Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁴⁰
روی نگاهش را مستقیم به او دوخت.
بعضیهاشون حتی بیشتر از قبل فعالن. فقط شکلش عوض شده.»
در همین لحظه، آریون که کنار دیوار ایستاده بود، زیر لب به لیانا گفت:
ببین چقدر جدی شروع کرد… دقیقاً همون لحظهای که آدم فکر میکنه جلسه قراره خشک و بیروح باشه.»
لیانا لبخندش را پنهان نکرد.
آره… ولی هنوز اولشه.»
روی ادامه داد:
الارا، تو همچنان در موقعیتت باقی میمونی. مالاکار نباید کوچکترین شکی بکنه.»
الارا بیآنکه تعجب کند، سرش را کمی خم کرد.
میدونم. اون فکر میکنه من هنوز فقط دارم دستورهاش رو اجرا میکنم.»
آینا ناگهان با دقت به او نگاه کرد.
شما… داخل فرقهی شر بودید؟»
الارا لبخند آرامی زد.
بله، عزیزم. مدتهاست.»
آینا مکث کرد.
الارا نگاهش نرم شد.
زیباییش به مادرت رفته.»
آینا تعجب کرد
مادرم رو میشناختید؟»
آلارا به آرامی سرشو تکون داد
او زنی بود که حتی وقتی همه چیز علیهاش بود، صاف میایستاد. خیلیها فکر میکردن ضعیفه، ولی نبود. از اون آدمهایی بود که اگر قرار بود سقوط کنن، اول بقیه رو نجات میدادن.»
چشمهای آینا کمی لرزید.
شما ازش چیزی میدونستید؟»
الارا با لحنی آرام گفت:
بیشتر از چیزی که الان وقتش باشه تعریف کنم.»
آریون همان لحظه آهسته به لیانا خم شد و گفت:
خب، این یکی دیگه جدی شد.»
لیانا لبش را گزید.
آره… ولی من هنوز دارم فکر میکنم روی چرا انقدر رسمی شروع کرد. انگار جلسهی شورای سلطنتیه.»
آریون:
با این تفاوت که اینجا یکی هست که هر لحظه ممکنه از خجالت منفجر بشه.»
لیانا خیلی ریز خندید.
روی نگاهی کوتاه به آن دو انداخت.
ببینید من چه خوبم تا شرط هارو رسوندید من گذاشتم💖
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁴⁰
روی نگاهش را مستقیم به او دوخت.
بعضیهاشون حتی بیشتر از قبل فعالن. فقط شکلش عوض شده.»
در همین لحظه، آریون که کنار دیوار ایستاده بود، زیر لب به لیانا گفت:
ببین چقدر جدی شروع کرد… دقیقاً همون لحظهای که آدم فکر میکنه جلسه قراره خشک و بیروح باشه.»
لیانا لبخندش را پنهان نکرد.
آره… ولی هنوز اولشه.»
روی ادامه داد:
الارا، تو همچنان در موقعیتت باقی میمونی. مالاکار نباید کوچکترین شکی بکنه.»
الارا بیآنکه تعجب کند، سرش را کمی خم کرد.
میدونم. اون فکر میکنه من هنوز فقط دارم دستورهاش رو اجرا میکنم.»
آینا ناگهان با دقت به او نگاه کرد.
شما… داخل فرقهی شر بودید؟»
الارا لبخند آرامی زد.
بله، عزیزم. مدتهاست.»
آینا مکث کرد.
الارا نگاهش نرم شد.
زیباییش به مادرت رفته.»
آینا تعجب کرد
مادرم رو میشناختید؟»
آلارا به آرامی سرشو تکون داد
او زنی بود که حتی وقتی همه چیز علیهاش بود، صاف میایستاد. خیلیها فکر میکردن ضعیفه، ولی نبود. از اون آدمهایی بود که اگر قرار بود سقوط کنن، اول بقیه رو نجات میدادن.»
چشمهای آینا کمی لرزید.
شما ازش چیزی میدونستید؟»
الارا با لحنی آرام گفت:
بیشتر از چیزی که الان وقتش باشه تعریف کنم.»
آریون همان لحظه آهسته به لیانا خم شد و گفت:
خب، این یکی دیگه جدی شد.»
لیانا لبش را گزید.
آره… ولی من هنوز دارم فکر میکنم روی چرا انقدر رسمی شروع کرد. انگار جلسهی شورای سلطنتیه.»
آریون:
با این تفاوت که اینجا یکی هست که هر لحظه ممکنه از خجالت منفجر بشه.»
لیانا خیلی ریز خندید.
روی نگاهی کوتاه به آن دو انداخت.
ببینید من چه خوبم تا شرط هارو رسوندید من گذاشتم💖
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
- ۱۵۱
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط