یادم می آید،نگران بودم که تنهایم بگذاری،

یادم می آید،نگران بودم که تنهایم بگذاری،
مرا در اغوش گرفتی و گفتی هرگز مرا تنها نمی‌گذاری،گفتی مانند سیمرغ در افسانه های ایرانی،هروقت دلم برایت تنگ شد،پری از بالشم بردارم و بسوزانم،....
از بالشم،تنها، پارچه ای سفید ماند....و تو نیامدی، قهرمان دروغگوی افسانه ی من...🖤
دیدگاه ها (۰)

هر مسئله ای ،با قرار گرفتن دو خط روی هم،به اسم مساوی پایان م...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣعصر همان روز، تو صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط