عشق من
عشق من
p9
مجبور بودم جواب بدم
چوی:هی ا.ت میدونی ساعت چنده
ا.ت:نه مگه ساعت چنده
چوی:دختره ای پروو ساعت ۸نیمه کجایی تو مگه بهت نگفتم دفعه بعدی اخراجی
ا.ت:چیزه اقای چوی
چوی:دهنتو ببند ا.ت اخراجی فهمیدی من نمیتونم با دختری مثل تو سرکله بزنم
بدونه اینکه بزاره جوابی بهش بدم قطع کرد مرتیکه خپل از خدامه واسه عوضی مثل تو کار نکنم
گوشی رو کوبیدم رو تخت
بلند شدم یه شام درست کردم از گشنگی داشتم میموردم
بعد اینکه اماده شد خوردمو نشستم رو کاناپه
کنجکاوم مرده رو ببینم حدقلش اینه میونم با بچه ها خوبه
پرش زمانی به ۷صبح
با الارم بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتمو با همون حوله رفتم پایین یه صبحونه مفصل خوردمو رفتم اتاقم تا امده شم
اماده شدم قرار بود لیا بیاد ببرتم کلی بهش گفتم نمیخواد اما قبول نکرد اون از من بیشتر استرس داشت انگار اون قرار بود بره اون خونه
رفتم جلو در که لیا رو دیدم سوار ماشینش شدم
لیا:سلام سیسی
ا.ت:سلام عشقم
لیا:اماده ای
ا.ت:مجبورم اماده باشم
لیا:حالا ادرس کجاست
ادرسی که شب جونگهیون برام فرستاده بودو بهش نشون دادم
شروع کردی به حرکت تو کل راه با لیا حرف زدیمو خندیدیم
تا رسیدیم به امارت
لیا:ایجاست فکر کنم چقدر بزرگ و باکلاسه
کل محوطه پر بادیگارد بود یکم ترسیدم خدایا با چه کسای قراره سرکله بزنم خودمو بهت میسپارم مراقب باش
لیا:ا.ت مراقب خودت باش اگه چیزی نیاز داشتی بهم زنگ بزن هر اتفاقی افتاد من هستم
یه لبخندی بهش زدم حس خوبی داشتم کسی بود که نگرانم باشه
ا.ت:عشقم مراقبم باشه مرسی به خاطر بودنت من دیگه برم خدافظ
لیا:خدافظ
پیاده شدمو رفتم جلو
بادیگارد: شما
ا.ت:لی ا.ت هستم
باديگارد:بله بفرمایید
رفتم داخل حیات چقدر بزرگه حیاتش
رفتم زنگ امارتو زدم که خدمتکاری که سن بالا بود در امارتو باز کرد
اجوما:او حتما تو ا.تی
ا.ت:بله
اجوما:بیا دخترم داخل
ا.ت:ممنونم
اجوما:اقای جئون منتظرته داخل سالن
لایک وفالو یادت نره سیسی جونم😉🌟
p9
مجبور بودم جواب بدم
چوی:هی ا.ت میدونی ساعت چنده
ا.ت:نه مگه ساعت چنده
چوی:دختره ای پروو ساعت ۸نیمه کجایی تو مگه بهت نگفتم دفعه بعدی اخراجی
ا.ت:چیزه اقای چوی
چوی:دهنتو ببند ا.ت اخراجی فهمیدی من نمیتونم با دختری مثل تو سرکله بزنم
بدونه اینکه بزاره جوابی بهش بدم قطع کرد مرتیکه خپل از خدامه واسه عوضی مثل تو کار نکنم
گوشی رو کوبیدم رو تخت
بلند شدم یه شام درست کردم از گشنگی داشتم میموردم
بعد اینکه اماده شد خوردمو نشستم رو کاناپه
کنجکاوم مرده رو ببینم حدقلش اینه میونم با بچه ها خوبه
پرش زمانی به ۷صبح
با الارم بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتمو با همون حوله رفتم پایین یه صبحونه مفصل خوردمو رفتم اتاقم تا امده شم
اماده شدم قرار بود لیا بیاد ببرتم کلی بهش گفتم نمیخواد اما قبول نکرد اون از من بیشتر استرس داشت انگار اون قرار بود بره اون خونه
رفتم جلو در که لیا رو دیدم سوار ماشینش شدم
لیا:سلام سیسی
ا.ت:سلام عشقم
لیا:اماده ای
ا.ت:مجبورم اماده باشم
لیا:حالا ادرس کجاست
ادرسی که شب جونگهیون برام فرستاده بودو بهش نشون دادم
شروع کردی به حرکت تو کل راه با لیا حرف زدیمو خندیدیم
تا رسیدیم به امارت
لیا:ایجاست فکر کنم چقدر بزرگ و باکلاسه
کل محوطه پر بادیگارد بود یکم ترسیدم خدایا با چه کسای قراره سرکله بزنم خودمو بهت میسپارم مراقب باش
لیا:ا.ت مراقب خودت باش اگه چیزی نیاز داشتی بهم زنگ بزن هر اتفاقی افتاد من هستم
یه لبخندی بهش زدم حس خوبی داشتم کسی بود که نگرانم باشه
ا.ت:عشقم مراقبم باشه مرسی به خاطر بودنت من دیگه برم خدافظ
لیا:خدافظ
پیاده شدمو رفتم جلو
بادیگارد: شما
ا.ت:لی ا.ت هستم
باديگارد:بله بفرمایید
رفتم داخل حیات چقدر بزرگه حیاتش
رفتم زنگ امارتو زدم که خدمتکاری که سن بالا بود در امارتو باز کرد
اجوما:او حتما تو ا.تی
ا.ت:بله
اجوما:بیا دخترم داخل
ا.ت:ممنونم
اجوما:اقای جئون منتظرته داخل سالن
لایک وفالو یادت نره سیسی جونم😉🌟
- ۸.۶k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط