سکوت🖤🥀
سکوت🖤🥀
𓆩 پــارت پــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀
ـ «اسما...»
صدای مرد دوباره در راهرو پیچید.
اسما حتی نفس هم نمیکشید.
ـ «این... صدای یونه.»
نامجون با ناباوری به طبقهی بالا خیره شده بود.
ـ «امکان نداره.»
اسما آرام یک قدم به سمت پلهها برداشت.
نامجون دستش را گرفت.
ـ «صبر کن.»
ـ «ولی خودش بود... من مطمئنم.»
ـ «اسما، ممکنه صداش ضبط شده باشه.»
از طبقهی بالا دوباره صدا آمد:
ـ «اسما... نیا.»
اسما ایستاد.
نامجون به مرد مسن نگاه کرد.
ـ «تو میدونستی؟»
مرد چیزی نگفت.
نامجون با عصبانیت پرسید:
ـ «یون زندهست؟»
مرد آرام جواب داد:
ـ «این سؤال رو باید خودش جواب بده.»
اسما دست نامجون را کنار زد.
ـ «من میخوام بدونم.»
پلهها را بالا رفت.
نامجون پشت سرش حرکت کرد.
طبقهی بالا تاریک بود.
در انتهای راهرو، یک در نیمهباز قرار داشت.
اسما نزدیک در شد.
ـ «یون؟»
هیچ جوابی نیامد.
در را آرام باز کرد.
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی کنار پنجره و یک ضبطصوت قدیمی روی میز قرار داشت.
اسما جلو رفت.
دکمهی پخش را زد.
صدای یون پخش شد:
ـ «اگه الان این صدا رو میشنوی، یعنی همهچیز طبق نقشه پیش رفته.»
اسما با تعجب به نامجون نگاه کرد.
صدای یون ادامه داشت:
ـ «اسما، من میدونستم یه روز برمیگردی اینجا.»
مکثی کوتاه.
ـ «و میدونستم نامجون همراهته.»
نامجون زیر لب گفت:
ـ «یون...»
ـ «نامجون، اگه داری اینو میشنوی، یه چیز رو بدون.»
صدای ضبطشده جدیتر شد.
ـ «من ازت ناراحت نیستم.»
نامجون سرش را پایین انداخت.
ـ «ولی باید حقیقت رو بهش بگی.»
اسما آرام پرسید:
ـ «چه حقیقتی؟»
ضبط ادامه داد:
ـ «اسما، تو اون شب فقط یه شاهد نبودی.»
سکوت.
ـ «تو کسی بودی که من بهش اعتماد کردم.»
اسما چشمهایش را بست.
تصویرهایی مبهم در ذهنش ظاهر شد.
یون که دستش را گرفته بود.
سارا که گریه میکرد.
و نامجون که پشت در ایستاده بود.
صدای یون:
ـ «اما یه نفر دیگه هم اونجا بود.»
اسما چشمهایش را باز کرد.
ـ «کی؟»
ضبطصوت ناگهان خاموش شد.
نامجون دستگاه را برداشت.
ـ «تموم شد.»
اسما با ناراحتی گفت:
ـ «نه! هنوز نه!»
همان لحظه صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ «چرا فکر میکنی تموم شده؟»
هر دو برگشتند.
مردی در چارچوب در ایستاده بود.
چهرهاش در تاریکی دیده نمیشد.
اسما آرام گفت:
ـ «تو کی هستی؟»
مرد چند قدم جلو آمد.
نور ماه روی صورتش افتاد.
اسما خشکش زد.
نامجون هم بیحرکت ماند.
مرد لبخند بسیار کمرنگی زد.
ـ «فکر کنم بعد از این همه سال... وقتشه خودمو معرفی کنم.»
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «یون...؟»
مرد چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
و بعد آرام گفت:
ـ «دلم برات تنگ شده بود، اسما.» 🖤🥀
𓆩 پــارت پــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀
ـ «اسما...»
صدای مرد دوباره در راهرو پیچید.
اسما حتی نفس هم نمیکشید.
ـ «این... صدای یونه.»
نامجون با ناباوری به طبقهی بالا خیره شده بود.
ـ «امکان نداره.»
اسما آرام یک قدم به سمت پلهها برداشت.
نامجون دستش را گرفت.
ـ «صبر کن.»
ـ «ولی خودش بود... من مطمئنم.»
ـ «اسما، ممکنه صداش ضبط شده باشه.»
از طبقهی بالا دوباره صدا آمد:
ـ «اسما... نیا.»
اسما ایستاد.
نامجون به مرد مسن نگاه کرد.
ـ «تو میدونستی؟»
مرد چیزی نگفت.
نامجون با عصبانیت پرسید:
ـ «یون زندهست؟»
مرد آرام جواب داد:
ـ «این سؤال رو باید خودش جواب بده.»
اسما دست نامجون را کنار زد.
ـ «من میخوام بدونم.»
پلهها را بالا رفت.
نامجون پشت سرش حرکت کرد.
طبقهی بالا تاریک بود.
در انتهای راهرو، یک در نیمهباز قرار داشت.
اسما نزدیک در شد.
ـ «یون؟»
هیچ جوابی نیامد.
در را آرام باز کرد.
اتاق خالی بود.
فقط یک صندلی کنار پنجره و یک ضبطصوت قدیمی روی میز قرار داشت.
اسما جلو رفت.
دکمهی پخش را زد.
صدای یون پخش شد:
ـ «اگه الان این صدا رو میشنوی، یعنی همهچیز طبق نقشه پیش رفته.»
اسما با تعجب به نامجون نگاه کرد.
صدای یون ادامه داشت:
ـ «اسما، من میدونستم یه روز برمیگردی اینجا.»
مکثی کوتاه.
ـ «و میدونستم نامجون همراهته.»
نامجون زیر لب گفت:
ـ «یون...»
ـ «نامجون، اگه داری اینو میشنوی، یه چیز رو بدون.»
صدای ضبطشده جدیتر شد.
ـ «من ازت ناراحت نیستم.»
نامجون سرش را پایین انداخت.
ـ «ولی باید حقیقت رو بهش بگی.»
اسما آرام پرسید:
ـ «چه حقیقتی؟»
ضبط ادامه داد:
ـ «اسما، تو اون شب فقط یه شاهد نبودی.»
سکوت.
ـ «تو کسی بودی که من بهش اعتماد کردم.»
اسما چشمهایش را بست.
تصویرهایی مبهم در ذهنش ظاهر شد.
یون که دستش را گرفته بود.
سارا که گریه میکرد.
و نامجون که پشت در ایستاده بود.
صدای یون:
ـ «اما یه نفر دیگه هم اونجا بود.»
اسما چشمهایش را باز کرد.
ـ «کی؟»
ضبطصوت ناگهان خاموش شد.
نامجون دستگاه را برداشت.
ـ «تموم شد.»
اسما با ناراحتی گفت:
ـ «نه! هنوز نه!»
همان لحظه صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ «چرا فکر میکنی تموم شده؟»
هر دو برگشتند.
مردی در چارچوب در ایستاده بود.
چهرهاش در تاریکی دیده نمیشد.
اسما آرام گفت:
ـ «تو کی هستی؟»
مرد چند قدم جلو آمد.
نور ماه روی صورتش افتاد.
اسما خشکش زد.
نامجون هم بیحرکت ماند.
مرد لبخند بسیار کمرنگی زد.
ـ «فکر کنم بعد از این همه سال... وقتشه خودمو معرفی کنم.»
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «یون...؟»
مرد چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
و بعد آرام گفت:
ـ «دلم برات تنگ شده بود، اسما.» 🖤🥀
- ۱۲۷
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط