مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان مــن

مژگان به هم بزن كه بپاشی جهان مــن
كوبی زمین مــن به سر آسمــان مــن

درمــان نخواستم ز تو مــن درد خواستم
یك درد مــاندگار! بلایت به جان مــن

می سوزم از تبی كه دمــاسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبــان مــن

تشخیص درد مــن به دل خود حواله كن
آه ای طبیب درد فروش ِجوان ِمــن

نبض مرا بگیر و ببر نــام خویش را
تا خون بدل به بــاده شود در رگان مــن

گفتی : غریب شهر مــنی این چه غربت است
كاین شهر از تو می شنود داستان مــن

خاكستری است شهر مــن آری و مــن در آن
آن مجمری كه آتش زرتشت از آن مــن

زین پیش اگر كه نصف جهان بود بعد از این
بــا تو شود تمــام جهان اصفهان مــن
دیدگاه ها (۱۰۵)

عشق! ای شوکت دیرین فراموش شده!خوش قد و قامتم! ای آتش خاموش ش...

میگریم و می خندم ، دیوانه چنین بایدمیسوزم ومیسازم ، پروانه چ...

به عالم هیچ عیشی را از این خوش‌تر نمی‌دانمکه جام از من تو بس...

من اگر مرد بودمو دست زنی را می گرفتم پا به پایش فصل ها را قد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط