میان عشق و درد
میان عشق و درد
پارت دوم:
یه روز بارونی بود و یونا مجبور شد با چترش بره مدرسه. تهیونگ هم همون مسیر رو داشت و وقتی یونا رو دید، با یه لبخند گفت: «یه چتر اضافه داری؟ چون منم مثل همیشه فراموش کردم چترم رو بیارم.» یونا خندید و چترش رو نصفه بهش داد.
تو کلاس شیمی، تهیونگ دوباره سرش گرم تجربهها و سوالهای عجیب و غریب بود. یونا کنارش نشسته بود و هر بار که تهیونگ یه سوال مسخره میپرسید، نمیتونست جلوی خندهش رو بگیره. حتی استاد هم لبخندی زد و گفت: «تهیونگ همیشه پر از ایدهست!»
ظهر که شد، تهیونگ یه بسته خوراکی از کیفش در آورد و گفت: «این برای تو.» یونا متعجب شد: «وااای، اینا چیه؟» تهیونگ با شیطنت گفت: «یه جورایی برای روز بارونی!» یونا با خنده قبول کرد و گفت: «مرسی، تو همیشه بلدی روزمو بهتر کنی.»
بعد از مدرسه، تصمیم گرفتن از مسیر جدیدی برن خونه تا یه جای تازه کشف کنن. یه کوچه باریک و پر از گلدون دیدن که انگار تازه رنگ شده بود. تهیونگ گفت: «این کوچه مثل یه راز مخفی تو شهره!» یونا خندید و گفت: «پس امروز ما دوتا کاشف شدیم!»
تو راه برگشت، بارون کمکم تمام شد و یه رنگینکمان ظاهر شد. تهیونگ گفت: «دیدی؟ هر روز یه چیز خوب داره.» یونا نگاهش کرد و با خنده گفت: «باشه، امروز هم یه روز خوب بود.»
وقتی به خونه رسیدن، هر دو حس میکردن که یه ماجراجویی کوچک ولی خاطرهانگیز داشتن. روز بارونی تبدیل شد به یه روز پر از خنده، دوستی و راز کوچیک شهر که فقط اونها کشفش کرده بودن.
پارت دوم:
یه روز بارونی بود و یونا مجبور شد با چترش بره مدرسه. تهیونگ هم همون مسیر رو داشت و وقتی یونا رو دید، با یه لبخند گفت: «یه چتر اضافه داری؟ چون منم مثل همیشه فراموش کردم چترم رو بیارم.» یونا خندید و چترش رو نصفه بهش داد.
تو کلاس شیمی، تهیونگ دوباره سرش گرم تجربهها و سوالهای عجیب و غریب بود. یونا کنارش نشسته بود و هر بار که تهیونگ یه سوال مسخره میپرسید، نمیتونست جلوی خندهش رو بگیره. حتی استاد هم لبخندی زد و گفت: «تهیونگ همیشه پر از ایدهست!»
ظهر که شد، تهیونگ یه بسته خوراکی از کیفش در آورد و گفت: «این برای تو.» یونا متعجب شد: «وااای، اینا چیه؟» تهیونگ با شیطنت گفت: «یه جورایی برای روز بارونی!» یونا با خنده قبول کرد و گفت: «مرسی، تو همیشه بلدی روزمو بهتر کنی.»
بعد از مدرسه، تصمیم گرفتن از مسیر جدیدی برن خونه تا یه جای تازه کشف کنن. یه کوچه باریک و پر از گلدون دیدن که انگار تازه رنگ شده بود. تهیونگ گفت: «این کوچه مثل یه راز مخفی تو شهره!» یونا خندید و گفت: «پس امروز ما دوتا کاشف شدیم!»
تو راه برگشت، بارون کمکم تمام شد و یه رنگینکمان ظاهر شد. تهیونگ گفت: «دیدی؟ هر روز یه چیز خوب داره.» یونا نگاهش کرد و با خنده گفت: «باشه، امروز هم یه روز خوب بود.»
وقتی به خونه رسیدن، هر دو حس میکردن که یه ماجراجویی کوچک ولی خاطرهانگیز داشتن. روز بارونی تبدیل شد به یه روز پر از خنده، دوستی و راز کوچیک شهر که فقط اونها کشفش کرده بودن.
- ۶.۰k
- ۱۸ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط