فصل قسمت

﴿ فصل ۱ قسمت ۴۸ ﴾
بیایید به چند ساعت قبل برگردیم؛ به همان صبحِ خاکستری که خورشید با بی‌رحمی از پشت پنجره‌ها به چشم‌های نیمه‌بازِ نیما و باربد می‌تابید.
نیما با سردردی وحشتناک بیدار شد. گیج بود و تصاویر دیشب مثل تکه‌های شکسته در ذهنش می‌چرخید. اما وقتی چشمانش را کاملاً باز کرد، قلبش ایستاد. ملافه‌های سفید تخت با لکه‌های خون سرخ شده بود. نیکی، با موهایی آشفته و لباسی پاره، گوشه‌ی اتاق کز کرده بود و با صدای بلند هق‌هق می‌کرد.
نیما با لکنت گفت: نیکی... من... من چیکار کردم؟
نیکی با نگاهی پر از ترس و نفرت به او خیره شد و فریاد زد: بهم نزدیک نشو! تو یه وحشی هستی نیما! هر چی التماس کردم، هر چی گفتم نکن، تو فقط می‌خندیدی و می‌گفتی دیگه آنیا رو نمی‌خوای... تو زندگی منو نابود کردی! منی که همیشه دوستت داشتم رو به زور...
نیما که ذهنش به خاطر آن مواد هنوز کاملاً هوشیار نبود، با دیدن آن خونِ ساختگی و گریه‌های نیکی، باور کرد که در اوجِ بی‌خودی، بدترین جنایت ممکن را مرتکب شده است.
همزمان، در خانه‌ی ییلاقی، باربد با حالتی مشابه بیدار شد. سارا را دید که با بدنی لرزان زیر پتو پنهان شده و فقط چشمانِ گریانش پیداست. روی تختِ آن‌ها هم همان نشانه‌ی دروغین (لکه‌های خون) دیده می‌شد.
سارا با صدایی که به زور از گلویش خارج می‌شد، گفت: باربد، برو بیرون... دیگه نمی‌خوام ببینمت. تو تمامِ باورهای منو شکستی. فکر می‌کردم تو با بقیه فرق داری، ولی دیشب فهمیدم تو فقط یه هیولایی که به هیچ‌کس رحم نمی‌کنی. من هنوز دختر بودم باربد... چطور تونستی؟
باربد، که غرورش همیشه زبانزد بود، حالا در برابرِ اشک‌های سارا و آن صحنه‌ی خیالی، کاملاً در هم شکست. او حتی ذره‌ای شک نکرد که تمام این‌ها یک صحنه‌سازیِ دقیق توسط نیکی و سارا بوده است. هر دو مرد، غرق در عذاب‌وجدانی شدند که مثل خوره روحشان را می‌خورد. آن‌ها فکر می‌کردند نه تنها به آنیا، بلکه به انسانیتِ خودشان هم خیانت کرده‌اند.
این همان دلیلی بود که وقتی آراد در بیمارستان به آن‌ها تاخت، آن‌ها نایی برای دفاع از خود نداشتند؛ چون خودشان را گناهکارترین آدم‌های روی زمین می‌دانستند...
……………………………………….
شرطا برای اینکه ⁶پارت یهو بزارم
لایک همین پارت :15
کامنت همین پارت: 10
برای کامنت هم هر فردی حداقل دو تا کامنت می تونن بزاره.
دیدگاه ها (۱)

﴿ فصل ۱ قسمت ۴۷ ﴾صدای تایر ماشین آراد روی آسفالت بیمارستان ک...

﴿ فصل ۱ قسمت ۴۶ ﴾نیکی و سارا که می‌دیدند آنیا کاملاً در تله‌...

﴿ فصل ۱ قسمت ۴۵ ﴾خورشید هنوز کاملاً طلوع نکرده بود که صدایِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط