چند پارتی از جونگکوک (درخواستی)
چند پارتی از جونگکوک (درخواستی)
(تو فقط مال منی)
پارن نهم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(ویو ات)
مهمونی ادامه داشت...
جونگکوک کنارم نشسته بود یعنی تقریبا چسبیده بود بهم
دستش دور کمرم بود و نوازش وار حرکت میداد...
داشتم با خواهر جونگکوک حرف میزدم که مامانش رو کرد بهم
و شروع کرد به حرف زدن...
مادر کوک: دخترم کی با جونگکوک ازدواج میکنی؟
وایی این دیگه از کجا در اومد هین چند ساعت پیش دوست
دخترش شدم...
ات: خاله جون هنوز که زوده
همین که خاله خواست حرف بزنه جونگکوک شروع کرد به
حرف زدن....
جونگکوک: نه خیرم زود نیست مامان جون هفته بعد عروسیه
بعد کنار گوشم ادامه داد...
جونگکوک: فقط دست به سرش کن مگرنه ولت نمیکنه
مامان کوک: اوه پس مبارکه
همه تبریک گفتن و....
یهو صدای آشنایی از پشت سرم اومد..
جیهون: سلام پرنسس
برگشتم باورم نمیشد اون واقعا جیهون اوپا بود...
بلند شدم و محکم بغلش کردم...
ات: اوپا خودتی باورم نمیشه دلم برات تنگ شده بود
اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد...
جیهون: منم دلم تنگ شده بود کوچولوم
(ویو جونگکوک)
داشتم به اطراف نگاه میکردم که یهو یکی از پشت
گفت سلام پرنسس ات هم بلند شد و پرید بغلش
و گفت اوپا دلم برات تنگ شده بود، این یارو دیگه کیه؟
چرا باید ات بهش بگه اوپا؟ حتی یه بارم بهم نگفته اوپا
واقعا که دیگه دارم دیونه میشم از دستش وایسا
فقط تحمل کن....
اون یارو اومد خودشو معرفی کرد و کنار ات نشست..
جیهون: خب خانوم کوچولو چخبر؟
قبل اینکه ات جواب بده گفتم...
جونگکوک: ما داریم ازدواج میکنم
با تعجب رو کرد به ات و گفت...
جیهون: جدیی داری ازدواج میکنی؟ مگه قرار نبود زن من شی
ات خندید....
ات: جیهون اوپا اونو فراموش کن دیگه اونموقع بچه بودم
اون یاروعه خندید...
جیهون: ولی یادم نمیره با گل و شکلات ازم خواستگاری کردی
ات هم خندید...
رفتم دم گوشش گفتم...
جونگکوک: همچنین کاری کردی؟
برگشت سمتم و...
ات: جدیی نگیر کوکی من اون موقع بچه بودم
هه بچه بوده، به من میگه کوکی به اون میگه اوپا..
الان پا میشم اون مرتیکه رو جرش میدم عوضی
ات: راستی اوپا کی برگشتی؟
جیهون: دیروز برگشتم رفتم پیش نونا
ات: ای نامرد پس چرا نیومدی پیش من عوضی
جیهون: اومدم ولی آجوما گفت پیش دوست پسرتی
جونگکوک: دوست پسر بودم ولی الان همسرشم
ات رو کرد بهم و گفت...
ات: باشه دیگه انقدر اینو نگو..
و دوباره با اون مرتیکه داشت حرف میزد
امشب جوری به فاکت میدم که فردا نتونی از جات بلند شی
جوری به فاکت میدم که التماس کنی ولت کنم..
....................
(ویو ات)
مهمونی تموم شد یک ساعتی میشد که جیهون اوپا رفته بود
و جونگکوک هم اصلا محلم نمیزاشت انگار وجود نداشتم چند
باری باهاش حرف زدم ولی ایگنورم میکرد فکر کنم به جیهون
اوپا حسودی کرده...
منو جونگکوک به سمت ماشین رفتیم سوار شدیم و
حرکت کردیم کل مسیر جونگکوک اخماش توهم بود
ات: کوکی خوبی؟
خیلی سرد جواب داد..
جونگکوک: چرا میپرسی؟
ات: آخه اصلا بهم توجه ای نمیکنی
جونگکوک: توجه میخوای؟
ات: آره تازه الانم داری سرد جوابم رو میدی
جونگکوک: همینه که هست
و حرفی دیگه ای نزد چش شده...
ات: کوکی من برسون خونه
جونگکوک: نه، میای خونه من
تعجب کردم..
ات: چرا باید بیام اونجا کوکی
جونگکوک: چون قراره به فاکت بدم...
به خودم لرزیدم که از چشم جونگکوک دور نموند و پوزخند زد
دیگه هیچی نگفتم معلوم بود عصبیه و خدا میدونست امشب
چی به سرم میاد...
رسیدیم عمارت، وارد محوطه عمارت شدیم جونگکوک
ماشین رو داخل پارکینگ گذاشت و......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...... 🌷
خوشگلام ببخشید دیر آپلود کردم قرار بود دیروز پارت جدید
ولی نشد ببخشید 💗🌷
و این پارت رو آپلود کردم عصر دوتا دیگه هم آپلود میکنم
منتظر اسمات باشید پارت بعد اسماته💞💗
مراقب خودتون باشید دوستون دارم 💗✨
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
(تو فقط مال منی)
پارن نهم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(ویو ات)
مهمونی ادامه داشت...
جونگکوک کنارم نشسته بود یعنی تقریبا چسبیده بود بهم
دستش دور کمرم بود و نوازش وار حرکت میداد...
داشتم با خواهر جونگکوک حرف میزدم که مامانش رو کرد بهم
و شروع کرد به حرف زدن...
مادر کوک: دخترم کی با جونگکوک ازدواج میکنی؟
وایی این دیگه از کجا در اومد هین چند ساعت پیش دوست
دخترش شدم...
ات: خاله جون هنوز که زوده
همین که خاله خواست حرف بزنه جونگکوک شروع کرد به
حرف زدن....
جونگکوک: نه خیرم زود نیست مامان جون هفته بعد عروسیه
بعد کنار گوشم ادامه داد...
جونگکوک: فقط دست به سرش کن مگرنه ولت نمیکنه
مامان کوک: اوه پس مبارکه
همه تبریک گفتن و....
یهو صدای آشنایی از پشت سرم اومد..
جیهون: سلام پرنسس
برگشتم باورم نمیشد اون واقعا جیهون اوپا بود...
بلند شدم و محکم بغلش کردم...
ات: اوپا خودتی باورم نمیشه دلم برات تنگ شده بود
اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد...
جیهون: منم دلم تنگ شده بود کوچولوم
(ویو جونگکوک)
داشتم به اطراف نگاه میکردم که یهو یکی از پشت
گفت سلام پرنسس ات هم بلند شد و پرید بغلش
و گفت اوپا دلم برات تنگ شده بود، این یارو دیگه کیه؟
چرا باید ات بهش بگه اوپا؟ حتی یه بارم بهم نگفته اوپا
واقعا که دیگه دارم دیونه میشم از دستش وایسا
فقط تحمل کن....
اون یارو اومد خودشو معرفی کرد و کنار ات نشست..
جیهون: خب خانوم کوچولو چخبر؟
قبل اینکه ات جواب بده گفتم...
جونگکوک: ما داریم ازدواج میکنم
با تعجب رو کرد به ات و گفت...
جیهون: جدیی داری ازدواج میکنی؟ مگه قرار نبود زن من شی
ات خندید....
ات: جیهون اوپا اونو فراموش کن دیگه اونموقع بچه بودم
اون یاروعه خندید...
جیهون: ولی یادم نمیره با گل و شکلات ازم خواستگاری کردی
ات هم خندید...
رفتم دم گوشش گفتم...
جونگکوک: همچنین کاری کردی؟
برگشت سمتم و...
ات: جدیی نگیر کوکی من اون موقع بچه بودم
هه بچه بوده، به من میگه کوکی به اون میگه اوپا..
الان پا میشم اون مرتیکه رو جرش میدم عوضی
ات: راستی اوپا کی برگشتی؟
جیهون: دیروز برگشتم رفتم پیش نونا
ات: ای نامرد پس چرا نیومدی پیش من عوضی
جیهون: اومدم ولی آجوما گفت پیش دوست پسرتی
جونگکوک: دوست پسر بودم ولی الان همسرشم
ات رو کرد بهم و گفت...
ات: باشه دیگه انقدر اینو نگو..
و دوباره با اون مرتیکه داشت حرف میزد
امشب جوری به فاکت میدم که فردا نتونی از جات بلند شی
جوری به فاکت میدم که التماس کنی ولت کنم..
....................
(ویو ات)
مهمونی تموم شد یک ساعتی میشد که جیهون اوپا رفته بود
و جونگکوک هم اصلا محلم نمیزاشت انگار وجود نداشتم چند
باری باهاش حرف زدم ولی ایگنورم میکرد فکر کنم به جیهون
اوپا حسودی کرده...
منو جونگکوک به سمت ماشین رفتیم سوار شدیم و
حرکت کردیم کل مسیر جونگکوک اخماش توهم بود
ات: کوکی خوبی؟
خیلی سرد جواب داد..
جونگکوک: چرا میپرسی؟
ات: آخه اصلا بهم توجه ای نمیکنی
جونگکوک: توجه میخوای؟
ات: آره تازه الانم داری سرد جوابم رو میدی
جونگکوک: همینه که هست
و حرفی دیگه ای نزد چش شده...
ات: کوکی من برسون خونه
جونگکوک: نه، میای خونه من
تعجب کردم..
ات: چرا باید بیام اونجا کوکی
جونگکوک: چون قراره به فاکت بدم...
به خودم لرزیدم که از چشم جونگکوک دور نموند و پوزخند زد
دیگه هیچی نگفتم معلوم بود عصبیه و خدا میدونست امشب
چی به سرم میاد...
رسیدیم عمارت، وارد محوطه عمارت شدیم جونگکوک
ماشین رو داخل پارکینگ گذاشت و......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...... 🌷
خوشگلام ببخشید دیر آپلود کردم قرار بود دیروز پارت جدید
ولی نشد ببخشید 💗🌷
و این پارت رو آپلود کردم عصر دوتا دیگه هم آپلود میکنم
منتظر اسمات باشید پارت بعد اسماته💞💗
مراقب خودتون باشید دوستون دارم 💗✨
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
- ۲.۴k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط