پارت

پارت: 8
اسم: رویایی ترسناک

ظهرِ یک روز معمولی بود.
آسمان صاف، هوا آرام، و همه‌چیز آن‌قدر عادی به نظر می‌رسید که هیچ‌کس حتی فکرش را هم نمی‌کرد چیزی ترسناک در راه باشه.

تهیونگ و سو اری برای دیدن یک باغ قدیمی به حاشیه‌ی شهر رفته بودند؛ جایی که وسطش یک عمارت متروکه‌ی قدیمی قرار داشت و دور تا دورش را دیوارهای بلند و ترک‌خورده گرفته بودند. در ورودی باغ نیمه‌باز بود، انگار سال‌ها بود کسی از آن رد نشده باشد.

سو اری آهسته گفت:

«فقط یه نگاه می‌کنیم و برمی‌گردیم، باشه؟»

تهیونگ لبخند کم‌جانی زد، اما همان لحظه دید که چیزی روی دیوار داخلی باغ نوشته شده بود.

با رنگ تیره، با خطی نامنظم و لرزان:

«برنگردید.»

تهیونگ خندید تا ترسش را پنهان کند.

شاید یه شوخیه.

اما سو اری نمی‌خندید.

چون درست زیر آن نوشته، یک خط دیگر هم بود که انگار تازه اضافه شده بود…

و هنوز نم‌دار به نظر می‌رسید:

تهیونگ، تو اول وارد شدی.

تهیونگ نفسش را حبس کرد.

چون هیچ‌کس اسمش را نگفته بود.

هیچ‌کس آن‌جا نبود.

با احتیاط جلو رفتند. باغ پر از درخت‌های خشک و مجسمه‌های شکسته بود. وسط حیاط، یک چاه قدیمی قرار داشت که دهانه‌اش با تخته‌های پوسیده پوشانده شده بود.

هوا کاملاً معمولی بود، اما فضای آن‌جا طوری سنگین بود که انگار خود سکوت هم؛ از چیزی می‌ترسید.

سو اری ناگهان ایستاد.

«تهیونگ… اون در…»

تهیونگ برگشت.

درِ عمارت، که تا همین لحظه بسته بود، آهسته باز شده بود.

نه با باد.

فقط… باز شده بود.

از داخل، تاریکی‌ای بیرون زد که با تاریکی معمولی فرق داشت؛ انگار نور را می‌بلعید.

سو اری یک قدم عقب رفت و زیر لب گفت:

«ما که هنوز وارد نشدیم… پس چرا انگار کسی منتظرمونه؟»

تهیونگ خواست جواب بدهد که ناگهان صدای واضحی از پشت سرشان آمد:

«سو اری…»

هر دو خشکشان زد.

اسمش را صدایی گفته بود که شبیه صدای خودِ سو اری بود.

اما پشت سرشان هیچ‌کس نبود.

سو اری آرام چرخید.

صورتش سفید شده بود.

چون روی دیوار باغ، درست همان‌جایی که چند لحظه پیش خالی بود، حالا سایه‌ای ایستاده بود…

سایه‌ای با قدی شبیه تهیونگ، اما گردنی خیلی بلندتر از حد طبیعی.

تهیونگ خواست بدوعه، اما دید که روی زمین، رد پاهایی تازه ظاهر می‌شوند.

رد پاهایی که از داخل باغ نمی‌آمدند…

بلکه از داخل خوده دیوارها بیرون می‌زدند.

و بعد، صدای آرام کشیده شدن ناخن روی چوب آمد.

از داخل چاه.

سو اری با صدایی لرزان گفت:

«تهیونگ… ما اصلاً نباید به این باغ می‌اومدیم.»

تهیونگ فقط یک جمله دید که روی لبه‌ی چاه، آرام‌آرام ظاهر می‌شد؛

انگار با انگشت روی خاک نوشته باشند:

(حالا یکی از شما باید بماند.)
دیدگاه ها (۶)

دختر مون یک فیک نویس عالیه. حتما فالوشه. فیک هاش حرف ندارن.@...

پارت: 7اسم: رویایی ترسناکشبِ بارانیِ پاییز بود و مدرسه بعد ا...

پارت: 6اسم: رویایی ترسناکتهیونگ اولین بار اسمِ سواری را روی ...

چند پارتی.....5NEM : پیچ و خم در وینستونG_=خانم سو چشم غره ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط