Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 29
ایزابلا چشماشو باز کرد و یکم طول کشید ببینه کجاست
توی یه اتاق بود، ولی نه اتاق عادی این اتاق همه چیزش سفید بود، نوز چراغش، تختش، دیوار هاش و درش
این یه اتاق سفید بود، این یه شک꙳نجه بود
ایزابلا از جاش بلند شد و رفت سمت در، در قفل بود
ایزابلا محکم به در کوبوند و داد زد«هی درو باز کنین، با شمام، هیچ خری اونجا نیست، هی»
ایزابلا سعی کرد درو باز کنه ولی هیچ کسی نبود که هیچ، هیچ صدایی هم نبود
یه سکوت شدید آزار دهنده
ایزابلا کف زمین نشست و تقریبا یه جیغ بلندی کشید
چند ساعت گذشت ولی هیچ فرقی به حال ایزابلا نداشت همه چیز در سکوتی وحشتناک بود، این سکوت انقدر شدید بود
که ایزابلا داشت صدای ضربان قلب و صدای تنفس خودش توی گوشش میپیچید و داشت ایزابلا رو دیوونه میکرد
ایزابلا حس کرد گوشش داره سوت میکشه، از شدت سکوت داشت عقلشو از دست میداد و توهم میزد
ایزابلا دستاشو روی گوش هاش گذاشت و فقط میخواست از این جهنم بره بیرون
اصا اون مرد کجا رفته؟
چرا نمیاد با ایزابلا حرف بزنه؟
ایزابلا داشت دیگه کم میورد و رسما روانی میشد
.
.
.
یه ماه بعد.....
تقریبا یه ماه از بودن ایزابلا توی اون اتاق سفید و حالی از صدا گیر کرده بود گذشته و ایزابلا رسما عقلشو از دست داده بود چل شده بود
با خودش حرف میزد و الکی میخندید
تو همین حین در اتاق باز شد و یه مرد وارد شد
ایزابلا سرشو بالا گرفت و دید مارکو
رسما دیگه نمیتونست مرز بین توهم و واقعیت رو تشخیص بده
ایزابلا«مارکو؟ .... »
مارکو امد سمت ایزابلا و جلوش زانو زد ایزابلا ناخوداگاه اشک هاش ریخت«تو، مردی نه؟ »
مارکو آروم سرشو به نشو نه آره تکون داد
ایزابلا بغضش شکست و گفت«ببخشید....به خاطر من کشتنت»
مارکو آروم سر ایزابلا رو نوازش کرد و تو بغلش گرفتش ولی گریه ایزابلا شدید تر شدون میدونست داره توهم میزنه و مارکو واقعا وجود نداره که بغلش کنه وآرومش کنه.....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 29
ایزابلا چشماشو باز کرد و یکم طول کشید ببینه کجاست
توی یه اتاق بود، ولی نه اتاق عادی این اتاق همه چیزش سفید بود، نوز چراغش، تختش، دیوار هاش و درش
این یه اتاق سفید بود، این یه شک꙳نجه بود
ایزابلا از جاش بلند شد و رفت سمت در، در قفل بود
ایزابلا محکم به در کوبوند و داد زد«هی درو باز کنین، با شمام، هیچ خری اونجا نیست، هی»
ایزابلا سعی کرد درو باز کنه ولی هیچ کسی نبود که هیچ، هیچ صدایی هم نبود
یه سکوت شدید آزار دهنده
ایزابلا کف زمین نشست و تقریبا یه جیغ بلندی کشید
چند ساعت گذشت ولی هیچ فرقی به حال ایزابلا نداشت همه چیز در سکوتی وحشتناک بود، این سکوت انقدر شدید بود
که ایزابلا داشت صدای ضربان قلب و صدای تنفس خودش توی گوشش میپیچید و داشت ایزابلا رو دیوونه میکرد
ایزابلا حس کرد گوشش داره سوت میکشه، از شدت سکوت داشت عقلشو از دست میداد و توهم میزد
ایزابلا دستاشو روی گوش هاش گذاشت و فقط میخواست از این جهنم بره بیرون
اصا اون مرد کجا رفته؟
چرا نمیاد با ایزابلا حرف بزنه؟
ایزابلا داشت دیگه کم میورد و رسما روانی میشد
.
.
.
یه ماه بعد.....
تقریبا یه ماه از بودن ایزابلا توی اون اتاق سفید و حالی از صدا گیر کرده بود گذشته و ایزابلا رسما عقلشو از دست داده بود چل شده بود
با خودش حرف میزد و الکی میخندید
تو همین حین در اتاق باز شد و یه مرد وارد شد
ایزابلا سرشو بالا گرفت و دید مارکو
رسما دیگه نمیتونست مرز بین توهم و واقعیت رو تشخیص بده
ایزابلا«مارکو؟ .... »
مارکو امد سمت ایزابلا و جلوش زانو زد ایزابلا ناخوداگاه اشک هاش ریخت«تو، مردی نه؟ »
مارکو آروم سرشو به نشو نه آره تکون داد
ایزابلا بغضش شکست و گفت«ببخشید....به خاطر من کشتنت»
مارکو آروم سر ایزابلا رو نوازش کرد و تو بغلش گرفتش ولی گریه ایزابلا شدید تر شدون میدونست داره توهم میزنه و مارکو واقعا وجود نداره که بغلش کنه وآرومش کنه.....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۵.۱k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط