راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۲۸
تنها دو هفته تا جشن فارغالتحصیلی باقی مانده بود.
فضای مدرسه دیگر مثل قبل سنگین نبود.
همه دربارهی آینده، دانشگاه و خداحافظی حرف میزدند.
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
جونگ کوک آرام کنارش آمد.
«به چی فکر میکنی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«به اینکه چند ماه پیش، حتی فکرشم نمیکردم یه روز کنار تو اینجا وایسم.»
جونگ کوک نگاهش را به حیاط دوخت.
«منم فکر نمیکردم یه نفر بتونه نظرم رو دربارهی خودم عوض کنه.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
«من فقط حقیقتت رو دیدم.»
جونگ کوک لبخند محوی زد.
«همین برای نجاتم کافی بود.»
زنگ تفریح، همان چند دانشآموزی که همیشه پشت سر جونگ کوک حرف میزدند، از کنارشان رد شدند.
یکی از آنها چند لحظه مکث کرد.
بعد با لحنی آرام گفت:
«جونگ کوک...»
جونگ کوک برگشت.
پسر نگاهش را پایین انداخت.
«فکر کنم... ما دربارهت اشتباه میکردیم.»
جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد.
اگر چند ماه قبل بود، شاید فقط از کنارشان رد میشد.
اما حالا لبخند کمرنگی زد.
«مهم اینه که از این به بعد، همدیگه رو بهتر بشناسیم.»
پسر با تعجب لبخند زد و از آنجا رفت.
تهیونگ آرام گفت:
«بهت افتخار میکنم.»
جونگ کوک خندید.
«این جمله رو خیلی دوست دارم.»
بعد از پایان کلاسها، هر چهار نفر، جونگ کوک، تهیونگ، جیمین و یونگی روی نیمکت حیاط نشسته بودند.
جیمین با خنده گفت:
«باورم نمیشه بالاخره مدرسه داره تموم میشه.»
یونگی جواب داد:
«ولی بعضی دوستیها تازه شروع شدن.»
همه لبخند زدند.
خورشید کمکم پشت ساختمان مدرسه پنهان میشد.
جونگ کوک نگاهی به تهیونگ انداخت.
«یه درخواست دارم.»
تهیونگ با کنجکاوی پرسید:
«چی؟»
جونگ کوک دستش را دراز کرد.
«بیا... آخرین بار، دور مدرسه قدم بزنیم.»
تهیونگ دستش را گرفت.
«با کمال میل.»
آن دو آرام در راهروهای مدرسه قدم زدند.
از کنار کلاسی رد شدند که اولین بار با هم جر و بحث کرده بودند.
هر دو بیاختیار خندیدند.
تهیونگ گفت:
«از همینجا همهچی شروع شد.»
جونگ کوک با لبخند جواب داد:
«و بهترین اتفاق زندگیم هم از همینجا شروع شد.»
هر دو چند لحظه در سکوت به کلاس خالی نگاه کردند.
سکوتی که این بار، پر از خاطره بود.
فردا، آخرین روز مدرسه بود...
و هر دو میدانستند که پایان این فصل، آغاز یک زندگی تازه خواهد بود. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
ׁׅ᥎ׁׅ ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׅ
ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׁׅ᥎ׁׅ
*𝐯𝐢𝐝𝐞𝐨
*𝐟𝐚𝐧 𝐚𝐫𝐭
*𝐅𝐢𝐤𝐬𝐡𝐞𝐧
ꉔꁝꋬꋊꏂ꒒ ꋊꋬꂵꏂ ꒐ꇙ
@jeon_roshabl
پارت : ۲۸
تنها دو هفته تا جشن فارغالتحصیلی باقی مانده بود.
فضای مدرسه دیگر مثل قبل سنگین نبود.
همه دربارهی آینده، دانشگاه و خداحافظی حرف میزدند.
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
جونگ کوک آرام کنارش آمد.
«به چی فکر میکنی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«به اینکه چند ماه پیش، حتی فکرشم نمیکردم یه روز کنار تو اینجا وایسم.»
جونگ کوک نگاهش را به حیاط دوخت.
«منم فکر نمیکردم یه نفر بتونه نظرم رو دربارهی خودم عوض کنه.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
«من فقط حقیقتت رو دیدم.»
جونگ کوک لبخند محوی زد.
«همین برای نجاتم کافی بود.»
زنگ تفریح، همان چند دانشآموزی که همیشه پشت سر جونگ کوک حرف میزدند، از کنارشان رد شدند.
یکی از آنها چند لحظه مکث کرد.
بعد با لحنی آرام گفت:
«جونگ کوک...»
جونگ کوک برگشت.
پسر نگاهش را پایین انداخت.
«فکر کنم... ما دربارهت اشتباه میکردیم.»
جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد.
اگر چند ماه قبل بود، شاید فقط از کنارشان رد میشد.
اما حالا لبخند کمرنگی زد.
«مهم اینه که از این به بعد، همدیگه رو بهتر بشناسیم.»
پسر با تعجب لبخند زد و از آنجا رفت.
تهیونگ آرام گفت:
«بهت افتخار میکنم.»
جونگ کوک خندید.
«این جمله رو خیلی دوست دارم.»
بعد از پایان کلاسها، هر چهار نفر، جونگ کوک، تهیونگ، جیمین و یونگی روی نیمکت حیاط نشسته بودند.
جیمین با خنده گفت:
«باورم نمیشه بالاخره مدرسه داره تموم میشه.»
یونگی جواب داد:
«ولی بعضی دوستیها تازه شروع شدن.»
همه لبخند زدند.
خورشید کمکم پشت ساختمان مدرسه پنهان میشد.
جونگ کوک نگاهی به تهیونگ انداخت.
«یه درخواست دارم.»
تهیونگ با کنجکاوی پرسید:
«چی؟»
جونگ کوک دستش را دراز کرد.
«بیا... آخرین بار، دور مدرسه قدم بزنیم.»
تهیونگ دستش را گرفت.
«با کمال میل.»
آن دو آرام در راهروهای مدرسه قدم زدند.
از کنار کلاسی رد شدند که اولین بار با هم جر و بحث کرده بودند.
هر دو بیاختیار خندیدند.
تهیونگ گفت:
«از همینجا همهچی شروع شد.»
جونگ کوک با لبخند جواب داد:
«و بهترین اتفاق زندگیم هم از همینجا شروع شد.»
هر دو چند لحظه در سکوت به کلاس خالی نگاه کردند.
سکوتی که این بار، پر از خاطره بود.
فردا، آخرین روز مدرسه بود...
و هر دو میدانستند که پایان این فصل، آغاز یک زندگی تازه خواهد بود. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
ׁׅ᥎ׁׅ ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׅ
ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׁׅ᥎ׁׅ
*𝐯𝐢𝐝𝐞𝐨
*𝐟𝐚𝐧 𝐚𝐫𝐭
*𝐅𝐢𝐤𝐬𝐡𝐞𝐧
ꉔꁝꋬꋊꏂ꒒ ꋊꋬꂵꏂ ꒐ꇙ
@jeon_roshabl
- ۴۵۷
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط