رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۶۱
نگران گفتم: مهرداد کجاست؟
همونطور که عصبی دست و پاهامو باز میکرد گفت:
جایی که دیگه نتونه هیچ غلطی بکنه، زن منو
میزنه؟ بیچارش میکنم.
ترس وجودمو پر کرد.
-چیکارش کردي؟ کجاست؟
حرفی نزد.
پارچه رو کنار انداخت و زیر بازومو گرفت اما
دستشو پس زدم و عصبی و نگران گفتم: میگم چی
کارش کردي؟
همانطور که به زخم لبم خیره بود گفت: فرستادمش
بازداشتگاه، ازش شکایت کردم.
نفسم بند اومد.
با ترس به قفسهی سینهش زدم و بلند گفتم: تو
دیوونهاي؟! مهرداد مدلینگه! ممکنه همه جا بپیچه
که تو زندونه.
به چشمهام نگاه کرد و غرید: به درك! غلط کرده که
زن منو دزدیده.
نفس عصبی کشیدم و از روي تخت پایین رفتم.
از اتاق بیرون اومدم که بلند گفت: مطهره!
با اینکه حسابی ازش کتک خوردم اما راضی به
ریختن آبروش نیستم.
از پلهها پایین اومدم و به سمت در رفتم.
همین که وارد حیاط شدم بازوم کشیده شد که به
عقب چرخیدم.
با اخم گفت: چیکار میخواي بکنی؟
_میریم شکایتمونو پس میگیریم.
خواستم بچرخم اما باز بازومو گرفت و نزدیک صورتم شمرده شمرده گفت: من... شکایتمو... پس...
نمیگیرم.
دندونهامو روي هم فشار دادم و خواستم حرفی
بزنم اما صداي محدثه مانعم شد.
-خوبی؟
به طرفش چرخیدم که هردوشونو دیدم.
با دیدن وضعیتم سریع به سمتم اومدند.
عطیه به زخمم نگاه کرد و با ترس گفت: چیکار
باهات کرده؟
پوفی کشیدم.
-بیخیال.
به ایمان نگاه کردم.
-میري پس میگیري.
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
-فهمیدي ایمان؟
نفس عصبی کشید و چشمهاشو باز کرد.
بهم اشاره کرد.
-ببین خودتو!
با کمی مکث گفتم: مهم نیست.
عصبی خندید و به اطراف نگاه کرد.
-که اینطور!
از کنارم رد شد و به سمت در رفت.
به زخمم دست کشیدم که با سوزشش صورتم جمع
شد.
محدثه با غم نگاهم کرد و سري به چپ و راست
تکون داد، بعدم به سمت در رفت.
عطیه بهم نزدیکتر شد.
-تو هنوزم مهرداد رو دوست داري.
خیره نگاهش کردم.
-کی گفته که ندارم؟
ابروهاش بالا پریدند.
-پس چرا...
از کنارش رد شدم.
-درموردش حرفی نزن.
****
#مهرداد
سوار ماشین ماهان شدم و در رو محکم بستم که
معترضانه گفت: اوي! درهها!
عصبی گفتم: حرف نزن راه بیوفت.
پوفی کشید و به راه افتاد.
-دعا کن تو مجازي نپیچه.
_نمیپیچه.
بهش نگاه کردم که با دیدن چهرهش خشمم فروکش
شد و اشک چشمهامو پر کرد.
کوتاه بهم نگاه کرد.
-چیه؟ پشیمون شدي؟ یا میخواي دوباره بزنیم؟
با غم توي صدام گفتم: معذرت میخوام ماهان،
نفهمیدم.
با حرص نگاهم کرد.
-دست تلخی هم داري لامصب!
نفس عمیقی کشیدم و به خیابون چشم دوختم.
تو این یه ساعتی که تو بازداشتگاه بودم به همه چیز
فکر کردم و تنها راه حلی که به ذهنم رسید هرچند
که زیاد خوب نیست اما چارهاي دیگهاي ندارم، باید
انجامش بدم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۲من مطهره رو راحت به دست نیاوردم ک...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۳یه دفعه سرشو بالا آورد و با عصبان...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۰با تو دهنی که ازش خوردم از سوزش و...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۹نفسم بند اومد و ترس وجودمو پر کرد...

#مافیای_من پارت پنجمویو ا/ت: جیمین: هی دختره ی هرزه چرا داری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط