عشق رسوآ پارت ۵
عشق رسوآ پارت ۵
ویو شب
جیا:از خواب بیدار شدم و رفتم حموم و اومدم بیرون و لباس خوابم رو پوشیدم(اسلاید بعد)چون شام امشب رو میخوام تو اتاقم بخورم تا به تهیونگ روبه رو نشم از اونجایی که میدونم امشب میان اینجا و قراره بمونن همچین لباسی پوشیدم میخوام عکس العمل تهیونگ رو ببینم نشستم روی میز آرایش و از شاین برداشتم به کل گردن و ترقوه ام زدم موهام رو باز کردم و خیلی جذاب شدم داشتم قربون صدقه خودم میرفتم که جک وارد اتاق شد
جک:خوشگل کردی ها
روشا:خب مگه چیه؟
جک اومد داخل و روی تختم نشست و چشماش رو تنگ کرد و گفت
جک:تو بیخودی خودتو انقدر سکسی نمیکنی ها...آها روشا خانم قضیه تهیونگه
خندید و نگاش کردم و گفتم
روشا:هعیییی نخند فقط از وقتی برگشتم دوباره مثل قبلا رفتار میکنه همون پوزخند ها همون لاشی بازی ها اما احساس میکنم یه چیزی بینمون ردو بدل شده اما نمیدونم چی...
وسط حرفم پرید و گفت
جک:عشق
روشا:چی!
جک:من داداشتم...داداشی به من نگاه کن... من از همون اول رفتار های تهیونگ رو زیر نظر داشتم...هم اون و هم تو...از وقتی اون ۱۷ سالش بود و تو ۱۳ سال...روشا تو مقاومت کن از عشق تهیونگ به تو سالها هم فرار کنی حتی اگه به زور خانوادش با کسی دیگه ازدواج کنه بدون تو تو قلبش و مغزش و تو کل بدنش میمونی...داداشی بیشتر از این هم دیگه رو منتظر نزارین بدون اگه اتفاقی بیوفته اولین کسی که حمایتت میکنه داداشت جکِ
روشا:داداش اگه نشه چ...
کج:هیشششش...منفی فکر نکن خودش قبل از اینکه تو برگردی به کره برام تعریف کرده بود...که عاشقته روشا اون پسر برات اشک میریخت
و اینو گفت بوسه ای به موهام زد و رفت
تو این فکر بودم واقعا برام گریه میکرد چند ثانیه تو فکر بودم و با صدای بابا به خودم اومدم
بابا روشا:روشا عزیزم؟شام رو میای پایین؟
رفتم بیرون که دیدم تهیونگ اینا اومدن تهیونگ تا منو دید چشماش لرزید جوری که انگار معلوم بود حسودی کرده و از پایین به بالا نگام کرد و با زبونش لباش رو خیس کرد و بد جور خمار بود انگار تحریک بود
کنار تراس ایستادم و گفتم
روشا:میشه به جک بگین بیاره برام بالا
باباروشا:باشه دخترم
و رفتم داخل اتاقم و از هیجان میخندید و قلبم تند تند میزد
ویو تهیونگ
روشا و اون لباس هوش از سرم برد حس میکردم کم کم دارم کنترلم رو از دست میدم سینی غذا دست جک بود که اومد طرفم نزدیک به گوشم اروم گفت
جک:تو براش ببر تهیونگ انگار دل خواهر کوچولوم رو بدست آوردی
با لبخند پیروز مندانه ای سینی رو ازش گرفتم و در زدم و گفت بیا تو رفتم داخل روی تخت دراز کشیده بود تا دید منم بلند شد و نشست بخاطر لباسش یه خورده عصبی بودم و گفتم
تهیونگ:خبریه؟
روشا:م.مگه قراره باشه!
ویو روشا
حس میکردم عصبیه بخاطر طرز لباس پوشیدنم ترسیدم چون آخرین باری که عصبانیتش رو دیدم واقعا تا یک ماه تو خودم بودم نمیخوام اون اتفاق یادم بیاد که دیدم از پایین به بالا دوباره نگام کرد و گفت
تهیونگ:امشب قراره اتفاقی بیوفته؟...نکنه...خاستگار داری؟
اینو گفت تعجب کردم
روشا:نه بابا تهیونگ تو چه فکری درمورد من میکنی مثلا از وقتی به دنیا اومدم باهم بزرگ شدیم
نگاهمو ازش گرفتم و ناراحتم کرد بغضم گرفت اما چیزی که هست اینه که من قدم بلند بود واقعا اما به تهیونگ که میرسیدم مثل موش و زرافه بودیم
روشا:ت.تهیونگ ب.برو بیرون(لرزیدن صدا)
تهیونگ:من نمیخواستم ناراح...
روشا:بعدا حرف میزنیم برو
تهیونگ:....
ادامه دارد......
شرط:
۷بازنشر
۲۵ تا لایک
شرط تا رو برسونید حساس شده
ویو شب
جیا:از خواب بیدار شدم و رفتم حموم و اومدم بیرون و لباس خوابم رو پوشیدم(اسلاید بعد)چون شام امشب رو میخوام تو اتاقم بخورم تا به تهیونگ روبه رو نشم از اونجایی که میدونم امشب میان اینجا و قراره بمونن همچین لباسی پوشیدم میخوام عکس العمل تهیونگ رو ببینم نشستم روی میز آرایش و از شاین برداشتم به کل گردن و ترقوه ام زدم موهام رو باز کردم و خیلی جذاب شدم داشتم قربون صدقه خودم میرفتم که جک وارد اتاق شد
جک:خوشگل کردی ها
روشا:خب مگه چیه؟
جک اومد داخل و روی تختم نشست و چشماش رو تنگ کرد و گفت
جک:تو بیخودی خودتو انقدر سکسی نمیکنی ها...آها روشا خانم قضیه تهیونگه
خندید و نگاش کردم و گفتم
روشا:هعیییی نخند فقط از وقتی برگشتم دوباره مثل قبلا رفتار میکنه همون پوزخند ها همون لاشی بازی ها اما احساس میکنم یه چیزی بینمون ردو بدل شده اما نمیدونم چی...
وسط حرفم پرید و گفت
جک:عشق
روشا:چی!
جک:من داداشتم...داداشی به من نگاه کن... من از همون اول رفتار های تهیونگ رو زیر نظر داشتم...هم اون و هم تو...از وقتی اون ۱۷ سالش بود و تو ۱۳ سال...روشا تو مقاومت کن از عشق تهیونگ به تو سالها هم فرار کنی حتی اگه به زور خانوادش با کسی دیگه ازدواج کنه بدون تو تو قلبش و مغزش و تو کل بدنش میمونی...داداشی بیشتر از این هم دیگه رو منتظر نزارین بدون اگه اتفاقی بیوفته اولین کسی که حمایتت میکنه داداشت جکِ
روشا:داداش اگه نشه چ...
کج:هیشششش...منفی فکر نکن خودش قبل از اینکه تو برگردی به کره برام تعریف کرده بود...که عاشقته روشا اون پسر برات اشک میریخت
و اینو گفت بوسه ای به موهام زد و رفت
تو این فکر بودم واقعا برام گریه میکرد چند ثانیه تو فکر بودم و با صدای بابا به خودم اومدم
بابا روشا:روشا عزیزم؟شام رو میای پایین؟
رفتم بیرون که دیدم تهیونگ اینا اومدن تهیونگ تا منو دید چشماش لرزید جوری که انگار معلوم بود حسودی کرده و از پایین به بالا نگام کرد و با زبونش لباش رو خیس کرد و بد جور خمار بود انگار تحریک بود
کنار تراس ایستادم و گفتم
روشا:میشه به جک بگین بیاره برام بالا
باباروشا:باشه دخترم
و رفتم داخل اتاقم و از هیجان میخندید و قلبم تند تند میزد
ویو تهیونگ
روشا و اون لباس هوش از سرم برد حس میکردم کم کم دارم کنترلم رو از دست میدم سینی غذا دست جک بود که اومد طرفم نزدیک به گوشم اروم گفت
جک:تو براش ببر تهیونگ انگار دل خواهر کوچولوم رو بدست آوردی
با لبخند پیروز مندانه ای سینی رو ازش گرفتم و در زدم و گفت بیا تو رفتم داخل روی تخت دراز کشیده بود تا دید منم بلند شد و نشست بخاطر لباسش یه خورده عصبی بودم و گفتم
تهیونگ:خبریه؟
روشا:م.مگه قراره باشه!
ویو روشا
حس میکردم عصبیه بخاطر طرز لباس پوشیدنم ترسیدم چون آخرین باری که عصبانیتش رو دیدم واقعا تا یک ماه تو خودم بودم نمیخوام اون اتفاق یادم بیاد که دیدم از پایین به بالا دوباره نگام کرد و گفت
تهیونگ:امشب قراره اتفاقی بیوفته؟...نکنه...خاستگار داری؟
اینو گفت تعجب کردم
روشا:نه بابا تهیونگ تو چه فکری درمورد من میکنی مثلا از وقتی به دنیا اومدم باهم بزرگ شدیم
نگاهمو ازش گرفتم و ناراحتم کرد بغضم گرفت اما چیزی که هست اینه که من قدم بلند بود واقعا اما به تهیونگ که میرسیدم مثل موش و زرافه بودیم
روشا:ت.تهیونگ ب.برو بیرون(لرزیدن صدا)
تهیونگ:من نمیخواستم ناراح...
روشا:بعدا حرف میزنیم برو
تهیونگ:....
ادامه دارد......
شرط:
۷بازنشر
۲۵ تا لایک
شرط تا رو برسونید حساس شده
- ۸۱۲
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط