سکوت 🖤🥀

سکوت 🖤🥀

𓆩 پــارت چهل‌وششم 𓆪 🖤🥀

اتاق در سکوت فرو رفته بود.

اسما به مرد روبه‌رویش خیره مانده بود.

ـ «نه...»

صدایش می‌لرزید.

ـ «تو...»

مرد آرام لبخند زد.

ـ «بالاخره شناختیم.»

یون یک قدم جلو رفت.

ـ «تو نباید اینجا باشی.»

مرد نگاهش را به یون دوخت.

ـ «همیشه فکر می‌کردی تونستی همه‌چیز رو ازش پنهان کنی؟»

اسما با ناباوری گفت:

ـ «تو پدر من نیستی...»

مرد چند لحظه سکوت کرد.

ـ «بعضی حقیقت‌ها اسم‌های اشتباهی دارن.»

اسما اخم کرد.

ـ «واضح حرف بزن.»

مرد به پرونده‌ی ۰۷ اشاره کرد.

ـ «سال‌ها تو رو با یک اسم بزرگ کردم.»

ـ «چه اسمی؟»

مرد آرام جواب داد:

ـ «دخترم.»

سکوت.

سلیا با عصبانیت گفت:

ـ «پس چرا همه‌چیز رو ازش مخفی کردی؟»

مرد نگاهش را پایین انداخت.

ـ «چون اگر می‌فهمید... دیگه نمی‌تونستم نجاتش بدم.»

نامجون پرسید:

ـ «از چی؟»

مرد جواب نداد.

فقط به اسما نگاه کرد.

ـ «تو فکر می‌کنی قربانی این پروژه بودی.»

مکث کرد.

ـ «اما حقیقت اینه که تو تنها کسی بودی که می‌تونست متوقفش کنه.»

اسما با تعجب گفت:

ـ «من؟»

مرد سرش را تکان داد.

ـ «تو از اول فقط یک سوژه نبودی.»

یون با نگرانی پرسید:

ـ «پس چی بود؟»

مرد آرام گفت:

ـ «کلید.»

اسما نفسش را حبس کرد.

ـ «کلیدِ چی؟»

مرد به سمت مانیتور رفت و آن را روشن کرد.

یک فایل جدید ظاهر شد.

«پروژه سکوت — مرحله پایانی»

زیر آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

«فعال‌سازی با حضور سوژه ۰۷»

چراغ‌های اتاق شروع به چشمک زدن کردند.

مادر اسما با ترس گفت:

ـ «نه...»

اسما برگشت.

ـ «چی شده؟»

مادرش آرام زمزمه کرد:

ـ «اون‌ها بالاخره تونستن فعالش کنن.»

و همان لحظه...

تمام صفحه‌ها با یک تصویر روشن شدند.

تصویر خودِ اسما.

اما نه اسمای امروز.

اسمایی که بیست سال قبل...

لبخند می‌زد و می‌گفت:

ـ «من آماده‌ام.» 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط