آرام,آرام

آرام,آرام
ذره,ذره....آب می شوم
میمیرم و مردنم را هر روز در برابر آیینه نظاره میکنم.
این چه رنجی است که گریبان گیر وجودم شده است؟؟؟
خدایا انگار در باطلاقی افتاده ام که هر چه بیشتر دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم...
تمام وجودم از ترس بی حس شده است...نه سردم,نه گرمم...نه خوابم,نه بیدارم....نه زنده ام و نه مرده....چه حالی دارم؟؟؟
خودم هم نمیدانم....
سردرگمم,گیجم,پر از هیاهوی سکوتم,سکوتیکه هیچگاه شکسته نشد....
آرام,آرام
ذره,ذره.....آب میشوم
برای رهایی از مرگ در باطلاق وجودم دست و پنجه میزنم....
من رهایی را نمیخواهم,مگر با تو. .......
دیدگاه ها (۳)

دلتنگی…..دلتنگی…..همانندسربازی که تازه ازجنگ برگشته محتاج نو...

با سکوتی از در عشقت جوابم کرده ای عابر پس کوچه های التهابم ک...

خوبی دنیای مجازی اینه که ...با چندتا شکلک میشیخوش ترین ادم د...

00:00ساعت عاشقیآنقدر ازعشـق مے گویـمآنقــدر مے نویســمکه صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط