آسوده خاطر خودش را روی تخت انداخت و نفس عمیقی بیرون داد به پهلو ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁵.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
آسوده خاطر خودش را روی تخت انداخت و نفس عمیقی بیرون داد، به پهلو چرخید،
بالشت نرمش را برداشت و با حالتی کودکانه آن را در آغوش گرفت.
چشماشو بست، و زیر لب با لبخندی محو زمزمه کرد:
_ آخر هفته چه حس خوبی داره....بدون مدرسه!
مکث کرد.
اما ناگهان با فکر چیزی، سریع گوشی رو از رو پا تختی برداشت، و شروع تایپِ پیامی برای آنا شد:
_« آنا، ببخشید یادم رفت بپرسم، حالت مادرت خوبه؟ به خاطرش مدرسه نیومدی انقدر حالش بده؟»
و منتظر جوابی از آنا شد، و طولی نکشید که طبق معمول خیلی سریع سین زد،
این دختر روی گوشیش میخوابه؟
با فکر این چیزا خنده اش گرفت، که پیام آنا رو خوند:
_« الان خوبه، دیروز بیمارستان بودیم، ولی الان خیلی بهتره»
پیام رو که خوند، بالشت رو کمی داخل بغلش جابجا کرد و شروع به تایپ کردن کرد:
_« خیالم راحت شد، ولی از فردا مدرسه بیا ها خب؟»
آنا در جواب نوشت:
_« میام نگران نباش، راستی امروز چیا شد؟»
لوسیا با خوندن این پیام، یاد اتفاقات امروز افتاد، ناخودآگاه اخمی غلیظ روی چهرهاش افتاد، اما برای اینکه آنا رو نگران خودش نکنه نوشت:
_« چیز خاصی نشد»
و بعد گوشی اش را کنار گذاشت و چشماشو بست، تا بلکه بخوابه.
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
آسوده خاطر خودش را روی تخت انداخت و نفس عمیقی بیرون داد، به پهلو چرخید،
بالشت نرمش را برداشت و با حالتی کودکانه آن را در آغوش گرفت.
چشماشو بست، و زیر لب با لبخندی محو زمزمه کرد:
_ آخر هفته چه حس خوبی داره....بدون مدرسه!
مکث کرد.
اما ناگهان با فکر چیزی، سریع گوشی رو از رو پا تختی برداشت، و شروع تایپِ پیامی برای آنا شد:
_« آنا، ببخشید یادم رفت بپرسم، حالت مادرت خوبه؟ به خاطرش مدرسه نیومدی انقدر حالش بده؟»
و منتظر جوابی از آنا شد، و طولی نکشید که طبق معمول خیلی سریع سین زد،
این دختر روی گوشیش میخوابه؟
با فکر این چیزا خنده اش گرفت، که پیام آنا رو خوند:
_« الان خوبه، دیروز بیمارستان بودیم، ولی الان خیلی بهتره»
پیام رو که خوند، بالشت رو کمی داخل بغلش جابجا کرد و شروع به تایپ کردن کرد:
_« خیالم راحت شد، ولی از فردا مدرسه بیا ها خب؟»
آنا در جواب نوشت:
_« میام نگران نباش، راستی امروز چیا شد؟»
لوسیا با خوندن این پیام، یاد اتفاقات امروز افتاد، ناخودآگاه اخمی غلیظ روی چهرهاش افتاد، اما برای اینکه آنا رو نگران خودش نکنه نوشت:
_« چیز خاصی نشد»
و بعد گوشی اش را کنار گذاشت و چشماشو بست، تا بلکه بخوابه.
ادامه دارد...
- ۱.۱k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط