First love
part twenty-five²⁵ :)
به ثانیه نکشید در اتاقش باز شد.
"معلوم هست با اون لباسا و این ریختی چه گوهی میخوردی جلوی هاجون ؟"با عصبانیت کامل داشت حرف میزد."اون حرو.مزا.ده کل مدت نگاهش روی پاهات بود همین که تا الان چشم هاشو در نیوردم باید بری خدا رو شکر کنی"
"...ا..اخه"
"اخه چی؟"
"کار داشتم توی اشپزخونه"
"چکاری میتونی داشته باشی ساعت ۵ صبح؟"
"تشنم بود.."
دست کشید توی موهاش"لعنتی، ک....رم توش"
با فحش اخرش چشام گرد شد.
"لباس های لعنتیت باید خشک شده باشه زود شلوارتو بپوش"
"عیش..مگه تو جلوی من بدون تیشرت میگردی کسی چیزی میگه؟"
چپ چپ بهم نگاه کرد که خودم پشیمون شدم و رفتم سمت بالکن
"کجا؟"
"لباسمو بیارم دیگه"
"اینجوری بس نبود برات جلوی هاجون الانم میخوای بری توی بالکن هر مادر.... ای خدا هر خری بتونه ببینتت؟ بشین خودم میارم"
رفت توی بالکن و لباس هامو اورد.
جونگ کوک:
لباس هاشو دادم دستش و تازه متوجه شدن نو..ک سی.نه هاش هم معلومه و سوت.ین نداره.. دیگه بیشتر از این نمیتونستم عصبی بشم مستقیم رفتم توی بالکن تا خودمو اروم کنم.
بعد یه ربع و اینکه مطمئن شدم که لباسش رو پوشید برگشتم داخل اتاق و دیدم روی تختم خوابش برده،لعنتی زیادی تند رفتم باید معذرت خواهی کنم.
نشستم روی تخت کنارش و نگاه های هاجون توی ذهنم مرور شد.
روی تخت کنارش دراز کشیدمو چشامو بستم.
ساعت ۸ صبح آلارم گوشیم بیدارم کرد، من باید دوباره برم برای کنسرت امروز و مامان هم صدرصد برمیگرده خونه نمیشه بزارم تنها با هاجون بمونه، رفتم توی اتاق مهمانی که دیشب موند و گوشیش و لباس هاشو برداشتم و اوردم توی اتاق خوردم. لباس هاش و کیف لوازم ارایشش و گوشیش رو گذاشتم تو کیسه اش و صداش زدم"آهیون بیدارشو"
بعد چند بار تکرار بیدار شد و نشست روی تخت.
"چیشده؟"
#bts#jungkook#بیتیاس#جونگکوک#جیمین#تهیونگ#نامجون#جین#یونگی#جیهوپ#کره#jimin#taehyung#namjoon#jin#yoongi#jhop#korea#kpop
به ثانیه نکشید در اتاقش باز شد.
"معلوم هست با اون لباسا و این ریختی چه گوهی میخوردی جلوی هاجون ؟"با عصبانیت کامل داشت حرف میزد."اون حرو.مزا.ده کل مدت نگاهش روی پاهات بود همین که تا الان چشم هاشو در نیوردم باید بری خدا رو شکر کنی"
"...ا..اخه"
"اخه چی؟"
"کار داشتم توی اشپزخونه"
"چکاری میتونی داشته باشی ساعت ۵ صبح؟"
"تشنم بود.."
دست کشید توی موهاش"لعنتی، ک....رم توش"
با فحش اخرش چشام گرد شد.
"لباس های لعنتیت باید خشک شده باشه زود شلوارتو بپوش"
"عیش..مگه تو جلوی من بدون تیشرت میگردی کسی چیزی میگه؟"
چپ چپ بهم نگاه کرد که خودم پشیمون شدم و رفتم سمت بالکن
"کجا؟"
"لباسمو بیارم دیگه"
"اینجوری بس نبود برات جلوی هاجون الانم میخوای بری توی بالکن هر مادر.... ای خدا هر خری بتونه ببینتت؟ بشین خودم میارم"
رفت توی بالکن و لباس هامو اورد.
جونگ کوک:
لباس هاشو دادم دستش و تازه متوجه شدن نو..ک سی.نه هاش هم معلومه و سوت.ین نداره.. دیگه بیشتر از این نمیتونستم عصبی بشم مستقیم رفتم توی بالکن تا خودمو اروم کنم.
بعد یه ربع و اینکه مطمئن شدم که لباسش رو پوشید برگشتم داخل اتاق و دیدم روی تختم خوابش برده،لعنتی زیادی تند رفتم باید معذرت خواهی کنم.
نشستم روی تخت کنارش و نگاه های هاجون توی ذهنم مرور شد.
روی تخت کنارش دراز کشیدمو چشامو بستم.
ساعت ۸ صبح آلارم گوشیم بیدارم کرد، من باید دوباره برم برای کنسرت امروز و مامان هم صدرصد برمیگرده خونه نمیشه بزارم تنها با هاجون بمونه، رفتم توی اتاق مهمانی که دیشب موند و گوشیش و لباس هاشو برداشتم و اوردم توی اتاق خوردم. لباس هاش و کیف لوازم ارایشش و گوشیش رو گذاشتم تو کیسه اش و صداش زدم"آهیون بیدارشو"
بعد چند بار تکرار بیدار شد و نشست روی تخت.
"چیشده؟"
#bts#jungkook#بیتیاس#جونگکوک#جیمین#تهیونگ#نامجون#جین#یونگی#جیهوپ#کره#jimin#taehyung#namjoon#jin#yoongi#jhop#korea#kpop
- ۲۴۶
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط