𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²²
صدای هلیکوپتر هر لحظه نزدیکتر میشد. تهیونگ هنوز دست جونگکوک را در دست داشت. چند ثانیه به اطراف نگاه کرد. جنگل دیگر جایی برای پنهان شدن نداشت. صدای موتور، بین درختها میپیچید.
جونگکوک : باید فرار کنیم؟
تهیونگ به آسمان نگاه کرد
تهیونگ : نه
جونگکوک : چرا؟
تهیونگ : اگه الان بدویم، سریعتر پیدامون میکنن
جونگکوک چیزی نگفت. تهیونگ نگاهش کرد.
تهیونگ : نترس
جونگکوک : نمیترسم
صدای هلیکوپتر بالای سرشان پیچید. چند لحظه بعد، سربازهای روسی از چند طرف میان درختها ظاهر شدند. اسلحههایشان را به سمت آنها گرفته بودند.
سرباز : دستها بالا!
تهیونگ با تردید دست جونگکوک رو ول کرد و هر دو دستش رو بالا برد و بعد با یک نگاه کوتاه به جونگکوک فهماند که مقاومت نکند. جونگکوک هم دستهایش را بالا برد. یکی از سربازها جلو آمد. چشمهایش روی تهیونگ ثابت ماند
سرباز : جناب فرمانده... اسلحهاتون رو بدین به من
تهیونگ بدون مقاومت اسلحهاش را از کمرش بیرون آورد و به او داد. سرباز دیگری هم وسایل جونگکوک را گرفت. دستهای هر دو را بستند. جونگکوک برای لحظهای به تهیونگ نگاه کرد. نگاهش پر از نگرانی بود.
تهیونگ : آروم باش
جونگکوک لبهاش رو به هم فشرد
جونگکوک : کنارم بمون
تهیونگ : تا جایی که بتونم
...
وارد اردوگاه شدند. چند سرباز با دیدن تهیونگ فوراً صاف ایستادند.
سرباز : جناب فرمانده!
تهیونگ قدمهاش رو آهسته کرد. یکی از سربازها جلو آمد و با احترام گفت: سرباز : نمیدونستیم شما... جملهاش را نیمهکاره رها کرد. تهیونگ فقط گفت: تهیونگ : وظیفهتون رو انجام بدید. سرباز سرش را پایین آورد. سرباز : بله، جناب فرمانده. هیچکس با او مثل یک مجرم رفتار نمیکرد. با این حال، اسلحه، بیسیم، چاقو و تمام وسایل نظامیاش را تحویل گرفتند. جونگکوک هم به عنوان اسیر جداگانه تحویل داده شد. تهیونگ قبل از اینکه آنها را از هم جدا کنند، برای لحظهای به جونگکوک نگاه کرد. جونگکوک هم نگاهش کرد. فقط چند ثانیه. اما همان نگاه، تمام حرفهای نگفتهشان را در خودش داشت. بعد سربازها آنها را از هم دور کردند. تهیونگ برای اولین بار از صبح... دست جونگکوک را دیگر در دستش نداشت. و حالا باید دوباره با واقعیت روبهرو میشد: آنها دوباره... فرمانده و اسیر بودند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²²
صدای هلیکوپتر هر لحظه نزدیکتر میشد. تهیونگ هنوز دست جونگکوک را در دست داشت. چند ثانیه به اطراف نگاه کرد. جنگل دیگر جایی برای پنهان شدن نداشت. صدای موتور، بین درختها میپیچید.
جونگکوک : باید فرار کنیم؟
تهیونگ به آسمان نگاه کرد
تهیونگ : نه
جونگکوک : چرا؟
تهیونگ : اگه الان بدویم، سریعتر پیدامون میکنن
جونگکوک چیزی نگفت. تهیونگ نگاهش کرد.
تهیونگ : نترس
جونگکوک : نمیترسم
صدای هلیکوپتر بالای سرشان پیچید. چند لحظه بعد، سربازهای روسی از چند طرف میان درختها ظاهر شدند. اسلحههایشان را به سمت آنها گرفته بودند.
سرباز : دستها بالا!
تهیونگ با تردید دست جونگکوک رو ول کرد و هر دو دستش رو بالا برد و بعد با یک نگاه کوتاه به جونگکوک فهماند که مقاومت نکند. جونگکوک هم دستهایش را بالا برد. یکی از سربازها جلو آمد. چشمهایش روی تهیونگ ثابت ماند
سرباز : جناب فرمانده... اسلحهاتون رو بدین به من
تهیونگ بدون مقاومت اسلحهاش را از کمرش بیرون آورد و به او داد. سرباز دیگری هم وسایل جونگکوک را گرفت. دستهای هر دو را بستند. جونگکوک برای لحظهای به تهیونگ نگاه کرد. نگاهش پر از نگرانی بود.
تهیونگ : آروم باش
جونگکوک لبهاش رو به هم فشرد
جونگکوک : کنارم بمون
تهیونگ : تا جایی که بتونم
...
وارد اردوگاه شدند. چند سرباز با دیدن تهیونگ فوراً صاف ایستادند.
سرباز : جناب فرمانده!
تهیونگ قدمهاش رو آهسته کرد. یکی از سربازها جلو آمد و با احترام گفت: سرباز : نمیدونستیم شما... جملهاش را نیمهکاره رها کرد. تهیونگ فقط گفت: تهیونگ : وظیفهتون رو انجام بدید. سرباز سرش را پایین آورد. سرباز : بله، جناب فرمانده. هیچکس با او مثل یک مجرم رفتار نمیکرد. با این حال، اسلحه، بیسیم، چاقو و تمام وسایل نظامیاش را تحویل گرفتند. جونگکوک هم به عنوان اسیر جداگانه تحویل داده شد. تهیونگ قبل از اینکه آنها را از هم جدا کنند، برای لحظهای به جونگکوک نگاه کرد. جونگکوک هم نگاهش کرد. فقط چند ثانیه. اما همان نگاه، تمام حرفهای نگفتهشان را در خودش داشت. بعد سربازها آنها را از هم دور کردند. تهیونگ برای اولین بار از صبح... دست جونگکوک را دیگر در دستش نداشت. و حالا باید دوباره با واقعیت روبهرو میشد: آنها دوباره... فرمانده و اسیر بودند.
- ۷۲۲
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط