در طلوع عشق می خواهم که مهمانم شوی

در طلوع عشق می خواهم که مهمانم شوی
تا سحر در خلوتم مهمان دستانم شوی

پا گذاری در شب خالی و تنهای دلم
تا سپیده روشنایی بخش چشمانم شوی

گُر بگیرم در تبت از گرمی آغوش تو
در زمستان چون بهاران باغ و بستانم شوی

می نویسم از دو چشمت تا بدانی عاشقم
دوست دارم امشبی مست و غزلخوانم شوی

خواستم تا که بمانی در کنارم لحظه ای
باز یکبار دگر هم عهد و پیمانم شوی

"آمدی جانم به قربانت"، ولی در هر قدم
دل شکستی ، کاشکی اینبار درمانم شوی
دیدگاه ها (۳)

نیستیمن به خودم سیگار تعارف می زنمبه جای تو اخم می کنمبه جای...

نمی توانم با " کمی دوست داشتن "  زندگی کنممن " دوست داشتنِ ز...

تقصیر خودم بود که لب باز نکردم احساس دلم را به تو ابراز نکرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط