My professor
My professor
Chapter:2
Part:41
چرا انقد غمگین بود
چرا هیچ حرومزاده ای باهاش بازی نمیکنه؟!
با نگاه بعدی ای که به بچه های بازیگوش تو حیاط انداخت تفاوت لیانا پررنگ تر شد
تهیونگ تکونی خورد تا سمتش بره اما دوباره سر جاش ایستاد
گندش بزنن کاش نمیومدم!!! تف به این زندگی !! ... بدتر شد که ...
صدای زنگ موبایلش باعث شد از افکارش پرت شه بیرون
کلافه دندوناشو رو هم فشار داد
تهیونگ:بگو
دستیار:همه چی آماده است ... برای حرکت منتظر شماییم
تهیونگ:تو راهم
پلک طولانی ای زد ... تماسو قطع کرد و تمام تلاششو کرد رو کارش تمرکز کنه ...
نگاه دیگه ای به لیانا انداخت ...و با وجود اینکه تک تک سلولاش تقلا میکردن قدمی سمتش برداره راهشو کج کرد
و از مدرسه خارج شد ...
قبل از اینکه موتور رو روشن کنه نگاه متفکری به ساختمون مدرسه انداخت ...
« نمیدونم منو یاد خودم میندازی یا چی
اما هر چیزی که هستی ... نمیتونم از سرم بیرونت کنم بچه ... »
.....
صف كم جمعیتی از مهمون های مراسم در حال حرکت به سمت نگهبانی بودن
جونگ کوک ، هیزل و سونگ هم انتهای صف آروم قدم میزدن
هیزل تو یه لباس مشکی و رسمی با آستینای بلند باوقارتر از همیشه به نظر میرسید ... و جونگ کوک با اون کت و شلوار مشکی و برازنده مثل مردای پخته ی سی ساله شده بود ...
از اونجایی که مدتی میشد سکوت بينشون حکم فرما بود، هیزل با چشمایی که برق میزد رو به جونگ کوک گفت :
هیزل:مطمئنم امشب جایزه رو می برید استاد
جئون لبخند باوقاری به هیزل زد ... و وقتی دید سونگ حواسش بهش نیست
با چشمای خمار آروم لبخوانی کرد :
جونگکوک:خیلی خوشگلی !
ادامه دارد...
اسلاید های بعدی استایل هیزل و جونگکوکه
لایک فراموش نشه 🩵
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:41
چرا انقد غمگین بود
چرا هیچ حرومزاده ای باهاش بازی نمیکنه؟!
با نگاه بعدی ای که به بچه های بازیگوش تو حیاط انداخت تفاوت لیانا پررنگ تر شد
تهیونگ تکونی خورد تا سمتش بره اما دوباره سر جاش ایستاد
گندش بزنن کاش نمیومدم!!! تف به این زندگی !! ... بدتر شد که ...
صدای زنگ موبایلش باعث شد از افکارش پرت شه بیرون
کلافه دندوناشو رو هم فشار داد
تهیونگ:بگو
دستیار:همه چی آماده است ... برای حرکت منتظر شماییم
تهیونگ:تو راهم
پلک طولانی ای زد ... تماسو قطع کرد و تمام تلاششو کرد رو کارش تمرکز کنه ...
نگاه دیگه ای به لیانا انداخت ...و با وجود اینکه تک تک سلولاش تقلا میکردن قدمی سمتش برداره راهشو کج کرد
و از مدرسه خارج شد ...
قبل از اینکه موتور رو روشن کنه نگاه متفکری به ساختمون مدرسه انداخت ...
« نمیدونم منو یاد خودم میندازی یا چی
اما هر چیزی که هستی ... نمیتونم از سرم بیرونت کنم بچه ... »
.....
صف كم جمعیتی از مهمون های مراسم در حال حرکت به سمت نگهبانی بودن
جونگ کوک ، هیزل و سونگ هم انتهای صف آروم قدم میزدن
هیزل تو یه لباس مشکی و رسمی با آستینای بلند باوقارتر از همیشه به نظر میرسید ... و جونگ کوک با اون کت و شلوار مشکی و برازنده مثل مردای پخته ی سی ساله شده بود ...
از اونجایی که مدتی میشد سکوت بينشون حکم فرما بود، هیزل با چشمایی که برق میزد رو به جونگ کوک گفت :
هیزل:مطمئنم امشب جایزه رو می برید استاد
جئون لبخند باوقاری به هیزل زد ... و وقتی دید سونگ حواسش بهش نیست
با چشمای خمار آروم لبخوانی کرد :
جونگکوک:خیلی خوشگلی !
ادامه دارد...
اسلاید های بعدی استایل هیزل و جونگکوکه
لایک فراموش نشه 🩵
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۴k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط