نامسرزمین گرگینه ها
نام:سرزمین گرگینه ها
پارت:۱۳
او ابرویی بالا داد و با لحن سرد و خشنی گفت:مثل اینکه خیلی جسوری، بعد از این حرف اوو بیشتر به من نزدیک شد آنقدری بهم نزدیک شده بود که سایه اش تمام هیکلم را پوشاند کمی ترسیدم او خیلی سرد به نظر میرسید حس میکردم میتواند همین الان مرا با یک دستش بلند کند و محکم خفه ام کند، بدون اینکه به او نگاه کنم با کمی ترس که در وجودم میبارید گفتم:من فقط نمیخوام اینجا بمونم، چرا نمیزاری من برم؟ اینجا کجاست؟ و بعد با حالت مغرورانه ایی به او نگاه کردم اما او فقط یک اخم ریز کرده بود دست به سینه شد و با لحن سرد و جدی گفت: خیلی سوال میپرسی! با تعجب به چشمانش نگاه کردم خیلی سوال میپرسم به نظر من که خیلی هم عادی است به هر حال اگر کسی به جای ناشناخته ایی برود باید بیشتر درباره اش بداند پس من حق دارم که بفهمم اینجا کجاست باید اطلاعات کافی درباره این سرزمین بفهمم با اخم ریزی با لحن پر دل چو جرعتی گفتم: فکر نمیکنم اشکالی داشته باشد او ابرویی بالا داد و سرش را کمی خم کرد و با دقت به چشمانم نگاه میکرد کمی خجالت میکشیدم اما دوست نداشتم ضعیف به نظر برسم او با لحنی سردی گفت: تو حتی نمیدونی اینجا کجاست! دختر کوچولو ،سعی کردم عصبانی نشوم اما د.خت..ررر کو..چو..لووو؟ این بیشتر از هر چیزی مرا عصبانی میکرد اما بازم توانستم خونسردی ام را حفظ کنم نفس عمیقی کشیدم و گفتم: تو دنبال یه سوال درست میکردی مگه نه،چرا من اینجا هستم؟ او سرش را بلند کرد نیشخندی زد و بدون هیچ ری اکشنی برگشت و به سمت صندلی اش رفت و روی آن نشست و با لحن تمسخرآمیزی گفت: چون ما بهت نیاز داریم! با تعجب و چشمای گرد به او نگاه کردم به من نیاز دارن؟ ولی من نمیتوانستم اینجا بمانم باید به خانه برگردم هنوز کارهایم را تمام نکرده ام درسته من خیلی کنجکاو هستم اما نباید بیشتر این سوال بپرسم هر چی بیشتر بپرسم رفتن من سخت میشود پس سعی کردم کلمات مناسبی برای جوابش پیدا کنم، در آخر با لحن دوستانه و آرامی گفتم: متاسفم، اما من نمی توانم کمکی کنم! با خونسردی به چشمانم خیره شد و با لحنی سردی گفت: مهم نیست،بازم نمیتونی بری،من اجازه نمیدم! و بعد نیشخندی زد و به در نگاه کرد که همزمان دو تا دختر به سمت من آمدند و...
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
بچه ها لطفا حمایت کنید🥲
پارت:۱۳
او ابرویی بالا داد و با لحن سرد و خشنی گفت:مثل اینکه خیلی جسوری، بعد از این حرف اوو بیشتر به من نزدیک شد آنقدری بهم نزدیک شده بود که سایه اش تمام هیکلم را پوشاند کمی ترسیدم او خیلی سرد به نظر میرسید حس میکردم میتواند همین الان مرا با یک دستش بلند کند و محکم خفه ام کند، بدون اینکه به او نگاه کنم با کمی ترس که در وجودم میبارید گفتم:من فقط نمیخوام اینجا بمونم، چرا نمیزاری من برم؟ اینجا کجاست؟ و بعد با حالت مغرورانه ایی به او نگاه کردم اما او فقط یک اخم ریز کرده بود دست به سینه شد و با لحن سرد و جدی گفت: خیلی سوال میپرسی! با تعجب به چشمانش نگاه کردم خیلی سوال میپرسم به نظر من که خیلی هم عادی است به هر حال اگر کسی به جای ناشناخته ایی برود باید بیشتر درباره اش بداند پس من حق دارم که بفهمم اینجا کجاست باید اطلاعات کافی درباره این سرزمین بفهمم با اخم ریزی با لحن پر دل چو جرعتی گفتم: فکر نمیکنم اشکالی داشته باشد او ابرویی بالا داد و سرش را کمی خم کرد و با دقت به چشمانم نگاه میکرد کمی خجالت میکشیدم اما دوست نداشتم ضعیف به نظر برسم او با لحنی سردی گفت: تو حتی نمیدونی اینجا کجاست! دختر کوچولو ،سعی کردم عصبانی نشوم اما د.خت..ررر کو..چو..لووو؟ این بیشتر از هر چیزی مرا عصبانی میکرد اما بازم توانستم خونسردی ام را حفظ کنم نفس عمیقی کشیدم و گفتم: تو دنبال یه سوال درست میکردی مگه نه،چرا من اینجا هستم؟ او سرش را بلند کرد نیشخندی زد و بدون هیچ ری اکشنی برگشت و به سمت صندلی اش رفت و روی آن نشست و با لحن تمسخرآمیزی گفت: چون ما بهت نیاز داریم! با تعجب و چشمای گرد به او نگاه کردم به من نیاز دارن؟ ولی من نمیتوانستم اینجا بمانم باید به خانه برگردم هنوز کارهایم را تمام نکرده ام درسته من خیلی کنجکاو هستم اما نباید بیشتر این سوال بپرسم هر چی بیشتر بپرسم رفتن من سخت میشود پس سعی کردم کلمات مناسبی برای جوابش پیدا کنم، در آخر با لحن دوستانه و آرامی گفتم: متاسفم، اما من نمی توانم کمکی کنم! با خونسردی به چشمانم خیره شد و با لحنی سردی گفت: مهم نیست،بازم نمیتونی بری،من اجازه نمیدم! و بعد نیشخندی زد و به در نگاه کرد که همزمان دو تا دختر به سمت من آمدند و...
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
بچه ها لطفا حمایت کنید🥲
- ۷۴۲
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط