《검은 마음》

《검은 마음》
ادامه پارت پانزدهم

اولین باری که وارد عمارت جئون شد، حس کرد وارد دنیای دیگری شده.

فضا آرام بود.

بیش از حد آرام.

دیوارها روشن، راهروها بلند، و سکوتی که انگار خودش هم حساب‌شده بود.

جونگکوک در سالن کار ایستاده بود.

چند پرونده باز جلویش بود و یک لیوان قهوه کنار دستش.

وقتی امیلی وارد شد، سرش را بالا آورد.

«سلام.»

امیلی با احترام جواب داد:

«سلام استاد.»

جونگکوک به سمت میز اشاره کرد.

«بشینید. امروز فقط مقدمه‌ی پروژه را می‌نویسیم.»

امیلی نشست.

هیچ چیز شبیه کلاس نبود.

نه صداهای اضافه، نه نگاه‌های شلوغ، نه همهمه.

فقط او بود و جونگکوک و برگه‌هایی که آرام‌آرام پر می‌شدند.

گاهی جونگکوک توضیح می‌داد، گاهی فقط یک سؤال کوتاه می‌پرسید.

و هر بار که امیلی جواب می‌داد، نگاهش برای لحظه‌ای روی او می‌ماند.

نه طولانی.

فقط به اندازه‌ای که نشان بدهد گوش می‌دهد.

---

آن شب، وقتی کار تمام شد، جونگکوک ساعتش را نگاه کرد و گفت:

«برای امروز کافی است.»

امیلی که از تمرکز خسته شده بود، آهی کشید.

«فکر نمی‌کردم فقط یک ساعت این‌قدر سریع بگذره.»

جونگکوک پوشه‌ها را مرتب کرد.

«کار خوب، سریع‌تر می‌گذرد.»

امیلی لبخند زد.

در همین لحظه تهیونگ از راه رسید.

«رسیدم.»

امیلی کیفش را برداشت.

«ممنون، تهیونگ.»

تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.

«همه‌چی اوکی بود؟»

جونگکوک کوتاه جواب داد:

«بله.»

اما همان نگاه کوتاه کافی بود تا امیلی بفهمد تهیونگ همیشه اول از همه، همه‌چیز را از چشم جونگکوک می‌سنجد.

وقتی امیلی به سمت در رفت، جونگکوک بدون اینکه جلو بیاید، فقط گفت:

«فردا هم همان ساعت.»

امیلی برگشت و سر تکان داد.

«حتماً.»

---

چند روز بعد، این رفت‌وآمدها تبدیل به بخشی از زندگی‌اش شد.

هر روز یک ساعت پروژه.

هر روز یک مسیر رفت‌وبرگشت با تهیونگ.

هر روز ورود به عمارت جئون.

و هر روز، کمی بیشتر عادت کردن به حضور جونگکوک.

نه چون خیلی حرف می‌زد.

بلکه چون وقتی حرف نمی‌زد هم، حضورش محسوس بود.

در همان روزها، امیلی تازه فهمید زندگی در آن عمارت، فقط سکوت و جدیت نیست.

گاهی تهیونگ بی‌دلیل برایش چای می‌آورد.

گاهی یکی از خدمتکارها بی‌صدا برایش میوه می‌گذاشت.

گاهی هم صدای کوتاه بحثی از اتاق کناری می‌آمد و بعد ناگهان همه‌چیز دوباره ساکت می‌شد.

انگار هر چیزی در آن خانه، قانون خودش را داشت.

و امیلی، کم‌کم، به این قانون عادت می‌کرد.

---

چند شب بعد...

وقتی کار پروژه کمی زودتر تمام شد، امیلی برای اولین بار دیرتر از همیشه از عمارت بیرون آمد.

باران ریزی شروع شده بود.

تهیونگ رفت تا ماشین را بیاورد.

امیلی زیر سقف ورودی ایستاد و به حیاط خیس نگاه کرد.

ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سر آمد.

جونگکوک بود.

کتش را در دست داشت و احتمالاً می‌خواست به اتاق دیگری برود.

وقتی امیلی را دید، کمی ایستاد.

«هنوز نرفتید؟»

«تهیونگ ماشین را می‌آورد.»

جونگکوک سر تکان داد.

بعد خیلی طبیعی فاصله‌اش را حفظ کرد و کنار او ایستاد.

نه نزدیک‌تر.

نه دورتر.

فقط همان‌قدر که باعث شود امیلی احساس امنیت کند، نه فشار.

مدتی سکوت بینشان بود.

بعد امیلی آرام گفت:

«استاد... شما همیشه این‌قدر ساکتین؟»

جونگکوک به باران نگاه کرد.

«بیشتر وقت‌ها.»

«خسته‌کننده نیست؟»

برای اولین بار، گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.

«برای بعضی‌ها شاید.»

امیلی لبخند زد.

«منظورتون من نیستم، درسته؟»

جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

«هنوز مطمئن نیستم.»

امیلی خندید.

در همان لحظه، تهیونگ از دور صدایشان زد:

«ماشین آماده‌ست.»

جونگکوک خیلی آرام گفت:

«بروید. هوا سرد است.»

امیلی سر تکان داد و رفت.

اما همان چند جمله‌ی کوتاه، در ذهنش ماند.

چون این بار برای اولین بار فهمید که جونگکوک فقط استاد سخت‌گیر و آرامی نیست...

او مردی است که اطرافش همیشه چیزی بیشتر از ظاهرش جریان دارد.

و همین، همه‌چیز را جذاب‌تر می‌کرد.

پایان پارت پانزدهم
دیدگاه ها (۲)

《검은 마음》پارت پانزدهم | پروژه‌ی مشترکصبح آن روز، دانشگاه حال‌و...

《검은 마음》پارت چهاردهم | کتابخانهچند روز بعد...دانشگاه مثل همیش...

《검은 마음》پارت سیزدهم | یک فنجان قهوهصبح دانشگاه...هوای خنک، مح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط