی بکُشیش!

جنگکوک ابرو بالا انداخت.

— اغراق نکن.

— پس چرا این‌قدر عصبانی بودی؟

— نبودم.

لیانا خندید.

— بودی.

جنگکوک چیزی نگفت.

چند دقیقه بعد، خودش پرسید:

— اون پسر کی بود؟

لیانا با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:

— چرا؟

— پرسیدم کی بود.

— همکارمه.

— فقط همکار؟

لیانا برگشت سمتش.

— تو چرا انقدر سؤال می‌پرسی؟

جنگکوک لحظه‌ای سکوت کرد.

— چون باید بدونم چه کسانی اطرافت هستن.

لیانا لبخند زد.

— یا چون حسودی؟

دست جنگکوک روی فرمان محکم شد.

— من حسودی نمی‌کنم.

— مطمئنی؟

— کاملاً.

لیانا خندید.

— پس چرا دستت این‌قدر محکم فرمونه؟

جنگکوک چیزی نگفت.

اما گوشه لبش کمی بالا رفت.

---

آن شب، دوست‌دختر جنگکوک متوجه شد چیزی تغییر کرده.

وقتی جنگکوک وارد خانه شد، پرسید:

— امروز کجا بودی؟

— سر کار.

— با لیانا؟

جنگکوک مکث کرد.

— آره.

چهره‌ی دختر درهم رفت.

— باز هم؟

جنگکوک خونسرد جواب داد:

— مشکلش چیه؟

دختر چیزی نگفت.

اما در ذهنش یک تصمیم شکل گرفت.

اگر جنگکوک خودش متوجه نمی‌شد...

او کاری می‌کرد که جنگکوک از لیانا متنفر شود. 🦢

پآیآن پآرت پانزدهم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟾📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟼📝
دیدگاه ها (۵۶)

🦢 پارت چهاردهم | قانون اوللیانا هنوز جلوی جنگکوک ایستاده بود...

🦢 پارت سیزدهم | حقیقتی که پنهان شده بودلیانا چند ثانیه به عک...

🦢 پارت نهم | شروع بازیصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدا...

🦢 پارت ششم | اولین جرقهصبح روز بعد، خانه برخلاف شب عروسی ساک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط