Part
Part 1
نوری در میان تاریکی
(تو این داستان کاتسوکی و ایزوکو هنوز مدرسه میرن (روز اخر مدرسه) و ایزوکو هنوز با المایت اشنا نشده)
از زبون ایزوکو
با صدای مامانم از خواب یهو پریدم
اینکو (مامان ایزوکو) : ایزوکو پسرم بیدار شو دیگه، صدای آلارم گوشیت منم بیدار کرد، برو صبحونه بخور و برو مدرسه
ایزوکو یهو چشمش به صفحه گوشی افتاد که روشن بود و ساعت رو دید 7:20 بود در حالی که ایزوکو باید 7:30 دقیقه مدرسه باشه !
ایزوکو یهو از جاش پرید و سریع لباساشو پوشید تا بره مدرسه زود از اتاقش بیرون اومد و رفت سمت در و مشغول پوشیدن کفشاش شد
اینکو: ایزوکو بدون صبحونه میخوای بری؟
ایزوکو: ممنون مامان ولی دیرم شده باید برم خداحافظ
ایزوکو سریع از خونه بیرون اومد و با سرعت جت رفت سمت مدرسه ،وارد مدرسه شد و رفت سمت کلاس، ولی از شانس گندش یکم دیر کرده بود و معلم اومده بود و معلمش هم از این ادم های پاچه گیر بود
ایزوکو در زد و در تا نیمه باز کرد و گفت : ببخشید استاد دیر کردم...
معلم (گند اخلاق) : ایزوکو این بار دومه که داری دیر میکنی... مگه قول ندادی که دفعه بعد سر موقع بیای؟ الان هم دیر کردی
(بار قبلی که ایزوکو دیر کرده بود بخاطر این بود که تو راه مدرسه با کاتسوکی و دوستای اراذلش روبه رو شده بود و اونا هم ایزوکو رو کتک زده بودن)
ایزوکو : ببخشید استاد !
استاد (گند اخلاق) : باشه برو سر جات بشین
ایزوکو اروم رفت و سر جاش نشست کاتسوکی داشت بهش پوزخند میزد ایزوکو توجه زیاد نکرد و مشغول درس شد...
زنگ اخر بود و معلم درسش تموم شده بود و هنوز یکم وقت دیگه مونده بود تا زنگ بخوره استاد (این یکی اخلاقش خوبه😎) گفت : کیا میخوان برن یو. ای ؟
کاتسوکی با صدای بلند گفت: معلومه فقط من، مگه کس دیگه ای هم به جز من عرضه رفتن به اونجا رو داره؟ (نگاه تندی به کل کلاس انداخت)
ایزوکو دستش رو یکم بالا برد و با صدای آروم گفت : منم میخوام برم...
کاتسوکی گفت : چه زری زدی؟ چه حرف خنده داری... مگه کسی که کوسه نداره هم میتونه بره یو. ای؟ (خنده تمسخر امیزی کرد که باعث شد کل کلاس هم بخنده)
ایزوکو از خجالت سرخ شده بود و دوست داشت زمین دهن باز کنه و بخورتش
استاد (خوش اخلاق) دستی زد و گفت : بچه ها ساکت باشین ما نباید کسی رو مسخره کنیم و تو باکوگو بهتره یکم بهتر رفتار کنی
زنگ خورد و ایزوکو داشت وسایلش جمع میکرد که یهو دفتر آنالیزش(درباره قهرمان ها ) از کیفش افتاد، کاتسوکی یهو دفتر رو ور داشت و خواست منفجر کنه که یهو یکی از بچه ها به کاتسوکی خورد و کاتسوکی باعث شد تعادلش رو از دست بده و بیوفته (دقیقا همون موقع دفتر رو منفجر کرد برای همین دود بود و جایی رو نمیدید ) ولی میدونست افتاد رو یک بنده خدایی، دود رفت و کاتسوکی دید که روی دکو افتاده و میتونست صدای ضربان قلب دکو رو بشنوه (چون دست راستش رو قفسه سینش بود) کاتسوکی یکم (خیلی کم) گونه هاش قرمز شد و به سرعت پاشد و دفتر رو پرت کرد تو صورت دکو و رفت بدون اینکه چیزی بگه...
نویسنده: اگه خوشتون اومد لایک کنید چون خیلی بهم انرژی میده ❤ و اگه نظری داشتید کامنت هم بزارین 🌹
آریگادو ❤
نوری در میان تاریکی
(تو این داستان کاتسوکی و ایزوکو هنوز مدرسه میرن (روز اخر مدرسه) و ایزوکو هنوز با المایت اشنا نشده)
از زبون ایزوکو
با صدای مامانم از خواب یهو پریدم
اینکو (مامان ایزوکو) : ایزوکو پسرم بیدار شو دیگه، صدای آلارم گوشیت منم بیدار کرد، برو صبحونه بخور و برو مدرسه
ایزوکو یهو چشمش به صفحه گوشی افتاد که روشن بود و ساعت رو دید 7:20 بود در حالی که ایزوکو باید 7:30 دقیقه مدرسه باشه !
ایزوکو یهو از جاش پرید و سریع لباساشو پوشید تا بره مدرسه زود از اتاقش بیرون اومد و رفت سمت در و مشغول پوشیدن کفشاش شد
اینکو: ایزوکو بدون صبحونه میخوای بری؟
ایزوکو: ممنون مامان ولی دیرم شده باید برم خداحافظ
ایزوکو سریع از خونه بیرون اومد و با سرعت جت رفت سمت مدرسه ،وارد مدرسه شد و رفت سمت کلاس، ولی از شانس گندش یکم دیر کرده بود و معلم اومده بود و معلمش هم از این ادم های پاچه گیر بود
ایزوکو در زد و در تا نیمه باز کرد و گفت : ببخشید استاد دیر کردم...
معلم (گند اخلاق) : ایزوکو این بار دومه که داری دیر میکنی... مگه قول ندادی که دفعه بعد سر موقع بیای؟ الان هم دیر کردی
(بار قبلی که ایزوکو دیر کرده بود بخاطر این بود که تو راه مدرسه با کاتسوکی و دوستای اراذلش روبه رو شده بود و اونا هم ایزوکو رو کتک زده بودن)
ایزوکو : ببخشید استاد !
استاد (گند اخلاق) : باشه برو سر جات بشین
ایزوکو اروم رفت و سر جاش نشست کاتسوکی داشت بهش پوزخند میزد ایزوکو توجه زیاد نکرد و مشغول درس شد...
زنگ اخر بود و معلم درسش تموم شده بود و هنوز یکم وقت دیگه مونده بود تا زنگ بخوره استاد (این یکی اخلاقش خوبه😎) گفت : کیا میخوان برن یو. ای ؟
کاتسوکی با صدای بلند گفت: معلومه فقط من، مگه کس دیگه ای هم به جز من عرضه رفتن به اونجا رو داره؟ (نگاه تندی به کل کلاس انداخت)
ایزوکو دستش رو یکم بالا برد و با صدای آروم گفت : منم میخوام برم...
کاتسوکی گفت : چه زری زدی؟ چه حرف خنده داری... مگه کسی که کوسه نداره هم میتونه بره یو. ای؟ (خنده تمسخر امیزی کرد که باعث شد کل کلاس هم بخنده)
ایزوکو از خجالت سرخ شده بود و دوست داشت زمین دهن باز کنه و بخورتش
استاد (خوش اخلاق) دستی زد و گفت : بچه ها ساکت باشین ما نباید کسی رو مسخره کنیم و تو باکوگو بهتره یکم بهتر رفتار کنی
زنگ خورد و ایزوکو داشت وسایلش جمع میکرد که یهو دفتر آنالیزش(درباره قهرمان ها ) از کیفش افتاد، کاتسوکی یهو دفتر رو ور داشت و خواست منفجر کنه که یهو یکی از بچه ها به کاتسوکی خورد و کاتسوکی باعث شد تعادلش رو از دست بده و بیوفته (دقیقا همون موقع دفتر رو منفجر کرد برای همین دود بود و جایی رو نمیدید ) ولی میدونست افتاد رو یک بنده خدایی، دود رفت و کاتسوکی دید که روی دکو افتاده و میتونست صدای ضربان قلب دکو رو بشنوه (چون دست راستش رو قفسه سینش بود) کاتسوکی یکم (خیلی کم) گونه هاش قرمز شد و به سرعت پاشد و دفتر رو پرت کرد تو صورت دکو و رفت بدون اینکه چیزی بگه...
نویسنده: اگه خوشتون اومد لایک کنید چون خیلی بهم انرژی میده ❤ و اگه نظری داشتید کامنت هم بزارین 🌹
آریگادو ❤
- ۷.۹k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط